‏نمایش پست‌ها با برچسب یادداشت های سینمایی من در روزنامه همشهری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب یادداشت های سینمایی من در روزنامه همشهری. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ شهریور ۱۱, چهارشنبه


درباره «باریا» فیلم افتتاحیه شصت‌وششمین جشنواره فیلم ونیز
عشق بي‌وصال


آخرين ساخته «جوزپه تورناتوره» 53ساله در جشنواره شصت‌وششم ونيز، آن هم با يك سنت‌شكني كلان به نمايش درمي‌آيد
چرا كه 20سال آزگار است كه ونيز شب پرشكوه افتتاحيه‌اش را با فيلم‌هاي ايتاليايي آغاز نكرده و «باريا» ساخته خالق «سينما پاراديزو» قرار است در اين دوره بحراني به‌لحاظ اجتماعي- اقتصادي، فيلم افتتاحيه باشد.
فيلم 150دقيقه‌اي باريا كه دوازدهمين فيلم تورناتوره در مقام كارگردان است و بيش از 30ميليون دلار هزينه برده (يك ركوردشكني آشكار) زيرساختي كمدي- اجتماعي دارد. باگريا (كه ايتاليايي‌جماعت باريا تلفظ مي‌كنند) روستايي است كه تورناتوره در آنجا زاده شده و سناريوي فيلم نيز تاحدودي زندگي خود اوست و طي فيلم زندگي 3نسل از يك خانواده به تصوير كشيده مي‌شوند. اما بامزه اينجاست كه لوكيشن‌ اصلي كار و بيشترين فيلمبرداري صحنه‌هاي فيلم نه در سيسيل كه در منطقه‌اي در حاشيه يكي از شهرهاي تونس انجام گرفته است.
«باريا» اگر چه روايتي تاريخي در بستري كمدي- اجتماعي است اما لحن عاطفي و عاشقانه‌ آن علي‌الظاهر آن‌قدر كلان بوده كه تورناتوره درباره اين وجه باريا بيشتر صحبت كرده است؛ ضمن اينكه باز هم اعتقاد داشته كه آنچه ساخته اگرچه فيلمي پرهزينه بوده ولي شخصي‌‌ترين اثرش به‌حساب مي‌آيد و در راستاي كارهاي سابقش است؛ كارهايي مثل «تشريفات ساده» و «ستاره‌ساز».
اگرچه هر كدام از دو فيلم فوق زيربناي متفاوتي با باريا دارند اما اگر اين دو فيلم را ديده باشيد (تشريفات ساده از همين تلويزيون خودمان هم پخش شده) به فلكلور‌بودن جاي‌‌جايش اذعان داريد. در تشريفات ساده كه تورناتوره در سال 1994 ساخته، رومن پولانسكي و ژرار دپارديو 2نقش به‌ظاهر متضاد پليس و مظنون را ايفا مي‌كنند. يك بازرس پليس با رفتار عجيب و غريب و متفاوت‌ترين در شغلش تا جايي كه عمده علاقه‌اش جمع‌آوري اقتباس‌هاي ادبي است و ديگري آدمي بركشيده از بطن اجتماع كه احتمالاً واقعي‌‌ترين آدمي است كه روبه‌روي اين بازپرس نشسته. آن صحنه موش و تله‌موش را هم در تشريفات ساده به ياد بياوريد كه تقريباً امضاي تورناتوره است؛ روندي كه در هر فيلمش به‌عنوان صاحب اثر، يك نماي اينچنيني مي‌گذارد بر اين مبنا كه هميشه خواستني‌هاي آدمي به‌نفع او هم نيست.
در همين باريا هم صحنه‌اي وجود دارد در لب دريا كه مارگارت من و فرانچسكو شيانا درباره قايقي صحبت مي‌كنند (دو شخصيت اصلي فيلم باريا) كه قرار بوده يك‌روز صبح پر از ماهي به ساحل برسد. اتفاقاً صيادان، ماهي‌هاي فراواني، بيش از هر روز ديگر به تور مي‌اندازند اما داستان، اينجا به‌سرانجامي بد و تاريخي مي‌رسد كه تور سوراخ گنده‌اي هم داشته كه كسي از آن مطلع نبوده است.
باريا را مي‌توانيد در يوتيوب در 4 تريلر شبيه هم ببينيد. گاردين و ديلي تلگراف و به‌ويژه ورايتي ويدئوهاي متفاوت از اين آنونس‌ها دارند و همچنين كل روايت فيلم را در يك پلان مفصل خلاصه كرده‌اند؛ يعني شروع داستان در اواسط دهه30 آنجايي كه پدر مارگارت و خانواده‌ فرانچسكو فسقلي‌هايي بيش نبوده‌اند تا اينكه به دهه70 برسيم. داستان باريا اگرچه متعلق به خودش است و منطقه و اصالت سيسيلي‌اش اما چون كارگردان تورناتوره است بايد بيش از هر چيز دنبال تشابهات بگرديم؛ چيزي مانند همان داستان قايق و ماهي و موش و تله‌موش و البته در كنارش عشق‌هايش كه كهنه نمي‌شوند.
شايد علت اصلي حضور اين همه بازيگر نام‌آشنا و گمنام در باريا مانند مونيكا بلوچي، ميكله پلاچيدو، لوراچياتي و دوناتلا نينوچيارو به همراه 212 نفر بازيگر ديگر كه همگي به عنوان اعضاي فاميلي دو خانواده طي 3 يا 4 نسل نمايش داده مي‌شوند همين بيان عشق كهنه نشده باشد. سينما پاراديزو را در آخرين سكانس به ياد بياوريد كه حرفش به ياد مي‌ماند؛ صحبت از ماندگارشدن اولين عشق كه واقعي و پذيرفتني به نظر مي‌رسد (هرچند اين سؤال وجود دارد كه اگر ماندگار است پس چرا شماره دارد؟)
در باريا نيز بايد چنين روابط عاطفي طي يك دوره 35تا40ساله جزو عناصر داستان باشد.يك مطلب كنايي هم در اينجا هست و آن هم بودجه اين فيلم است. 30ميليون دلار براي ساخت يك فيلم، آن هم درسينماي تازه از بستر مرگ درآمده ايتاليا رقمي نجومي است و حتي بسياري هنوز باور نكرده‌اند اما وقتي ماريا برلوسكني به عنوان تهيه‌كننده ارشد باريا اين مبلغ را اعلام و تاكيد كرد، ديگر همه پذيرفتند. كمپاني مدوسا هم كه از 25‌سپتامبر فيلم را پخش مي‌كند متعلق به خاندان برلوسكني است. نكته طنز اينجاست كه برلوسكني‌ها 30ميليون دلار براي فيلم تورناتوره هزينه مي‌كنند (و احتمالا به‌درستي) اما در هزينه‌هاي جاري دولت، برلوسكني آمده سهم بودجه متعلق به سينما را يك فشار اساسي داده كه هيچ، اين سينمايي‌هاي ايتاليايي را گرفته چلانده است.
همين 2 هفته پيش بود (قبل از اعلام رسمي هزينه فيلم باريا از سوي ماريا برلوسكني) كه خبرگزاري‌ها اعلام كردند دولت سيلويو برلوسكني 130ميليون يورو از بودجه بخش‌هاي توليد فيلم و ديگر امور فرهنگي كاسته است و در واقع در سال جاري به جاي 510ميليون يورو، هزينه فيلمسازي 380 ميليون يورو اعلام شده است كه البته باعث حسادت اهالي سينماي ايتاليا شده است و كار داشت به جاهاي باريك مي‌كشيد و حتي فعالان سينمايي در جلوي پارلمان ايتاليا تجمع كردند.
اما برلوسكني هيچ واكنشي نشان نداد. همين كه پس از مدت‌ها قرار است يك فيلم ايتاليايي جشنواره دوست‌داشتني و قديمي ونيز را افتتاح كند به‌زعم برلوسكني گويا يك فتح تاريخي است و يك پرش به جلو در عرصه فرهنگ، آن هم فيلمي كه اولا ركورد هزينه توليد فيلم را در سال‌هاي اخير به خود اختصاص داده، دوما فيلمي كه 2 ورسيون ساخت دارد براي اعتلاي مثلا فرهنگي؛ يعني يك نسخه با زبان سيسيلي براي پخش در سراسر جهان و يك نسخه با زبان ايتاليايي براي نمايش در سينماهاي ايتاليا.
سوم اينكه فيلم باريا قرار است زندگي مردمان ناحيه باريا را طي 40 سال نمايش دهد كه اين ديگر واقعا كاري است فرهنگي। در مرتبه چهارم مي‌رسيم به حضور بيش از 220 بازيگر در فيلم كه باز هم در جاي خود يك ركورد است و در آخر اينكه اين فيلم را يك كارگردان اسكاربرده ايتاليايي به نام جوزپه تورناتوره مي‌سازد. شايد همين يك دليل براي هزينه‌كردن آن 30ميليون دلار كفايت كند.


۱۳۸۸ شهریور ۳, سه‌شنبه



ژورنالیسم محلی ، پایه گذار چالش های بین دزد و قدیس

یک مرد ؛ یک قطار ؛ یک بانک



دو فیلم «قتل جسی جیمز به‌دست رابرت فورد بزدل» ساخته «اندرو دومینیک» فیلمساز نیوزلندی و «دشمنان مردم»‌ ساخته همین «مایکل مان»‌خودمان که ایرانی‌جماعت دوستش دارند، دقیقاً زندگی اسطوره‌های آمریکایی که توسط ژورنالیست‌ها و ژورنالیسم‌ محلی مطرح شدند را بیان می‌کنند.
سبک و سیاق وسترن اندرو دومینیک جوان آنقدر عالی از کار درآمد که بسیاری فیلمش را در سال 2006 رونمایی دوباره از وسترن کلاسیک دانستند. «دشمنان مردم» نیز اگرچه یک «تریلر جنایی» است اما قاعده بازی و قواعد ژانر را طبق معمول رعایت نمی‌کند و نتیجه‌اش می‌شود فیلمی راستگو که هم الیت جامعه داستانش را دوست دارند و هم قشر عام سینمارو.
نوشتار ذیل تحلیل محتوایی است به همان کارکرد ژورنالیسم محلی بین سال‌های 1880 تا 1934 در بعضی از ایالت‌ها و شهرهای ینگه‌دنیا، به ویژه در «میسوری» و «ایندیانا» و «ماساچوست» که قهرمان و اسطوره‌ساز پیشتاز نام گرفتند. فرض من بر این است که خواننده هر دو فیلم «قتل جسی جیمز به‌دست رابرت فورد بزدل» و «دشمنان مردم» را دیده است و یا درباره‌شان خوانده وحتی دیالوگ‌ هم کرده است. از این منظر این نوشتار یک‌ضرب می‌رود سر وقت کارکرد «ژورنالیسم محلی» - یک شهر یک روزنامه - در زمان و ایامی که اسطوره‌سازی از این دست نهادینه! گردید. روندی که حداقل 130 سال قدمت دارد
!

آنچه به آمار مربوط است، مبین این مهم است که تا ژولای 2008، تعداد هفته‌نامه‌ها و روزنامه‌های ایالات متحده آمریکا به ترتیب 6253 و 1422 عنوان بوده است. نشریات و یا روزنامه‌هایی که قدمت برخی از آنها به حدود سال‌های 1840 می‌رسد. اما بین سال‌های 1918 تا 1922 است که به معنا و مفهوم واقعی کلمه «روزنامه» و علاقه‌مندی مردم به آن و احساس نیاز به آن رنگ و شکل ویژه خود را بروز داده است. چنانچه در آن زمان در عهده ایالت‌های ینگه‌دنیا به مطبوعات محلی قادر به این رجوع و جریان شود و مردم نیز این مهم را به فراست درک کرده‌ بودند و جالب اینکه اگر چه خبرها و تحلیل‌های این روزنامه‌های محلی عمدتاً‌ ذهن مردم عوام را به سمت و سویی نشان می‌رفت که یا مدیران روزنامه می‌خواستند و یا مدیران حکومت ایالتی، اما قشر متوسط و بیشتر از آن الیت جامعه به سرند کردن این مطالب می‌پرداختند و مچ دروغگو را می‌گرفتند. در این مقایسه زمانی خوب است یادآوری کنم که زمان مورد بحث هنوز 30 سال و 38 سال با پیدایش تلویزیون و تلویزیون رنگی - به عنوان مهمترین و بهترین اختراع بشر و محبوب‌ترین آن برای آمریکایی‌ها - فاصله موجود است.
قدمت مطبوعات به ظهور و پایان جنگ جهانی اول و شناسایی آمریکایی‌جماعت به جهانیان و عکس آن و همچنین قوت و محبوبیت هنر هفتم که هنوز در عنفوان جوانی بود، همگی جزو المنت‌های تثبیت مطبوعات در ایام فوق‌الذکر هستند. چنانچه بین سال‌های 1914 تا 1930 شما فیلمی نمی‌بینید - حتی کارهای چاپلین فقید - که در آن روزنامه به عنوان جزئی از صحنه مورد استفاده قرار نگرفته باشد. یا تراموا و قطاری را در فیلم‌های دوحلقه‌ای نمی‌بینید مگر اینکه مسافرانش روزنامه‌ها را باز کرده و مشغول خواندن باشند.
این‌ها همگی فراگیر بودن روزنامه و قوت و اثرش را در میانه دهه 20 و روند تثبیت آن را جلوه‌گری می‌نماید. هرچند این فراگیری بسته به نوع جغرافیا، حجیت ایالت و فرهنگ و منش آنان بالا و پایین داشت. چنانچه «شیکاگو تریبون» Chicago Tribone در زمان مورد بحث ما 70 ساله بوده (تأسیس این روزنامه: 1847) و بوستون گلاب Boston globe 50 ساله (تاریخ تأسیس: 1872) و روزنامه‌هایی مانند کریستین ساینس مانیتور که در این ایام جشن تولد 20 سالگی‌شان را می‌گرفتند (تأسیس: 1908)؛ بچه‌ای بیش به حساب نمی‌آمدند در مقابل این غول‌های مطبوعاتی دهه‌های 20 و 30 آمریکا!
یک نکته دیگر اما جا افتادن جایزه «پولیتزر» است. جایزه‌ای که در سال 1917 توسط دانشگاه کلمبیا امور اجرایی‌اش نظارت می‌گردید، در ابتدای دهه 30 آنچنان عزت و عظمت پیدا کرد که مردم کوچه و بازار می‌دانستند که فلان روزنامه‌نگار که در همان روزنامه می‌نویسد، این جایزه را برده است و در واقع پولیتزر سبب اعتماد مردم به روزنامه‌ها هم شد.
با اینگونه فراگیر شدن روزنامه، بحث رفتارشناختی و جامعه‌شناختی نیز از سوی اساتید جامعه‌شناس مطرح شد و مدیران روزنامه‌ها از این زمان (حدود اوایل دهه 30) به نظر سنجی و استفاده از نظرات اساتید این رشته روی آوردند و دیگر هر زارع و یا پولدار گردن‌کلفت پست‌فطرتی نمی‌توانست روزنامه‌ای علم کند و هرچه بخواهد بنوسید. چرا که بقیه مانند مور و ملخ رویش می‌ریختند و طرف را رسوا می‌کردند. روندی که گاهی با سیاسی‌کاری و ناکار کردن مطبوعات مردمی هم توأم می‌شد.
این‌گونه بود که دلبستگی به روزنامه‌ محلی، شهری و یا ایالتی نزد مردم نهادینه شد و موج تحلیل‌های جامعه‌شناسی و جامعه‌شناختی نیز از سوی کارشناسان به کار گرفته می‌شد تا ذائقه مردم شناسایی شود. هرچند این شناسایی ذائقه عمدتاً 50-50 در نهایت از کار درمی‌آمد. با این احوال از ابتدای سال 1930 همین نشریات محلی و روزنامه‌ها حرف اصلی را در ایجاد یک موج اجتماعی یا سیاسی یا فرهنگی و حتی مذهبی به عهده داشتند و یا اگر در پیدایش این موج نقشی نداشتند، در میانه کار به میدان می‌آمدند و تلاش داشتند موج ایجاد شده را کارگردانی و هدایت کنند که باز هم یا با مقبولیت جامعه همراه می‌شد و یا اینکه جامعه این تفکر ژورنالیستی خاص در فلان مسئله اجتماعی را مثلاً برنمی‌تافت و کم‌کم شعله‌های جریان ایجاد شده و یا قامت موج ایجاد شده فرومی‌نشست. در مواردی نیز واقعاً این هدایت‌های ژورنالیستی به کژی و ناراستی و پس‌فطرتی می‌آراست و البته مدتی بعد این مهم رو می‌شد که دیگر زمان گذشته بود و آنچه می‌ماند خسران برای طرفی بود که ناجوانمردانه مورد هجمه قرار گرفته بود.
کارگاه اسطوره‌سازی با جسی جیمزاز ابتدای دهه 30 بحث اسطوره‌سازی توسط ژورنالیست‌ها به اوج خود رسیده بود و پیش از آن نیز این کار توسط ژورنالیست‌های ایالت‌های شمالی و به ویژه در ایالت میسوری دهه‌‌ها قبل انجام گرفته بود. مهمترین اسطوره‌ آمریکایی‌جماعت که قهرمان ملی هم باشد نه فقط قهرمان یک ایالت و یا فقط یک شهر از یک ایالت؛ جسی جیمز (1882 - 1847) است. یک دهقان‌زاده اهل کلی‌کانتی میسوری که به نوعی و احتمالاً اولین رابین‌هوود عصر جدید لقب گرفته است.
جسی جیمز بعد از جنگ‌های داخلی آمریکا کم‌کم شروع کرد به کارهای خلاف و سرقت و امور تبهکاری و بزهکاری! او که بین سال های 1861 تا 1865 کمی تا قسمتی در جریان جنگ‌های داخلی جنگیده بود، پس از پایان جنگ، به کمک برادرش و برادرزاده‌ها و نزدیکانش رفت سروقت قطارها و عمده‌ترین کارش سر به سر گذاشتن با قطارهای مسافربری «یونیون پاسیفیک» بود. مشهور بود که روزنامه‌های آن زمان و عمدتاً بعد از سال 1876 تیترهای مهم‌شان مربوط به دارودسته جسی جیمز و تیترهای اولشان مربوط به خود او بوده است. شیکاگو تریبیون، بوستون گلاب و روزنامه میسوری نه تنها کل جریانات سرقت و تقسیم اموال بین خلق‌الله را که توسط جسی جیمز انجام شده بود،‌ تحت پوشش قرار می‌‌دادند که بسیاری از داستان‌های سرقت حتی ساختگی هم بودند. اما عمده شهرت ژورنالیستی جسی جیمز جدای از مرگش و نحوه کشته‌شدنش! برمی‌گردد به اینکه او همواره یک‌سوم اموال دزدی را برای خود و گروهش برمی‌داشت و بقیه را به مردم می‌داد! ضمن اینکه او پدر شرکت «یونیون پاسیفیک» را درآورده بود.
شرکتی که سال‌های سال بود مجری راه‌آهن سرتاسری ایالات متحده آمریکا شده بود و اصلاً هم نه تنها نزد سیاستمداران بلکه نزد عامه مردم هم منفور بود و بدنه جامعه آمریکایی اعتقاد داشت که مدیران «یونیون پاسیفیک» مزارع و راه‌ها و مراتع مردم را به زور گرفته‌اند و همچنین برای هر کیلومتر زیرساخت و ریل‌گذاری 10 دوجین سرخپوست بی‌نوا را فرستاده‌‌اند آن دنیا‍!
از این رو بود که چون جسی جیمز از «یونیون پاسیفیک» می‌دزدید و چون این شرکت به‌راستی بدنام و منفور بود و چون جسی جیمز مال دزدی و اموال غارت‌شده را با مردم تقسیم می‌کرد و همه این‌ها تحت جریان ژورنالیسم سال‌های 1876 تا 1881 قرار داشت و به سمع و نظر مردمان می‌رسید، باعث می‌گردید جسی جیمز یک قهرمان جلوه کند. آنچه ژورنالیسم محلی هدایت کرد تبدیل یک دزد به یک قدیس بود. برای مردم و جامعه‌ ژورنالیستی آن دوران جسی جیمز فقط یک روی سکه‌اش قابل احترام است و همین یک روی سکه در تاریخ مانده است. چنانچه تا الان که دقیقاً 129 سال از زمان مرگ جسی جیمز می‌گذرد، این کشور فراز ونشیب‌های زیادی طی کرده، هنوز که هنوز است، او یک قهرمان ملی است. وقتی جسی جیمز کشته شد، آن هم توسط یکی از مریدان و شیفتگانش (پست‌فطرت بزدلی به نام رابرت‌فورد) به شهادت روزنامه‌های آن دوران و عکس‌های موجود و همچنین هزاران مقاله و صدها کتابی که درباره او به چاپ رسید، مردم ایالت‌های شمالی و شرقی در ماتم به‌سر بردند و محلی که جنازه جسی جیمز نگهداری می‌شد،‌تبدیل گردید به تالاری که در هر دقیقه 250 نفر با پرداخت ورودیه‌ یک دلاری وارد و خارج می‌شدند.
این در حالی بود که بین سال‌های 1780 تا 1885 که موج سرقت قطارها شروع شده بود و به پایان رسید، ده دوجین سارق قطار شناسایی، دستگیر و یا کشته شدند اما هیچ‌کدام از آنها نه یادی به جا گذاشتند و نه اینکه حتی مردم آن زمان برایشان سرنوشت اینگونه سارقان مهم بود. فقط یک نفر به‌دلیل جاذبه شخصی و خانوادگی‌اش و خلق و خوی عیاری و جوانمردی و صدالبته با کمک غیرمستقیم ژورنالیسم محلی در سال‌های 1876 تا 1881 توانست قهرمان ملی آمریکا شود. لقبی که اگرچه صددرصد رسمی نیست اما صددرصد هم قابل چشم‌پوشی نیست. چرا که ردای قدیسی و شنل اسطوره شیء بر دوش جسی جیمز آنچنان خوش‌قواره از کار درآمده بود که فقط ساختن یا ایجاد کردن دروغی یا راستکی یک قهرمان ملی از این نوع یا ضدقهرمان می‌توانست در کنار او جای بگیرد. روندی که 50 سال بعد در ینگه دنیا رخ نمود.
کارگاه ژورنالیسم: جان دیلینجربحران سرقت از قطارها و داستان اسطوره آن دوران پس از 50 سال رسید به یک بحران فراگیر اجتماعی، سیاسی و اقتصادی در تمام آن کشور که به‌نام دوران رکود اقتصادی شناخته می‌شود. اگرچه این بحران اقتصادی یک‌شبه نیامد و یک روز نرفت اما عمدتاً بین سال‌های 1928 تا 1935 (هفت سال) را سال‌های این بحران و سال‌های 1930 تا 1933 را سال‌های شدت آن می‌گویند.
این ایام نیز زمینه‌ساز اسطوره‌سازی گردید. این بار نیز المنت‌های «قدیسی» و «شنل قهرمانی» توسط روزنامه‌ها برای چند نفر دوخته شد و در مواقعی که این «مقبولیت عامه» جلوه‌گری می‌کرد؛ ژورنالیسم محلی سعی می‌داشت شنل جدیدی و المنت‌های قدیسی دیگری رو کند. هرچه بود ابتدای دهه 30 بود و جهت زیادتر؛ روزنامه‌های بیشتر و حوادث عجیب و غریب بزرگتری در آمریکا رخ می‌نمود. این بار نه از «سارقان قطار» خبری بود و نه از شرکت «یونیون پاسیفیک». در این دوره «سارقان بانک» جلوه‌گری و طنازی می‌کردند و مدیران FBI مظلوم‌نمایی! هرچه بود اما قهرمان‌سازی با موفقیت ادامه پیدا کرد و کارگاه ژورنالیسم به مردمان یک منطقه هم شرف و اعتبار تاریخی (از نوع آمریکایی و با توجه به نوع فرهنگ و بافت جامعه‌شناسان) اعطا کرد و هم اینکه آینده‌ای نیامده را مهیای حفظ این اسطوره‌های دوران رکورد اقتصادی می‌نمود. اما نکته اینجاست که سال‌ها گذشته و هزاره سوم از راه رسید و حالا در آستانه 130 سالگی بحران قطار دزدها و 80 سالگی بحران اقتصادی بحران بانک دزدها؛ فقط نام کسانی باقی‌مانده که مقبولیت عامه را از سوی خود مردم دریافت کرده بودند.
اگر از بین تمام قطاردزدها فقط «جسی جیمز» هنوز هم مقبولیت عامه دارد؛ در بین سارقان بانک هم فقط «جان دیلینجر» کمی تا قسمتی به این عنوان مفتخر است. خود «دیلینجر» و دور و بری‌هایش تا سال 1933 برای مردم نه تنها شناخته شده نبودند بلکه چیزی جز یک مشت دزد پست فطرت به حساب نمی‌آمدند اما با نبوغ! ژورنالیسم محلی در «شیکاگو» و «ایندیانا» بود. ناگهان در یک بازه زمانی «جان دیلینجر هم شد قهرمان ملی»؛ چرا که او هم به مانند «جسی جیمز» از دخل دولت می‌دزدید و به خلق‌الله رسیدگی می‌کرد و مردم این مؤسسات و دولت را عامل اصلی به وجود آمدن بحران اقتصادی می‌شناختند و هرکه سبب تضعیف دولت می‌شد برای مردم یک قهرمان می‌بود.
البته و اگرچه اصطلاح «دشمنان مردم» Public Enemies اولین‌بار توسط روزنامه‌ها (با کمک تحلیل‌ها و گزارش‌هایی که پلیس و مأموران اداره تازه تأسیس FBI انجام داده بودند) به سارقان بانک در دوران رکود اقتصادی داده شد اما همین ژورنالیسم محلی بود که نکته به نکته زندگی این سارقان را پوشش می‌داد و هر سرقتی را با آب و تاب فراوان و با فونت‌های درشت در صفحه اول کار می‌کردند. اعتقاد روزنامه‌نگاران این بود که در وضعی که مردم در بدترین شرایط زندگی هستند کسانی که دست به غارت می‌زنند فقط می‌توانند دشمن مردم باشند، اما از سویی ذکر کردم که طبقه فرودست جامعه و شاید نیمی از طبقه الیت جامعه نیز ایمان داشتند که این بحران و فلاکت به دست زمامداران کاخ سفید و مدیران بانک‌ها به سبب ندانم‌کاری و نداشتن حس مسئولیت صورت گرفته؛ از این رو لذت می‌بردند از اینکه کسی یا گروهی بیاید و یک اردنگی جانانه نثار این زمامداران دولتی و مدیران اقتصادی نماید. این‌گونه بود که در بسیاری از شهرهای کوچک و بزرگ ایالت «ماساچوست» و «ایندیانا» و حتی در خود شهر شیکاگو و «ایندیانا پولیس» مردم با «جان دیلینجر» و گروهش رفتار صادقانه داشتند و گاهی کمکشان هم می‌کردند و در مقابل مأموران پلیس و کارآگاهان FBI را سنگ قلاب کرده و آدرس عوضی می‌دادند. اما هرچه بود بین 1933 تا اواخر 1934 در یک بازه زمانی 14 ماهه FBI تمام این گروه‌های سارقان بانک‌ها را زمین‌گیر کرد و تمامی آنها را کشت.
و آنچه باقی ماند یک «جان دیلینجر» بود که اسطوره ایالتی شد و یا به عقیده‌ برخی آمریکایی‌ها اسطوره تمام آمریکا. در حالی که طبق گزارشات FBI حداقل در این 14 ماه، 135 گروه سارقان بانک و در مجموع 750 نفر از آنها شناسایی شده بودند اما از هیچ‌کدام از آنها به جز (دیلینجر، بانی و کلاید و یکی، دو نفر دیگر) حتی گوری هم به جا نمانده!
کارگاه ژورنالیسم: پلیس قهرمان، ملوین پروسی آن بازه زمانی 14 ماهه که ذکر کردم؛ به نوعی تثبیت FBI و شناسایی و شناساندن آن به جامعه آمریکایی آن دوران هم محسوب می‌شود. در واقع پس از اینکه پلیس‌های ایالتی و مجلس‌های محلی و عمدتاً مربوط به وزارت کشور آمریکا طی دهه 20 مدام سوتی می‌دادند؛ سران دولتی و زمامداران کاخ سفید مجاب شدند که یک پلیس مخفی گردن کلفت که به زعم خود در هر کاری بتوانند وارد شود و از ابزارآلات پیشرفته در کشف جرایم هم برخوردار باشد؛ تشکیل دهند.
مقابله با سارقان بانک طی سال‌های 1929 تا 1932؛ اگرچه عمدتاً با پلیس‌های محلی بود اما در 2 سال آخر FBI وارد معرکه شد و طی 14 ماه توانست بحران سرقت از بانک‌ها را فروبنشاند و ضرب شستی نشان دهد. چرا که پیش از این هیچ‌کس اعتباری برای این سازمان جدید قائل نبود و البته مدتی طول کشید که «ژورنالیسم محلی» هم بیاید و پلیس را آگراندیسمان کند و از طریق روزنامه‌‌ها، خلق‌الله پلیس‌های شهری را بشناسند.
از این رو به موازات «جان دیلینجر» و جلوه‌گری‌اش در ژورنالیسم محلی آن دوران، این «ملوین پروسی» کاپیتان اف.بی‌.آی بود که در مطبوعات طنازی می‌کرد. کار بدانجا کشید که این دو در روزنامه‌ها برای هم پیغام و پسغام می‌گذاشتند و برای هم و افراد طرف مقابل خط و نشان می‌کشیدند.
با دستگیری بار دوم جان دیلینجر در اواخر سال 1932 این پلیس بود که بدجوری باد به غبغب انداخت اما با فرار دیلینجر از زندان که طی آن 4 پلیس بخت‌برگشته را هم همین دیلینجر لاکردار ناکار کرده و کشته بود این‌بار، نیروی پلیس و همین ملوین پروسی بودند که بدجوری تشریف بردند توی قیف! اما وقتی دوباره FBI شروع به شناسایی و دستگیری و همچنین کشتن تعدادی از مشهورترین این سارقان کرد باز هم این «ملوین پروسی» بود که سوگلی ژورنالیسم محلی شده بود. «بانی پارکر» و «کلاید بارو» (بانی و کلاید) وقتی در می 1934 کشته شدند، FBI حداقل در ایالت‌های جنوبی تیتر اول بود: این در حالی بود که در همین زمان روزنامه‌های «فلوریدا»، «میشیگان»، «شیکاگو» و حتی «آریزونا» فقط از «جان دیلینجر» می‌نوشتند اما به هر حال از آنجایی که هر داستانی که شروع می‌شود پایانی هم دارد؛ سرانجام «جان‌دیلینجر» در 22 جولای سال 1934 توسط گارد ویژه و مأموران کاپیتان «ملوین پروسی» بیرون از سینمای بیوگراف در محله شرقی شیکاگو شناسایی شد و تا خواست اقدامی کند به یک آبکش تمام عیار تبدیل گردید.
این شکار بزرگ «ملوین پروسی» آنقدر سروصدا کرد که حتی روزنامه‌های ایالت‌های فلوریدا هم «پروسی» را تقدیس کردند. روزنامه‌های شیکاگو هم نصف به نصف به دیلینجر و پروسی پرداختند. هرچه بود دیلینجر مرده بود و پروسی به عنوان یک کاپیتان جوان اف‌.بی‌.آی آینده داشت. اتفاقاً برای مدتی هم این‌‌گونه نشد و شنل قدیسی و ردای قهرمان ملی بر دوش «ملوین پروسی» انداخته شد، آنجایی که در 22 اکتبر 1934 و مدتی بعد در 27 نوامبر همان سال به ترتیب «فلوید» و «نلسون» دو دستیار مهم دیلینجر نیز توسط پروسی آبکش شدند. این‌گونه بود که پروسی به عرش اعلا رسید و تا یکی، 2 سال به ویژه در سالگردهای این دستگیری‌ها و هلاکت سارقان؛ پروسی تیتر یک بود.
ولی هرچه بود این دوران تمام شد و آمریکا چند سال بعد وارد جنگ جهانی دوم شد و قهرمانان یک وجهی دیگری هم زاده شدند و «پروسی» هم از یادها رفت ولی این پایان کار نبود. یک اتفاق بامزه این بود که «هم دشمنان مردم» یعنی سارقان از نظر دولتی‌ها و مأموران اف‌.بی‌.آی و مهمتر از همه از دیدگاه ژورنالیسم محلی؛ آن دوران و هم باز «دشمنان مردم» از نظر جامعه و باز هم از نظر ژورنالیسم محلی آن دوران همگی هم‌سن و سال بودند که به تور هم خوردند. عده‌ای از آنها متولدین 1901 تا 1905 بودند. از این رو «ملوین پروسی» که در 31 سالگی کاپیتان ارشد اف‌بی‌آی و بسیار زود رخت و قبای قهرمان ملی را بر دوش کرده بود حوصله‌اش سر رفت و نتوانست ادامه دهد. یعنی در سال 1960 و در 56 سالگی رفت پشت حیاط منزلش و با یک شات گان پر قدیمی نشانه‌گیری کرد روی کله مبارک و در کسری از ثانیه، مغزش را پراند. او 20 سال بود که دیگر مورد توجه نبود و مقبولیت عامه را از دست داده بود. اما باز هم ژورنالیسم محلی دست‌بردار نبود، چرا که چون فردای این داستان در 29 فوریه 1960 عمده‌ روزنامه‌های ایالت‌های مختلف در آمریکا یک تیتر داشتند: «ملوین پروسی با اسلحه «جان دیلینجر» خود کشی کرد.» یعنی هنوز دلینجر قهرمان است اما پروسی نه! هرچند مطبوعات واشنگتن و ایالت پنسیلوانیا و همچینن نیوریورک شنل قهرمانی را هنوز برازنده «ملوین پروسی» می‌دانستند.
به هر حال اسطوره‌های یک وجهی در جامعه آمریکایی این‌گونه به وجود می‌آیند؛ مقبولیت‌ عامه گاهی از آنها کنده می‌شود و گاهی و برای بعضی هم یادگار می‌ماند। این روندی است که ژورنالیسم محلی در مغرب زمین و در ینگه دنیا حداقل 130 سال است که ادامه می‌دهد...


http://www.khabaronline.ir/news-15207.aspx

۱۳۸۸ مرداد ۲۷, سه‌شنبه

سا لروز تولد دون کورلئونه جوان
نه مارلون براندوی آنها مرده و نه رابرت دنیروی ما می میرد !

بیست وششم مرداد سالجاری ( 17 اگوست ) " رابرت دنیرو " ی دوست داشتنی مان 67 ساله می شود. برای ایرانی جماعت شیفته و عا شق سینما ، او صرفا بیش از یک بازیگر سینما جلوه گری داشته . و بسیاری از این جماعت با فیلم ها ی او زندگی و با آثارش دل خوش کرده اند. به گونه ای که فیزیک حرکتی و طرز بیان ودیا لوگش ، نا خود آگاه به زندگی راستکی ! مان هم مدام لینک میشد واگر هم می خواستیم در این رابطه خودمان مچ خودمان را بگیریم که : ای داد باز هم تیپیکال رابرت دنیروای یمان تابلو شد ، باز هم به سنت مرسوم ، خودمان را به کوچه علی چپ می زدیم ، اما این دگردیسی های لحظه ای قابل انکار نبود.از این گذشته او برای نسل ما نه تنها یک حلقه طلایی منحصر به فرد است که قدر مسلم آخرین حلقه ی ما نیز به شمار می آید. خوشبختی اینجاست که حلقه ی بلا واسطه ی او ،کسی نیست جز عالیجناب " مارلون براندو ". واگر از سال 1895که تولد سینما است تا زمان حال در اگوست 2009، هزاران بازیگر را ارزیابی کنیم مگرجز چند نفر از آنها می توانند صاحب حلقه ی طلایی شوند؟!
حتی برای قدیمی ها نیز دنیرو بسی دارای احترام است. منظورم سینما رو های تیفوسی و دلداده های کهنسال سا لن های سینما در 4 یا 5 دهه پیش در همین تهران خودمان است ، کسا نیکه هنوز سراغ جان وین ، جیمز استیوارت ، آ لفرد هیچکاک و اورسون ولز نازنین را می گیرند و دنبال اکران جدید آنها هستند. اگرچه بهتر از همه می دانند که این حضرات از این دنیا مرخص شده اند و کسی هم البته جرات نمی کند به آنها چیزی بگوید و مثلا به رویشان بیاورد. اگر باور نمی کنید و اگر کمی تا قسمتی از جانتان هم سیر شده اید کافی است پا پیش بگذارید و به یکی از این حضرات کهنسال بگوئید : راستی خبر دارید جان وین 30 سال است که مرده ؟!آن وقت است که سرتان ، پیش همان ، پای پیش گذاشته تان بیفتد. در این حین اگر هنوز نیمه جانی برایتان مانده ونیازمند تیر خلاص هستید ، تردید را کناری نهاده و متواضعانه به همین حضرت کهنسال بگوئید : اگر پیغامی برای مارلون براندو دارید ، بفرمائید . چرا که ایشان هم ، پنج سال پیش ، اوایل تابستان مرخص شدند . خب ؛ در این لحظه است که تیر خلاص از سوی سینما دوست کهنسال ، ارزانی تان شده و شما مسافر بهشت می شوید ... به هر روی گذشته از شوخی شاید آنها فقط مرگ چاپلین فقید را پذیرفته باشند. چرا که او به هر حال قافله سالار بود . و صاحب اولین حلقه ی طلایی کذایی !
باری همین جماعت که فقط کلارک گیبل ، همفری بوگارت ، جیمز استیوارت ، کرک داگلاس ،لارنس اولیویه ، جان وین ، پل نیومن و مارلون براندو را به عنوان بازیگران اصیل سینما می شناسند و قبول دارند ، رابرت دنیرو ی نازنین مان را هم پذیرفته اند. اما دو نکته ی کلیدی ( یک شباهت شگفت انگیز ویک تفاوت غم انگیز) بین این حضرات کهنسال و نسل ما وجود دارد.
آنها کارشان ناچارا به تعصب رسید از آنجایی که هر چه صبر کردند تا مثلا آسمان سقفش سوراخ شود ویک هنرپیشه حسابی ، در کلاس بازیگران محبوبشان پایش به زمین برسد پیدا نشد که نشد . چرا که به زعم خودشان تمام افراد این لیست که متولدین دهه های اول و دوم قرن بیستم هستند تفاوت های آشکاری وفاصله های سرسام آوری به لحاظ نوع بازیگری با 2 نسل بعد از خود پیدا کردند . روندی که دست بر قضا حقیقت داشت. آنها حتی کلینت ایست وود ، شون کا نری ، جین هکمن ، داستین هافمن و جک نیکلسون را هم که همگی متولدین دهه ی سی هستند ، کمی تا قسمتی با اوقات تلخی پذیرفتند . چرا که اعتقاد داشتند حتی امثال این گلچین شده ها ی متولد دهه ی 30 نیز علیرغم برخی شایستگیها، سرجوخه ای بیش ، در مقا بل ژنرال ها یا همان بازیگران محبوبشان نیستند. (آل پاچینو ی نازنین مان را هم به این اسامی اضافه کنیم اگرچه او متولد 1940 است). اما همین ها، دنیرویی را پذیرفتند که متولد 1943 است. چرا که در او رگه هایی ازشخصیت انسانی به همراه نوع خاص بازیگری دیدند که به دل ها و قلب هایشان نشست.علاقه ای جادویی شبیه همان انس و الفتی که با غول ها یا همان ژنرالها وبازیگران قدیمی شان داشتند.
اینجا به اولین نکته ی کلیدی می رسیم. نسل ما به صورت قاچاقی و به لطف "ویدئوی بتا ماکس" و در کنج پستوی خانه، با ژنرال ها ی حضرات کهنسال آشنا شد . پیش از این فقط توانسته بودیم در باره آنها حریصانه وبا عطشی وولعی سیری ناپذیر بخوانیم .اصلا نسل ما ، اول سینما را خواند و بعد سینما را دید . هرچه مکتوب در باره این غول ها و در باره سینما دست یافتنی وگیر آوردنی و حتی دزدیدنی بود در تیررس ما بود . این آشنایی نمور ووارونه را ( با تمام لذت های ناب و مختص به خودش) مقایسه کنیم با، دیدن این غولهای هنرهفتم در زمان خودشان، آنهم روی پرده نقره ای و سحرآمیز سینما ودوباره و دوباره دیدن و همراه با دوبله های جادویی و سکر آور وجاودانه و ماندگار از نسل اول و دوم گویندگان و دوبلور های سینما ...
همین طرز آشنا یی باعث شد این جماعت کهنسال شیفته ی سینما فقط وفقط وفقط با زیگرانی را به رسمیت بشناسد که پیش از این آنها را روی پرده ی سینما دیده بود و لاغیر. اما دیگر پرده ی نقره ای فیلم فرنگی نمایش نمی داد و جماعت کهنسال ،اسباب جدید نمایش فیلم مثل همان " ویدئوی بتا ماکس " را از بیخ به رسمیت نمی شناختند . بر عکس نسل ما ، مانند جماعت از قحطی برگشته ، هرچه فیلم قدیمی بود حتی تا ده ها بار می دید و مشتاقانه دست بر آسمان منتظر فیلم به گمان خودمان و خیر سرمان جدید می ماند. مثلا فیلم های محصول1975 تا 1978 برای ما نوبرانه بود. چند سال بعد حدود سالهای 1365 تا 1368 اما فراگیر شدن "وی اچ اس" باعث شد که جمع کثیری از همان جماعت کهنسال شیفته ی سینما سکته ی ناقص بزنند وچرا؟ دلتنگی آنها به سبب دوری شان از سینما کم چیزی نبود.آنها با یک فاصله ی 15 ساله ، فیلم هایی را دیدند که نه کارگردانش را میشناختند ونه بازیگرانش را. و بد دیگر آنکه شوالیه ها و ژنرال های محبوبشان در دنیای بازیگری، دیگر پیر و فرتوت شده بودند و بد تر از همه این بود که قهرمانانشان دیگر نقش اول نبودند .آنها که با "مارلون براندو" و فیلم " وحشی " (محصول 1953) جوانی شان را آغاز کرده و تا میان سالی او و خودشان با " پدر خوانده " و " آخرین تانگو در پاریس " (محصول 1972) ادامه دادند، با یک فترت نوستالژیک ، او را دو دهه بعد در "مرد تازه" (محصول 1990) همراه با آغاز کهنسالی خود واو مشاهده کردند. اینگونه شد که جماعت کهنسال شیفته ی سینما قید همه ی جدید ها را زد . در حقیقت شروع آن تفاوت غم انگیزکه در بالا ذکر کردم در پایان به اینجا انجامید که آنها ماندند و یک فهرست کوچک اما بسیار وزین ونسل ما مانده، با یک فهرست بزرگ اما بسیار مغشوش .
اما همین قدیمی ها که " رابرت دنیرو " ی جوان را در زمان میانسالی " مارلون براندو " کشف کردند.پس از آن فترت نوستالژیک ،او را جایگزین تمام شوالیه ها و ژنرال های محبوبشان در دنیای بازیگری قرار دادند و خیالشان تخت شد. چرا که در فاصله ی همین ناخنک زدن ها ی گاه و بیگاه شان به فیلم های " وی اچ اس " ،تعدادی از آثار دهه ی 80 " دنیرو" مثل فیلم های " گاو خشمگین "، " سلطان کمدی " ، " روزی روزگاری در آمریکا" و نهایتا " رفقای خوب " را دیدند و سر ضرب در مقایسه با فیلم های " پدر خوانده 2 " و حتی " شکارچی گوزن " اشک شان درآمد که ای دل غافل سقف آسمان سوراخ شده بوده و " رابرت دنیرو " 15،20 سالی است که فرود آمده .
اما شباهت شگفت انگیز بین نسل ما و سینما رو های قدیمی تیفوسی یا همان دلداده های کهنسال سینما؛ به همان صبر کردن ها و ایجاد سوراخی درسقف آسمان و فرو افتادن یک بازیگر راستکی! تازه برمی گردد.همان احساسی که آنها برای کلارک گیبل، جیمز استیوارت ، همفری بوگارت، کرک داگلاس ،لارنس اولیویه ، جان وین ، پل نیومن و مارلون براندو و...داشتند ؛ الان ما برای همین رابرت دنیرو، آل پاچینو، جک نیکلسون ، داستین هافمن ، جین هکمن ، مورگان فریمن وبرای فیلمسازانی مثل مارتین اسکورسیسی داریم . در واقع اگر سقفی هم سوراخ شده باشد خودمان را مثل قدیمی هایمان به خواب می زنیم . اگر چه بدانیم که حق با ما نیست.
برای نسل ما که رابرت دنیرو در شمایل قدیسی بی بدیل در جهان هنر هفتم است ، (ایکاش روز تولد آل پاچینو ی نازنین مان هم بود) حتی فکر کردن به اینکه آیا او جانشینی در این عرصه دارد غم افزا است ، چه برسد به اینکه به دنبال سوراخی در سقف آسمان هم باشیم . برای نسل ما اگرچه تعدادی ازبازیگران توانمند متولد دهه 50 مانند " تام هنکس " بدلیل ویژگی های بارز هنری واخلاقی بسیار قابل احترامند اما هرگز – اگرچه به اشتباه - جای کسی را برایمان پر نمی کنند.از بازیگران متولد دهه ی 60 مانند " تام کروز " ، " براد پیت " ، " جانی دپ " سخن گفتن نیز، که هیچ . اگرچه " جانی دپ " جلوه گری هایی دارد اگراین " تیم برتون " موذی بگذارد.
دور نخواهد بود روزی که نسل جدید به سهم خودش و به روال همیشگی ، هم چنانکه بر همان نسل کهنسال و بر خود ما گذشت بیاید و حلقه ی طلایی اش را به بازیگر مورد توجه و علاقه اش بدهد।ضمن این که آنها از شانش ما نیز بهره مند خواهند شد। نسل ما این شانس را پیدا کرد تا کارگردان های جوان خوش فکر وصاحب اندیشه را زودتر و بهتر بشناسد । اگراین نسل اسکورسیسی و کاپولا را روی نوار وی اچ اس شناخت (و دست بر قضا نسبت به امکانات آن زمان زیاد هم دیر نشده بود ، همان آشنایی نمورو وارونه را که در فوق گفتم )، در ادامه توانست فیلمسازان جوانی مانند برادران کوئن ، کوئینتین تارانتینو، دیوید فینچر، کریستوفر نولان و تعدادی دیگر را تقریبا هم زمان با کشف ودرخشش شان ؛ بشناسد وپیگیر کارهایشان باشد । واین گونه فیلمسازان را با همان المنت ها و آیتم هایی که مختص به فهرست بازیگران بود به این لیست اضافه کند।

۱۳۸۸ مرداد ۱۰, شنبه

جان دیلینجر به روایت مایکل مان

دشمنان مردم چه كساني هستند؟


«مايكل مان» را دوست داريم؛ به‌خاطر اينكه شاگرد خلف «اسكورسيزي» است
و اگر فيلمي هم بسازد كه زياد به مذاق خوش نيايد ولي بازهم رگه‌هايي از غناي سينماي اسكورسيزي در آن مي‌بينيم و همچنين آنچه كه هميشه ما را به مايكل‌مان خوشبين نگه داشته، كم‌فيلم‌ساختن اوست چرا كه هر بار پس از 3 يا 4 سال كه پا پيش مي‌گذارد و فيلمي مي‌سازد به يقين روي اثرش كار فراوان كرده و به ساخته‌اش اعتقاد داشته.
«دشمنان مردم»‌ يك كار سراسر سينمايي نيست و دست بر قضا اين فيلم نسبت به ديگر آثار مايكل‌مان ديالوگ فراوان‌تر دارد و غناي تصويري كمتر। اما اين نقيصه احتمالاً به چند دليل قابل گذشت است؛ حال و هواي داستان و دوران ركود اقتصادي؛ زبان ژورناليستي فيلم و دست آخر روايت يك ضدقهرمان يا اسطوره يا قهرمان ملي و يا... .

دشمنان مردم يعني چه؟75 سال از تولد اين اصطلاح مي‌گذرد و جزو معدود كلمات حوزه ژورناليسم و سياست در آمريكا بوده كه فقط كاربرد خاص و در زمان مشخص داشته است। بين سال‌هاي 1928 تا 1933 و با فراگير‌شدن بحران مالي در آمريكا و ركود اقتصادي در عمده ايالت‌ها و صنايع اين كشور اتفاقات حاشيه‌اي فراواني نيز در جامعه آمريكايي به‌وقوع پيوستند. يكي از مهم‌ترين آنها حملات مسلحانه و سرقت از بانك‌ها بود. اين اتفاق ديگر رخدادي روزانه شده بود؛ به‌ويژه از مارس 1932 عمده ايالت‌ها و شهرهاي بزرگ و كوچك به نسبت وضع جغرافيايي و كاركرد آن مؤسسه مالي اعتباري مورد حمله واقع مي‌شدند.
تعدادي از اين سارقان (در مجموع 3 گروه از 39 گروه سرشناس و شناسايي‌شده سارقان بانك) علي‌الظاهر كمي تا قسمتي با تيره و طايفه خود تفاوت داشتند و مردم محلي و مطبوعات محلي آنها را دوست داشتند. اين زمان مقارن با سروسامان‌گرفتن اف.بي.آي هم هست. ژورناليست‌ها به اين سارقان اصطلاح «دشمنان مردم» داده بودند اما بامزه اينجا بود كه مردم شرح حال و شرح سرقت‌هاي آنها را مي‌نوشتند و حتي گاهي داستان‌سرايي هم مي‌كردند.
در آن دوران ركود، عمده‌ مردم اعتقاد داشتند بانك‌هاي بزرگ و مؤسسات مالي و بيمه پدر آنها را درآورده‌اند و عامل اين بحران و علت‌العلل اين ركود اقتصادي و بي‌پولي و بيچارگي به‌خاطر سياست‌هاي غلط اين مؤسسه‌هاست. اين‌چنين بود كه مردم خوشحال بودند كه سارقان دخل اين بانك‌ها را مي‌زنند؛ يعني دزد به دزد زده است و اتفاقي نيفتاده كه مردم بيچاره‌تر از اين شوند. اما ماجراي آن چند نفر يا آن 3گروه خوشنام كه از سوي مردم كه مهم‌ترين‌شان گروه «جان ديلينجر» (1934-1901) بود قهرمان ملي تلقي مي‌شوند ظاهراً به‌خاطر دستگيري و تفقد اين گروه‌ها بوده است.
آنها از پولي كه از بانك‌ها مي‌دزديدند به مردم هم مي‌دادند و اين باعث مي‌شد كه بتوانند بيشتر مخفي شوند و خود را در دل مردم جا بزنند؛ اما اين روند براي مردم خوشايند بود. البته گروه‌هاي ديگر، مردم را قتل‌عام مي‌كردند اما گروه «جان ديلينجر» علي‌الظاهر احترام مردم را داشتند. فقط معلوم نيست پس چرا در فيلم «مايكل‌ مان» مردم عادي‌ نيز مزه گلوله‌هاي «جان ديلينجر» را مي‌چشند.
به هر روي اين اصطلاح «دشمنان مردم» كاربرد خاص خود را در زمان مخصوص به خود داشت. «مايكل‌ مان» نگاه جامعه‌شناختي به اين دوران ندارد و بيشتر نگاه فردي دارد؛ يعني به خود «ديلينجر» پرداخته و «ملوين پروسي» كه سمبل دزد و پليس آن دوران بودند. در فيلم، اين دو رفتارشناختي و معناشناختي‌شان و آنچه باعث شدند و انجام دادند مورد توجه «مايكل ‌مان» است.
و جالب اينجاست كه «مايكل‌ مان»‌ با نشان‌دادن چند ساعت آخر عمر ديلينجر و فلاش‌بك‌هايي عالي ما را به عمق جامعه آن روز مي‌برد؛ جامعه‌اي كه تعريف خاص خودش از سارقان بانك را دارد و تعدادي از آنها را قهرمان ملي هم مي‌داند؛ در جايي‌ كه دولت مي‌خواهد تمام گروه‌ها را نيست و نابود كند و در يك پروژه 14ماهه اين اتفاق هم مي‌افتد. اين تناقض‌ها حداقل ديدنشان و دريافت‌شان، جالب‌توجه است.
«مايكل‌ مان» تمام گروه‌‌هاي مشهور ديگر اين دوره ازجمله «باني و كلايد» را كنار مي‌گذارد و فقط به «جان ديلينجر» مي‌پردازد تا يك خط مستقيم را تعريف كرده باشد. هر چند براي مردمان جهان «باني و كلايد» به لطف فيلم‌هاي دهه 60 و 70 و سريال‌هاي تلويزيوني شناخته‌شده‌تر هستند اما براي مردمان آمريكا «جان ديلينجر» چيز ديگري است. در اينديانا او قهرمان ايالت است و در شيكاگو نيز همين‌گونه. براي مردم آن ديار آنچه كه «ديلينجر» بين سال‌هاي 1921 تا سال 1932 انجام داده پشيزي ارزش ندارد. او در اين دوران يك مست لايعقل و به خودي خودش يك رذل پست‌فطرت تمام‌عيار بوده است.
او از وقتي كه شروع به سرقت‌هاي كلان از بانك‌ها و مؤسسه‌هاي مالي و اعتباري و بيمه‌اي مي‌كند محبوب مردم است؛ يعني بابت 14 ماه از زندگي‌اش. اين چيزي است كه «مايكل‌ مان» به آن پرداخته و نشان از هوشمندي اوست. «مايكل ‌مان» از جايي به قصه «ديلينجر» مي‌پردازد كه هنوز مردم به‌خاطر روزنامه‌هاي آرشيوي و فيلم‌ها و سريال‌هاي تلويزيوني از «ديلينجر»‌ديده‌اند و به ياد دارند و باور دارند.
http://hamshahrionline.ir/News/?id=91902

۱۳۸۸ تیر ۲۰, شنبه



همه آن هفت سال


سالروز تولد ويتوريو دسيكاي فقيد، يكي از پايه‌گذاران نئورئاليسم ايتاليا




مهدي تهراني:در ايامي كه سالروز تولد ويتوريو دسيكاي فقيد، يكي از پايه‌گذاران نئورئاليسم ايتاليا است، انگيزه اصلي در ارتكاب و انجام اين نوشتار، بحثي است كه حداقل 2 يا 3 سال است كه در وبلاگ‌ها و در نوشته‌هاي منتقدان اينترنتي سراسر جهان مي‌بينيم و حتي «راجر ايبرت» نيز از دست اينها به خدا پناه برده است।
داستان اين نوجوانان و به عبارتي منتقدان اينترنتي سينما اين است كه اعتقاد دارند كه نئورئاليسم سينماي ايتاليا از آنجا شروع شد كه يك بابايي كه فيلمساز بود، در شهر رم، يك‌روز حوصله‌اش سر مي‌رود؛ آن‌هم زير توپ و تانك و در بحبوحه‌ جنگ جهاني دوم؛ و دوربين‌اش را مي‌اندازد روي كولش و براي اولين‌بار به خودش جرأت مي‌دهد از استوديو برود بيرون و يكي دو شاتي بگيرد. دست بر قضا اين شات‌ها گرفته مي‌شود و خيلي هم عالي از كار درمي‌آيد و بقيه هم خوششان مي‌آيد و اينگونه «واقع‌گرايي نو» شكل مي‌گيرد و نئورئاليسم ايتاليا چهره مي‌گشايد.
قديمي‌ها ديگر آردها را بيخته و الك‌ها را آويخته‌اند، جديدي‌ها هم سر در قسمت چهارم ترميناتور دارند. يكي بايد پيشقدم شود و بگويد آهاي خلق‌الله «اين چيزهايي كه اين جماعت تين‌ايجر درباره سينما مي‌گويند توهم بعد از خوردن يك مك‌دونالد گنده است.» (راجر ايبرت)اين داستان نئورئاليسم سينماي ايتاليا هم دارد تمام مي‌شود؛ از اين منظر كه منتقدان نازنين وبلاگي وقت و بي‌وقت، در سالگرد تولد يا مرگ يكي از سران اين جنبش سينمايي يا بي‌دليل مثلاً در 100سالگي راهبه اكوادوري، درباره اين موضوع نئورئاليسم سينما و پيشگامان ايتاليايي‌اش مي‌نويسند؛ يعني اينكه مردي دوربين روي كولش انداخته و رفته خارج شهر چند تا شات گرفته و نتيجه‌اش شده يك فيلم به سبك نئورئاليسم. قديمي‌ترها هم مثل خود نئورئاليسم ايتاليا ديگر يا پوست انداخته‌اند و يا اينكه اين‌قدر درباره‌اش- و به‌درستي- نوشته‌اند كه حال دوباره نوشتن ندارند.
نئورئاليسم سينماي ايتاليا صدالبته اين‌طوري كه وبلاگ‌گردانان جوان به كرات مي‌نويسند خلق نشد كه اگر اينگونه بود تمام ثروتمندان تاريخ طي سال‌هاي 1912 تا 1945 دوربين سفارشي داشتند كه بروند ييلاق و از سگ و گربه‌شان فيلم بگيرند و با قيمت گزاف ظاهر كنند بعد بگذارند در آبدارخانه مباركه... اين واقعاً توهين است به تاريخ سينما. نئورئاليسم سينماي ايتاليا حاصل كشته‌شدن ميليون‌ها انسان بود آن‌هم درگذر زمان و به‌ويژه درطول جنگ جهاني دوم. آن‌هم در منطقه‌اي كه ابتدا بيشترين فشارها را در اين جنگ به ديگر كشورها وارد كرد و پس از آن خودش كله‌پا شد.
روشنفكران موجود در قبيله سينمايي آن روزهاي ايتاليا، نئورئاليسم ايتاليا را پا گذاشتند به هزار و يك دليل كه فقط يك دليلش بيان آزاد و آزاديخواهي بود وگرنه چندين سبك فيلمسازي ديگر هم وجود نمي‌داشت مگر اكسپرسيونيسم و رسيدن به رئاليسم نوين آن‌هم در يك پروسه 20ساله( تازه خود همين رئاليسم نوين هم به معناي واقعي كلمه در 1925 نيامده از بين رفت). رسيد به نئورئاليسم ايتاليا، نه نئورئاليسم سينماي جهان! تفاوت حتي در عبارت‌‌هاست؛ يعني اين سبك سينما در جايي خاص متولد شده و قابل تعميم نيست. حالا هي دوستان باحال وبلاگي با جمعيتي حدود ‌هزارنفر مي‌نويسند فلان فيلم برگرفته از نئورئاليسم سينما است.
تازه قياس‌شان هم مثلاً درباره فيلم ارباب حلقه‌ها است. ارباب حلقه‌ها و نئورئاليسم سينما؟! البته مي‌شد اول به دليل اين فكرها و تراوشات وبلاگي سرمان را به ديوار بكوبيم اما اين كار اگرچه شدني است اما ناكاري‌اش براي خودمان مي‌ماند. راه ديگر نوشتن دوباره است. اگرچه 10بار هركس به فراخور سن و سال درباره نئورئاليسم ايتاليا نوشته. ذكر 5- 4 تا فيلم هم بد نيست اما اينكه اصلا چطور شد كه اين سبك سينمايي پديد آمد، پرداخت به جنبه‌هاي جامعه‌شناختي و معناشناختي‌اش‌ بسيار راهگشاست.
داستان اينجاست كه بسياري فكر مي‌كنند اصلا اين نئورئاليسم يك جريان همواره ملي بوده؛ در حالي كه اصلا اينگونه نيست. نئورئاليسم (واقع‌گرايي نو) وقتي در ايتاليا پس از 20 سال ريشه داشتن‌ سر از خاك بيرون آورد، خيلي‌ها مي‌خواستند اين نهال نورسته را از بيخ بكنند.
بسياري از وطن‌پرستان ايتاليايي افراطي نظر داشتند كه اين موج نوي جديد، تصوير بدي از ايتاليا به جهان بيرون ارائه مي‌دهد و مكان‌هاي خراب و كثيف كه از ايتاليا نشان داده مي‌شود جهانيان را بدبين مي‌كند- مثل روزگار اواخر دهه60 و اوايل 70 كه هر فيلمي به هر ضرب و زوري بود 4 تا كاسه و كوزه و بچه تراخمي نشان مي‌داد تا بتواند از جشنواره آن‌ور آب حتي اگر شده يك دايناسور پلاستيكي به دست آورد- آن روشنفكران به تنها چيزي كه فكر نمي‌كردند قصه‌هاي اين نوع سينما بود و تصوير آن. نئورئاليسم ايتاليا بر پايه شعر بنا شد و تاثير پذيرفته حتي از رئاليسم دراماتيك فرانسوي و پيش از آن از رئاليسم نوين. همه اينها بيست و چند سالي طول كشيد تا پس از جنگ، نئورئاليسم ايتاليا چهره به جهان سينما بنماياند و به هنر هفتم جلوه‌گري ببخشد، نه اينكه از او جلوه‌گري بگيرد.
ويسكونتي نفر اول اين داستان بود. به خاطر مكنتي كه داشت و خانواده مرفه و با نفوذش او تا 1948 آمد. اما ديگر او هم كلاهش پشم نداشت و در سال 1949 قانوني وضع شد كه در فيلم‌هاي نئورئاليسمي ايتاليايي كه حرف اصلي‌شان ظهور بي‌عدالتي، فساد و فقر و نكبت بود، اگر سكانسي، ديالوگي، چيزي بر ضد ايتاليايي جماعت باشد، فيلم مي‌رود توي قيف! اينگونه شد كه يك موج نوي سينمايي پس از 20سال گذران طفوليت(! )فقط 5سال توانست جواني كند.
ويسكونتي كه رفت اما «دسيكا» حتي شده با بازيگري در فيلم‌ها حضور يافت. روبرتو روسليني در ميدان ماند و به اصالت نئورئاليسم پايدار ماند. داستان نئورئاليسم از نگاه روسليني همان ديدگاه‌هاي ويسكونتي بود؛ تعريف سينما با ارائه قصه‌اي عادي و مردمي و البته با نگاه خلاقانه و مثبت آن توسط دوربين‌هايي كه از كنج استوديوها رها شده بودند. روسليني البته هرگز سراغ فيلم‌هايي با داستان «وسوسه»- آنچه كه ويسكونتي به عنوان اولين كارگردان اين موج نو ساخت و فيلمش اولين ساخته از اين نوع نام گرفت- نرفت. او «ويتوريو دسيكا» را محترم مي‌دانست و حتي «دوچرخه» دسيكا را كامل‌ترين اثر در نئورئاليسم ايتاليا مي‌دانست.
اما اين سينماي تازه پديدآمده چند سال مي‌توانست با وسوسه‌هاي «ويسكونتي» يا «دزد دوچرخه» دسيكا سر كند؟ فيلم‌هايي كه وقتي ساخته شدند هنوز جنگ جهاني دوم نشده بود كه هيچ، اصلا در آن زمان- نوامبر 1942‌- كسي باور نمي‌كرد كه آلمان‌ها ببازند. اينگونه بود كه 3سال بعدش «روسليني»، «رم‌شهر بي‌دفاع» را ساخت و نئورئاليسم ايتاليا در 3سالگي‌اش شكوفا شد. چرا؟ چون جهانيان «رم شهر بي‌دفاع» را ديدند و تقديس‌اش كردند و اينگونه نئورئاليسم ايتاليا جايگاهي جهاني پيدا كرد. و همين موج نو و جنبش سينمايي اما در 7 سالگي‌اش مرد. در آگوست 1949! و چرا؟ چون طبق قانون موظف به ناديده گرفتن آيتم‌هايي شد كه اصلا براي نشان‌دادن همين الفت‌ها به وجود آمده بود.
نشان دادن فقر و نكبت و بي‌عدالتي و فساد و فحشا در ذات نئورئاليسم ايتاليا بود। پس اينگونه نبود كه يك نفر از سر سيري يك روز صبح حوصله‌اش سر برود آن هم درگير و دار جنگ جهاني دوم و برود تپه‌هاي اطراف رم و دوربين به كول فيلمي بسازد. نه سال‌ها طول كشيد تا با داشته‌هاي سبكبار گذشته نطفه چيزي به نام نئورئاليسم سينماي ايتاليا بسته شود؛ جنگي خانمانسوز در بگيرد و پس از 2دهه در 1942 بالاخره اين جنبش سينمايي از فيلمي رونمايي كند. اين طفل، 2ساله و 3 ساله شود و سرانجام 7سالگي‌اش را جشن بگيرد.


۱۳۸۸ تیر ۱۹, جمعه


«عشق سال‌‌هاي وبا»


يك ناپرهيزي از گابوي بزرگ!



مهدي تهراني:«عشق سال‌هاي وبا» نه با فيلم شدنش به افتخاري دست پيدا كرد و نه اينكه اگر به مانند «صد سال تنهايي» هرگز اجازه اقتباس سينمايي پيدا نمي‌كرد؛ از ارزشش كم مي‌شد.
اقتباس از آثار ماركز چنان دشوار است كه عده‌اي بر اين باورند كه ساختن مثلاً صد سال تنهايي و حتي «عشق سال‌‌هاي وبا» مي‌تواند حكم مرگ و زندگي براي عوامل توليدي فيلم داشته باشد. چرا كه اين اهالي سينما هستند كه در پي كسب اعتبار از اين الماس‌ها و جواهرهاي دنياي ادبيات، به آب و آتش مي‌زنند.
«گابريل گارسيا ماركز» چندين دهه است مورد نفرين آن دسته از سران كله‌خراب هاليوودي واقع شده كه چرا اين‌قدر خسيس و يا بدگمان است و اجازه برگردانده شدن رمان‌هايش به سينما را نمي‌دهد؛ حالا شايد خودش نيز به گونه‌اي خود را ملامت مي‌كند كه چرا اجازه داد كتاب ارزشمندش به فيلم تبديل شود.
حتماً مي‌دانيد كه خود گابوي بزرگ آن چنان با سينما بيگانه نيست و در 3 فيلم حضور داشته و در چندين مستند همكاري داشته و يكي دو فيلم مستند ديگر كه درباره خودش بوده را نيز كمك معنوي و فكري كرده.
با اين حال او چندين دهه‌ است كه قوياً تبديل شدن آثارش به‌ويژه «صد سال تنهايي» را به سينما برنمي‌تابد.
تا اينكه سر و كله يكي 2 تا تهيه‌كننده اسپانيايي و واسطه هاليوودي پيدا شد و حتماً مي‌دانيد كه خود «مايك نيول» با لابي‌هاي فراوان و پرروبازي‌هايي كه انجام داد به كارگرداني اين پروژه رسيد.
اما نتيجه كار چيزي نيست كه خوشايند علاقه‌مندان گابوي بزرگ باشد. البته اگر تماشاگران كلمبيايي و عوامل فيلم! را قلم بگيريد.
«عشق سال‌‌هاي وبا» 19‌نوامبر گذشته؛ بدون نمايش محدود آزمايشي و يا خصوصي، سرضرب به اكران سراسري راه يافت و با توجه به ساختارش به سرماي ريپورتر با خنكي‌اش افزود.
برآيند نظرات تماشاگران، آنهايي كه در آمريكاي شمالي و جنوبي و محدودتر در اروپا فيلم را ديدند؛ اعطاي 2 ستاره به فيلم بود كه اين هم به يمن پذيرفتن فيلم از سوي جماعت اسپانيايي‌تبار آمريكايي است.
معدل نظرات منتقدان (آنهايي كه سرشان به تنشان مي‌ارزد، نه منتقدان پروژه‌اي) هم اعطاي درجه C به فيلم بود.
راست يا دروغ حتي «وسلي موريس» در «هاليوود زمستان» در فرداي اكران ذكر كرده بود كه علاقه‌مندان 2‌آتشه «ماركز» يا به ديدن فيلم نيامدند و اگر هم آمدند هرگز در هيچ نظرسنجي اينترنتي اعلام رأيي نسبت به فيلم نكردند.
حالا او از كجا اين نكته را گفته؛ اما قابل هضم است كه حتي در ايران خودمان، آنهايي كه جزو علاقه‌مندان ماركز هستند نيز بعد از رسيدن كپي‌هاي فيلم، آن را نپسنديدند، آن طرف آب‌ها كه جاي خود فارغ از هر مليتي سينه‌چاكان گابوي بزرگ كه براي خودشان ده‌ها كلوب دوستداران ماركز را دهه‌ها است راه انداخته‌اند؛ فيلم را تحويل نگرفتند كه هيچ، اگر «نيول» را ببينند، از خجالتش حسابي در خواهند آمد...
محبوب‌ترين رمان «ماركز» پس از «صد سال تنهايي»، رمان «عشق سال‌هاي وبا» است؛ رماني كه در عين تعجب و البته پس از كش و قوس فراوان و اما و اگرهاي زياد براي سينما شدن! رضايت مالك و صاحبش اخذ شد.
كمپاني نيولاين فيلم را ساخت و با درجه R و در 138 دقيقه روي پرده رفت. مايك نيول (او را با 4 عروسي و يك تشييع‌جنازه، داني براسكو و اين اواخر هري پاتر: جام آتش به ياد بياوريد) كارگرداني را عهده‌دار شد و براي نقش‌‌هاي اصلي رمان يعني «فلورنتينو» و «فرمينا» به ترتيب «خاوير باردم» و «جيووان فروگيورنو» بازيگران اسپانيايي و ايتاليايي ايفاي نقش كردند. فيلمي كه پس از 45 روز از اكران؛ چيزي حدود 5/4 ميليون دلار فروخت.
در به‌در به دنبال رئاليسم يا فراري از آن!
براي «عشق سال‌‌هاي وبا» حدود 32 روزنامه و هفته‌نامه مجموعاً 51 يادداشت كار كردند (در آمريكاي‌شمالي) و البته تعداد نقدهاي مفصل شايد به 4 و 5 عدد هم نرسد.
اما همين تعداد يادداشت به اعتبار نام ماركز نگاشته شده و جدا از نوشتن درباره فيلم يك موضوع مهم براي منتقدان؛ رئاليسم در رمان‌‌هاي ماركز بوده و جايگاه آن به‌ويژه در «عشق سال‌‌هاي وبا».
عمدتاً تمام علاقه‌مندان ماركز پس از «صد سال تنهايي»؛ «عشق سال‌‌هاي وبا»ي او را مهم‌ترين كار گابوي بزرگ مي‌دانند.
بسياري بر اين باورند كه عناصر داستان در اين رمان و فرم و محتوايي كه ماركز در رؤيت داستانش داشته و بهره‌گيري‌اش از طنازي و زيرساخت‌هاي قابل تبديل‌اش به عناصر تراژيك در اوج سرخوشي و برعكس آن؛
به نگاه كاملاً رئاليستي صاحب اثر برمي‌گردد كه گويي خواننده درجا تصور مي‌كند اتفاقي كه در حال خواندنش بوده همين چند ثانيه پيش روي داده و عده‌اي ديگر بر اين باورند كه عمدتاً نگاه رئال در كارهاي ماركز آن چنان مستفاد نمي‌شود و اين مضمون‌هايي كه ماركز براي شرح رخدادهاي داستانش بدان‌ها دست مي‌آويزد البته كه سرشار از شگفتي و جادويي است اما ممكن است در كل؛ تمام ماجرا يك عشق و دلدادگي روزمره باشد؛
نه يك عشق اسطوره‌اي، كه براي هر فرهنگي چنان جذاب جلوه‌گري كند كه تمام خوانندگان تقدس والايي براي فلورنتينو و فرمينا كنار بگذارند.
حال هرچه باشد؛ فيلم شديداً از كتاب فاصله دارد.
بحث اقتباس و مشكلات فراسوي اين ژانر به كنار؛ در مورد بهره‌گيري از دنيايي از سرخوشي، دل‌شكستگي، شكست‌هاي تراژيك، ديدارهاي رويايي و عشق‌هاي از دست رفته و... به نظر مي‌رسد «نيول» بدجوري گاف داده است.
حتي اگر حرف آنهايي درست باشد كه تمام اين مضامين را سطحي و فاقد عمق قلمداد مي‌كنند.
هرچه باشد اثر ماركز رماني كلاسيك است و چارچوب‌هاي آن به دليل نظم خاص مي‌توانست به نيول الگويي دهد كه در فرآيند اقتباس آنچه كه تقديري‌تر است انتخاب كند، نه اينكه رمان را به شيوه آتيلايي به مسخ فرستاده و قضايي نمايد.
دلدادگي نافرجام
عشق سال‌‌هاي وبا داستاني است درباره عشقي عميق و بلندمدت كه اگرچه در مراحل ابتدايي شكل گرفتنش؛ اعترافي در كار نيست اما در واپسين دم‌ها؛
گفتارهاي مانده در قلب، به زبان آمده و روح سال‌ها در اسارت مرد را رها مي‌سازد. سرراست قضيه اين است كه فلورنتينو كه به كهنسالي رسيده و در تمام اين سال‌ها اين فرصت را داشته كه زنان و دختران بسياري را ببيند و بشناسد، اما در آخرين روزهاي حيات همچنان به ياد فرمينا است و در حسرت آرزوهاي بر باد رفته.
فرمينايي كه او در نوجواني‌اش ديد و عشقي عميق نسبت به وي در وجودش احساس كرد و حالا 50 سال است كه از ديدار اوليه مي‌گذرد و هرچه بوده فراموشي و فراغ بوده كه اين بين را پر كرده.
هنگامي كه او در نوجواني از پنجره‌اي در منزل پدري «فرمينا» را مي‌بيند اين عشق چون آتش به جانش مي‌افتد اما پدر براي آينده فرزندش نقشه‌ها در سر دارد.
براي همين «فلورنتينو آريزا» عشق را در سينه نگه مي‌دارد و خود به دنبال آينده و سرنوشت مي‌رود...مايك نيول انگليسي 64 ساله بسياري از رخدادهاي موجود در رمان را براي ساخت فيلم حذف كرد. آنچه او به كار نگرفت در خود كتاب و در روند شكل‌گيري حوادث و كل داستان تأثير عميقي داشت.
هرچند او در مصاحبه‌هايش مدام تكرار كرده كه بضاعت ژانر اقتباس را مي‌شناسد اما به هر حال با همفكري‌ها و بضاعت‌ها و ظرافت‌هاي موجود در آن توانسته بهره جويد و نه اينكه حداقل در انتخاب بازيگران و گريم (و ساير موارد مرتبط كه به پيش‌توليد برمي‌گردد) درست عمل كرده.
او فقط در فكر تحميل خودش و پذيرفتن توصيه‌‌ها بوده و بس. و سر آخر آنچه به دست داده يك فيلم سطحي عاشقانه بوده كه البته به يك اندازه خوشايند عوام و خواص نيست.
و در آخر اينكه عوامل فيلم ادعا مي‌كنند كه ماركز فيلم را ديده و اظهار رضايت كرده؛ تعدادي از كلوب‌هاي هواداران و دوستداران ماركز در نقاط مختلف در سايت‌ها و وبلاگ‌هايشان اظهار كرده‌اند؛ گابو از فيلم راضي نيست و اما خود ماركز هيچ مصاحبه اختصاصي يا يادداشتي در اين باره نداشته و ننگاشته.
اگرچه بعيد نيست بعدها او در اين باره حرفي بزند و از اينكه «نيول» ظرافت‌هاي رمانش را ناديده گرفته؛ گله كند.
به‌ويژه وقتي مدام صورت «خاوير باردم» با گريم به شدت مزخرف و نامناسبش در نقش «فلورنتينو آريزا» جلوي چشمانش رژه برود.

http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=47080




يك كوتوله از سرزمين ميانه




مهدي تهراني:فيليپ پولمن از وقتي كه ملحد شده، با مردم دنيا به‌ويژه آمريكايي‌ها و ژاپني‌ها بيشتر نرد عشق مي‌بازد و مدام از خيل عظيم كودكان سراسر جهان صحبت مي‌كند كه شيفته آثارش هستند.
حتماً مي‌دانيد پولمن به اندازه يك بند انگشت نزد نويسندگان معتبر انگليسي حتي در لندن و يا در آكسفورد محبوبيت ندارد.
قطب‌نماي طلايي كه اولين بار در 1995 چاپ شد (البته عنوان اوليه آن Northern Lights بود به معني سپيده شمالي) در خود انگلستان اصلاً تحويل گرفته نشد، 2‌هفته بعد گاردين يك ستون در موردش نوشت و مدتي بعد پروتستان‌هاي متعصب نسخه پولمن را پيچيدند و بعد نوبت كاتوليك‌ها شد كه در ساير كشورها نسبت به پولمن (هرچند كمتر) ايراد بگيرند.
اما در آمريكا و سپس در پاييز 1996 در ژاپن فيليپ پولمن يكباره نويسنده‌اي خاص شد و رمانش حسابي توي بورس افتاد.
خدا را شكر كه اين فيلم (هرچند بسيار محدود) در ايران نيز به صورت جشنواره‌اي دارد پخش مي‌شود। اين تا اينجاي قضيه؛ اما احساس آمريكايي‌ها و ژاپني‌ها و تحويل گرفته شدن از سوي آنها چنان «پولمن» را از خود بيخود كرده كه پس از ساخته شدن فيلم، توي كار «لوئيس» و «تالكين» گذاشته. كافي است نوع مصاحبه‌هاي او را و فقط جملات اوليه‌اش را بخوانيد.

«تالكين» وقتي فوت كرد، پولمن 27 ساله بود. به قول منتقد گاردين به احتمال فراوان پولمن حتي نمي‌دانسته كسي با نام تالكين وجود دارد اما بعدها سردر كتاب‌هايش كرد.
اين روند در مورد بدذاتي پولمن نسبت به لوئيس هم وجود دارد. لوئيس كه مجموعه «نارنيا» را در كارنامه دارد و تالكين به خاطر هابيت‌ها و سه‌گانه ارباب حلقه‌ها، مدت‌ها است كه از سوي پولمن كوبيده مي‌شوند و جالب اينجاست كه فقط جماعت ژاپني و آمريكايي جلوي حرف‌هاي او سر تكان مي‌دهند.
او هرگز جرأت نكرده در خود لندن تالكين را بدون عنوان پروفسوري‌اش خطاب كند.
از منظر پولمن ملحد؛ نوشتن ماجراهايي كه مرز ميان خير و شر مشخص و واضح و غيرقابل تغيير ارائه شده،كاري چرت است. از نگاه او هيچ‌گاه نمي‌توان ميان خير و شر مرزبندي مشخصي كرد چرا كه ممكن است بسياري از كارهاي شر براي افراد به‌طور يقين هرگز شر و بد نباشند.
او تالكين را يك مذهبي و پيرمردي كاتوليك عنوان مي‌دهد كه مذهب، همواره در كارهايش بر استعداد او لگام زده و در همه آثارش سعي داشته كادربندي مذهب را به رخ بكشد।

او حتي لوئيس را يك نادان پروتستان معرفي مي‌كند؛ آدمي ماليخوليايي كه مدام در «نارنيا» به دنبال طرح سؤال و جواب‌هاي عجيب و غريب است و هرچه بيشتر كند‌و‌كاو مي‌كند، كمتر مي‌جويد.
اما حقيقت اين است؛ پولمن بدجوري به خودش وعده و وعيد داده كه سران «نيولاين» قسمت‌هاي دوم و سوم و... را هم براي «قطب‌نماي طلايي» در سال‌هاي آينده كليد بزنند.
راي او اين مهم نيست كه فيلم اول كه به ضرب و زور در سپتامبر 2007 به اكران سراسري رسيد، حالا در پايان هفته نهم اكران تنها در 9‌سينما نمايش آن ادامه دارد و تا الان فقط 69 ميليون دلار فروخته، براي او مهم است كه رمانش بالاخره تبديل به فيلم شد؛ چيزي كه او حداقل 6 يا 7‌سال در آرزويش بود.
سه‌گانه «نيروي اهريمني‌اش» براي او منبع شهرت است و ثروت. حالا اگر به جاي «كريس وايتز» كارگردان «قطب‌نماي طلايي» (او را با فيلم «درباره يك پسر» محصول 2002 با بازي هيو گرانت و راشل وايز به ياد بياوريد) كه اين فيلم چهارمين يا پنجمين فيلم كارنامه‌اش بوده؛ يك كارگردان گردن‌كلفت و بانفوذ كتابش را به فيلم تبديل مي‌كرد كه چه بهتر وگرنه كه هيچ.

http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=45562


«جواني بي‌جواني»



يك بازي تمريني قبل از مسابقه بزرگ!




مهدي تهراني:هنوز در اروپا آخرين فيلم فرانسيس فوردكاپولا در اكران است.
به ويژه در روماني، مجارستان، سوئيس وحتي مالت و لوكزامبورگ. اين در حالي است كه اكران سراسري فيلم مربوط به 21 نوامبر سال پيش است يعني حدود 6 - 5 ماه پيش.
اما «جواني بي‌جواني» در سرزمين خود خالق پدرخوانده، نه تنها به هيچ موفقيتي دست پيدا نكرد كه حتي بسياري از دوستان و مريدان و حتي تعداد زيادي از منتقدان اصلا خودشان را به نديدن و نشنيدن زدند چرا كه اعتقاد داشتند از بس اين فيلم ضعيف و مغشوش است كه پرداختن به آن مايه آبروريزي استاد خواهد شد و چه بهتر كه اصلا درباره آن حرفي زده نشود.
از نگاه اروپايي جماعت «جواني بي‌جواني» اثري است سرشار از درام و رماني مربوط به شرق اروپا. اگر نسخه دي.وي.دي جواني بي‌جواني را ديده باشيد احتمالاً شما هم متعجب مي‌شويد كه چرا كاپولاي اسطوره‌اي، اين چنين داستاني را براي كار كردن برگزيده، آن هم هنگامي كه از 56 سالگي‌اش به اين طرف يعني طي 11 سال از او خبري نبود.
به هر حال هر چه باشد سينمادوستان ايراني نيز به كاپولا بي‌تفاوت نيست و سينماي او برايشان همواره مهم بوده ولي احتمالا نه مثل آمريكايي‌ها جواني‌بي‌جواني را كنار مي‌گذارند ونه مثل اروپايي‌ها و به ويژه اروپايي‌هاي شرق‌نشين شيفته و واله اين فيلم مي‌شوند. اما هر چه باشد اين فيلم مي‌تواند نويدي باشد بر اينكه كاپولاي 69 ساله قصد دارد باز هم فيلم بسيازد. اينگمار برگمان تا 83 سالگي فيلم ساخت، كاپولا كه از او كمتر نيست.
يك پرفسور صاحب‌نام با عنوان «دومينيك» كه زندگي‌اش در فيلم «جواني بي‌جواني» به تصوير كشيده مي‌شود بعد از خودكشي نافرجامش به جواني‌اش باز مي‌گردد. از شمال روماني شروع به مهاجرت مي‌كند، سر از بخارست درمي‌آورد، مهاجرتش را به دل اروپا آغاز مي‌كند و از بسياري از سرزمين‌هاي همجوار مي‌گذرد و شاهد خشونت و وحشيگري نازي‌هاي آلماني مي‌شود.
در اين گير و دار او به ياد عشق اولش هم هست و با كسان ديگري هم آشنا مي‌شود اما سرانجام او خوش نيست... قصه پروفسور دومينيك از حدود 80 سالگي‌اش يكباره بازگشتي به 50 سال قبل دارد و سفرها و ماجراجويي‌ها و داستان‌هاي عاطفي او به تصوير كشيده مي‌شود و همه اينها در آخر كار باز هم از ديد كاپولا به يك چيز منتج مي شود: به اينكه جواني آدمي به هيچ از دست مي‌رود.
قصه جواني بي‌جواني را «ميرسيا الياده» نوشته؛ نويسنده‌اي اگر چه يك رومانيايي است، اما سال‌ها هم در ايالات متحده درس خوانده و هم‌ اينكه با داشتن كرسي پروفسوري در آنجا به تدريس مشغول شده و حالا در كتابش يك رومانيايي را تصوير مي‌كند كه در حدود سال‌هاي 1938 در بالكان به ماجراجويي‌هاي عاطفي مي پردازد.
آنچه كاپولاي سختگير را پس از 11سال به پشت دوربين كشانيده به‌زعم و اعتراف خودش به قصه بسيار خاص ميرچا الياده است؛ قصه‌اي كه كاپولا را شيفته خودش كرده. اما احتمالا داستان فراتر از اين شيفتگي‌هاست.
كاپولا پا به سن گذاشته است و خودش بهتر از هر كس ديگري مي‌داند كه 69 سالگي سن پيرمردان است. از سويي هرگز و هرگز آمال و آروزهاي «فرانسيس فورد كاپولا» در همان سال‌هاي آغازين دهه 70 اين نبود كه او فقط گاه‌گداري كار سينما كند.
او براين باور بود كه ساليان سال فيلم خواهد ساخت و تمامي آنها مانند «مكالمه»، «پدرخوانده» و حتي «اينك آخرالزمان» كولاك خواهد كرد. در صورتي كه در زندگي حرفه‌اي او چنين روندي روي نداد و متاسفانه كاپولا هم به سرنوشت اورسن ولز فقيد (1985 – 1915) و باستر كيتون شهير (1966 – 1895) نائل شد.2 نفري كه قبل از 30 سالگي آنچه مي‌خواستند بسازند را ساختند و كار نكرده‌اي نمانده بود. كوتاه سخن اينكه استوديوها هم از آنها روي برگردانند.
كاپولا ضمنا در كنار اين تشابهات يك فرقي هم با اين 2 نفر دارد و اين فاكتور را مي‌توان در ساختن اثري به نام «جواني بي‌جواني» يافت. او به دنبال اكسير جواني است. كاري كه قهرمان داستانش در اين فيلم مي‌كند.
كاپولا البته اين‌قدر واقع‌بين هست كه بپذيرد فيلمش به رغم لوكيشن هاي عظيم و خرج زياد يك كار شكست خورده است.
اثري كه تنها نتوانست 2 هفته در آمريكا روي پرده دوام بياورد و كل فروشش در آنجا نهايتا به 240 هزار دلار رسيد. با اين همه او اهل رها كردن نيست. وودي آلن فيلم مي‌سازد و در 74 سالگي كاري ندارد كه كسي فيلمش را مي‌بيند يا نه؛ كاري كه گدار هم انجام مي‌دهد. اما كاپولاي استثنايي همچنان مي‌خواهد كار كند و ديده شود.
روندي كه علاقه‌مندان به سينما هم در آرزويش هستند و به قول راجر ايبرت خوب است اين «جواني‌ بي‌جواني» استاد را به مثابه يك بازي تمريني قبل از شروع يك مسابقه ‌حماسي بزرگ در نظر آوريم و نه هيچ چيز ديگر!
http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=51354
غريبه‌ها ( Strangers)

وقتي‌ 3 به 2 بازنده مي‌شود


مهدی تهرانی:غريبه‌ها ( Strangers) يك اتفاق بزرگ در سينماي هاليوودي است، هم به دليل گروه سازنده‌اش و هم تعريفي تازه كه از ژانر جنايي – معمايي به دست می دهد فيلمي 9 ميليون دلاري با داستاني به ظاهر تكراري و بهره گرفته از بازيگران كمتر شناخته شده.
در واقع به جز ليو تايلر هيچ نام بزرگي در اين فيلم نمي‌بينيم. مهم‌تر از همه اينكه كارگردان غريبه‌ها يعني برايان برتينو تقريبا تازه‌كارترين فيلمسازي بوده كه در اين چند ساله ‌يكباره فيلمي را براي ساخت – در پروسه توليد فيلم هاليوودي با موانع فراوان– به دست گرفته و ناگهان از يك فيلمنامه‌نويس معمولي به مقام كارگرداني مي‌رسد؛ آن هم كارگرداني براي كمپاني وارنر و به تهيه‌كنندگي جري بروكهام!
سناريوي 125 صفحه‌اي برتينوي 30 ساله براي سران وارنر بسيار جلب نظر كرد كه مهم‌ترين دليل آن دوري فضاي داستان از حال و هواي مدرن امروزي در فيلم‌هاي ترسناك بود. ديگر اينكه اگر چه لوكيشن داستان بشدت محدودكننده به نظر مي‌رسيد (هتلي كوچك با چند اتاق و يك محوطه روبه‌رويي) اما جست و گريزها و آمدن و رفتن‌ها واقعا در فيلمنامه‌ «غريبه‌ها» به گونه‌اي طراحي شده بود كه اين تنگي فضا را بسيار تعديل مي‌كرد و در واقع فيلمنامه برتينو بسيار تصويري بود!
او از عنصر مكان بسيار سنجيده و پر از ظرافت استفاده كرده و برگ برنده‌اش هم در اينجاست، ضمن اينكه فيلم او اگرچه در ژانر معمايي – جنايي جاي مي‌گيرد، اما اثري به غايت دلهره‌آور هم هست، تا اينكه فيلمي باشد مطلقا ترسناك و وحشتناك؛ فيلمي كه اگرچه 90 دقيقه زمان دارد اما همه چيز به بهترين وجه سر جاي خودشان قرار گرفته‌اند تا رازها و رمزها بيان شوند و به زياده‌گويي هم احتياجي نباشد.
اگرچه سينما و ژانرهاي متعلق به آن هر كدام عشاق ويژه خود را دارند اما شايد‌ به نوعي سينماي دلهره و يا سينماي وحشت را بتوان نمك تمام ژانرها دانست.چنانچه اگر داستاني تمام قواعد اين ژانر را رعايت كند و عناصر داستان هم به‌گونه‌اي منطقي وارد چارچوب كار شوند، آن وقت است كه توليد و درك خودخواسته اين هيجان از سوي تماشاگر بسيار به صرفه‌ به‌نظر مي‌رسد.
«غريبه‌ها» در قالب يك اثر نفسگير كه پر از رمز و راز و سؤال و معماست، به تناسب سرشار از تعليق و كنش و ديوانه‌بازي هم هست و مملو از تكه‌هايي كه نه جوابي برايشان پيدا مي‌شود و نه اصلا نيازي به اين پاسخ‌ها احساس مي‌شود؛ چرا كه هر تكه به تكه بزرگتري مي‌پيوندد كه جواب سئوال را در دل خود دارد و به‌صورت مستتر باقي مي‌ماند، حال اين به توانايي تماشاگر برمي‌گردد كه به حدس و گمان روي مي‌آورد و خود را در قالب كاراكتر جا مي‌اندازد و تا آخر داستان با او مي‌ماند يا اينكه نه، صبر مي‌كند تا كارگردان با اطلاعات قطره‌چكاني كه از قواعد ژانر جنايي – معمايي است، به او كمك كند. خوشبختانه داستان «غريبه‌ها»، روايتي دور از ذهن ندارد و داستاني دم‌دستي است. اين اتفاق و داستان مي‌تواند در هر جا و هر جغرافيايي روي دهد. كريستين مك كي (ليوتايلر) و جيمز هويت (اسكات اسپيدمن) يك زوج تازه هستند.
آنها سرخوش و سرحال به يك مراسم عروسي مي‌روند و در بازگشت به‌دليل خرابي ماشين‌شان مجبور به توقف اجباري مي‌شوند؛ آن‌هم در ناكجاآبادي كه دست بر قضا بدجوري بوي متروكه‌آباد مي‌دهد؛ يك جاده دورافتاده در حوالي يك هتل كوچك با چندين اتاق. در ابتداي اقامت اجباري زوج جوان، با توجه به اينكه تا رسيدن صبح چند ساعتي بيشتر نمانده، مبين خطراتي نيست، اما وقتي چند صداي مشكوك تمركز زوج جوان را به هم مي‌زند و همچنين با به‌صدادرآمدن در اتاق‌شان براي چندمين بار در ‌حالي‌كه آن طرف در هويت‌اش بدجوري ترسناك است، درمي‌يابيم كه ترسيدن را بايد شروع كنيم.
نه «كريستين» و نه «جيمز» و نه ما به عنوان تماشاگر اصلا نمي‌دانيم اين در زدن‌ها براي چيست؟ و مولد آن صداهاي ترسناك و وحشتناك كدام است و مهم‌تر از همه اينكه آن ور دري‌ها چرا نقاب به چهره دارند و تن صدا و رفتارهايشان اين قدر غيرعادي است؟ در اولين دق‌الباب، نقاب‌پوش اول سراغ زني به نام مارتا را مي‌گيرد. در حالي‌كه ما فقط كريستين و جيمز را مي‌شناسيم كه در حدود 10 تا 15 دقيقه اول فيلم با آنها آشنا شديم و برتينو با هوشمندي در همين زمان كم، كمي از رفتار و ويژگي‌هاي اين 2 را به ما نشان داده، مثل همين ترسو بودن ذاتي «كريستين»؛ عنصري كه بسيار خوب براي اين داستان جواب مي‌دهد.
اصلا براي همين است كه ما هم از همان لحظات اوليه ترسيدن زوج داستان، با آنها همذات‌پنداري كرده و شروع به همراهي‌شان مي‌كنيم و هر چه آنها بيشتر سيگنال‌هاي ترس و وحشت و درماندگي و بلاتكليفي نشان مي‌دهند، ما هم مصرانه‌تر از قبل به اين همراهي ادامه مي‌دهيم، تا جايي كه حتي سوسپانس ماجرا و بعضي كنش‌ها، ديگر مي‌خواهد نفس‌مان را ببرد، اما باز هم به عنوان تماشاگر واكنش نشان مي‌دهيم و ناخواسته يا با فرياد و يا با نجوا از بازيگران مي‌خواهيم دقت كنند مبادا در تله‌هاي اين سه نفر ناشناس كله‌خراب لاكردار گرفتار آيند.
برايان برتينو از همين 2 وجب لوكيشن فيلمش بهترين استفاده را برده. ورود و خروج از حياط به اتاق و عكس آن بارها روي مي‌دهد اما هر بار شرايط براي قهرمانان داستان ما فرق مي‌كند. در نتيجه سوسپانس تزريق شده به داستان همواره به اندازه جلوه‌گري مي‌كند و واكنش‌هاي بعدي برايمان منطقي به نظر مي‌رسد. اصلا كار به جايي مي‌رسد كه ما نه مي‌خواهيم از اين سه نفر نقاب زده بر چهره چيزي بدانيم و نه سراغ انگيزه و ذات ماجرا برويم. ما فقط مي‌خواهيم «كريستين» و «جيمز» تا صبح پايدار بمانند، با هوش و ظرافت رفتار كنند تا هم دخل اين نقاب‌پوش‌ها در بيايد و هم اينكه مي‌دانيم اگر تا طلوع خورشيد اين 2 نفر زنده بمانند، كار تمام است و خطر دور مي‌شود.
يك كار جالب ديگر برتينو كه باعث شده غريبه‌ها از بسياري از فيلم‌هاي مشابه چند سال اخير متمايز شود، پرهيز او از نشان‌دادن چهره‌هاي مدرن و امروزي ترس و وحشت است. هيولاهاي آهني و ماشيني، زامبي‌هاي همه جا سرگردان و مانند آنها را به كرات ديده‌ايم. اما غريبه‌ها اگرچه داستانش مربوط به زمان حال است، اما حال و هوايي مانند فيلم‌هايي دهه 70 دارد. همين تفاوت، باعث گيرايي زيادي شده و مهمتر اينكه تفاوت‌ها در همين بدمن‌ها بيشتر قابل اشاره است، نه از جغد و خفاش‌هاي انسان‌نما خبري است و نه از چهره‌اي تكراري.
چند نفر هستند كه آدميزادند و از نوع يك سر و 2گوش و با نقاب به چهره مي‌خواهند زوج داستان را بكشند و باقي قضايا... و در خاتمه باز هم تاكيد بر اينكه تفاوت‌هاي ساختاري و استفاده هوشمندانه از عنصر مهم مكان يكي از مهمترين ويژگي‌هاي فيلم غريبه‌ها است؛ ويژگي‌هايي كه يك تريلر معمايي – جنايي، واقعا براي خوش‌ساخت شدن به آنها نياز دارد، نه صرفا به يك جغرافياي عجيب و غريب و لوكيشن چند صدهكتاري و صورتك‌هاي ترسناك.غريبه‌ها كه از 30 مي سال‌جاري به اكران سراسري راه يافته، اكرانش هنوز در گروه سينمايي بالاي 1500 سالن ادامه دارد و تا هفته سوم جولاي چيزي حدود 110 ميليون دلار فروخته است.

http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=62615
«آپالوسا»
وسترن بي‌حس و حال


مهدی تهرانی:از يك جنايي‌نويس حرفه‌اي در دنياي مطبوعات چه انتظاري داريم؟
اينكه نوولي بنويسد كه حداقل ارزش 2بار خواندن داشته باشد و ديگر اينكه در هنگام خواندن كتاب، اين شانس را داشته باشيم كه تصويري واضح از رخدادها هم در ذهنمان شكل بگيرد. كار «رابرت بي‌پاركر» در مقام يك جنايي‌نويس بد نيست.
او در سال 2005 و در سپتامبر،‌داستان وسترن خود به نام «آپالوسا»(Appa loosa) را روانه بازار نشر كرد و كمي تا قسمتي كارش هم گرفت و فقط در فاصله 2سال از زمان انتشار كتاب، حقوق سينمايي‌اش نيز خريداري شد. آنچه سال‌ها پيش در سينماي وسترن ساخته مي‌شد و كم‌كم به صورت قواعدي براي اين ژانر درآمد حالا كم‌كم رنگ باخته به نظر مي‌رسد؛ چرا كه اصولا ديگر وسترني نمي‌بينيم كه سر كيفمان بياورد و دلخوشمان كند كه اين ژانر نازنين‌مان هنوز نفس مي‌كشد. «آپالوسا» در كتاب و در فيلم يك روايت دارد؛ روايتي تكراري، جسته و گريخته و غير قابل دوست‌داشتن.
«آپالوسا» را مي‌توانيد حتي روي همين DVD ‌هاي پرده‌اي ببينيد و دريابيد كه نسخه با كيفيت‌اش هم تفاوتي با همتاي پرده‌ا‌ي‌اش ندارد. جنايي‌نويس معروف يعني‌ رابرت بي‌پاركر مي‌رود يك نوول در مايه‌هاي وسترن مي‌نويسد كه تنها يك كپي كشي صرف، آن هم از آثار سينمايي دهه‌هاي 40 و اواخر دهه 50 است. البته كپي‌كردن از يك فيلمنامه شايد مقبول باشد از اين نظر كه از يك متريال‌اصل، يك متريال قلابي تهيه‌ شده‌ كه تا قبل از باز شدن و ديده شدن جلوه‌ خوشايندي دارد اما كپي‌كردن از فيلم‌هاي سينمايي وسترن 50 يا 60 سال پيش كه كارهاي قابل اعتنايي هم نبودند چه لطفي دارد.
قبل از اينكه سراغ «اد هريس» و «آپالوسا» برويم، اين سؤال را بايدمطرح كرد كه آخرين باري كه يك وسترن پر حس و حال ديديد، كي بود؟ منظور ديدار با گذشته‌ها نيست؛ آنچه طي 10سال اخير- ‌اصلا 20 سال اخير- ديده‌ايد، آيا راضي‌تان كرده؟ يا اصلا مي‌توانيد يا حس و حالش را داريد كه سر ضرب اسم 2 يا 3 تا از وسترن‌هايي كه در اين فاصله زماني ديده‌ايد ذكر كنيد؟ بله داستان، قسمت بدش اينجاست كه ژانر وسترني ديگر وجود ندارد؛ و آخرين بار ما با «قتل جسي جيمز به دست رابرت فورد بزدل» (ساخته اندرو دومينيك نيوزلندي) كيف كرديم و ياد ژانر نازنين‌مان افتاديم.
حالا آپالوسا جلوي ماست؛ داستاني درباره رفاقت‌هاي 2 مرد قانون در غرب در سال 1880؛ يكي مريد است به نام «اوورت هيچ» ( با بازي ويگو مورتنسن) و ديگري مراد است و رهبر به نام ويرجيل‌كول (با بازي اد هريس)؛ دوهمكاري كه به نظافت علاقه وافري دارند و آنچه حس و احساس و قدرت و تخيل است را در طبق اخلاص مي‌گذارند تا دو نفري بتوانند نظافت شهري را به سرانجام برسانند. البته ابزار اين دو طي سال‌ها همكاري در كار نظافت، جارو و سطل آب نبوده؛ آنها شهرهاي غربي را از وجود بدي‌ها و شرورها و كله‌خراب‌ها تميز و نظافت مي‌كنند.
آنكه مريد است معاون كلانتر است و نشان «بچ» كلانتري بر سينه مراد يعني «ويرجيل‌كول» است. اين دو پس از سال‌ها همكاري با هم جذب شهري مي‌شوند كه اوضاع و احوالش چيزي شبيه مردمان روستايي در فيلم «هفت سامورايي» است. «وير‌جيل‌كول» و «اوورت هيچ»‌توسط مزرعه‌داران و ساكنان شهر استخدام مي‌شوند تا از آنها در برابر مزرعه‌دار كلان آن منطقه يعني «رندال برك» كله خراب محافظت كنند.
تا اينجاي كار 30 دقيقه وقت مي‌برد تا اوضاع و احوال شهر و 2 كاراكتر اساسي به تماشاگر معرفي شوند اما يك 20 دقيقه ديگر هم تحمل بايد داشته باشيد؛ چرا كه 2 يا3 كاراكتر فرعي ديگر هم مانده‌اند كه بدون آنها «آپالوسا» چيزي كم خواهد داشت. و مهمترين آنها خانم آليسون فرنچ ( با بازي رنه‌ زلوگر) است كه اگرچه تازه‌واردي به شهر است اما چنان زيرك و هشيار است كه مي‌تواند در كسري از ثانيه كلانتر كول را دلباخته خود كند؛ كلانتري كه طي سال‌هاي عمرش هيچ زني در زندگي او نبوده و در هيچ شهري اقامت طولاني نداشته. اما فيلم وسترن، شهردار هم مي‌خواهد.
در «آپالوسا» با يك سخنگوي شهرداري طرفيم به نام آقاي «فيل اوتسون» ( با بازي تيموتي اسپال) كه به هر حال نقش اول را در جذب كلانتر و معاونش داشته. فقط چند تا نوچه خلافكار مي‌ماند كه انصافا «آپالوسا» از اين حيث كم ندارد، چرا كه در دقايق مياني فيلم پاي آنها هم به ماجرا باز مي‌شود و از سوي رئيس‌شان يعني همان مزرعه‌دار شيطان صفت «رندال برك» ( با بازي جرمي آيرونز) يك پيش‌مبارزه با كلانتر و معاونش برگزار مي‌كنند كه البته نتيجه‌اش آبكش شدن هر سه نفر است. بقيه فيلم به جدال آخر پرداخته و به شكل‌گيري رابطه‌اي عاطفي؛ اين تمام داستان «آپالوسا» است.
«اد هريس» در اين فيلم، هم همكار فيلمنامه‌نويس است، ‌هم كارگردان و تهيه‌كننده و هم بازيگر نقش اول و در واقع دومين كارگرداني‌اش پس از «پولاك» (2000) است.
قواعد ژانر در فيلم‌هاي وسترن مشخص‌اند. اين قواعد از لوكيشن گرفته تا طرز بيان ديالوگ نهادينه شده‌اند. صحنه‌هاي تيراندازي، نماهاي تعقيب‌وگريز و تمام اينها در آثار وسترن داراي شناسنامه هستند؛ از اين‌رو است كه وقتي با چيزي به نام وسترن و عملا خالي از قواعد آن روبه‌رو مي‌شويم مي‌توانيم مچ سازنده را بگيريم. در «آپالوسا» اگر كاراكترها هفت‌تيرها را از كمر باز كنند و مهميزها را از پا، نشانه‌اي از سينماي وسترن در فيلم باقي نمي‌ماند؛ صحنه‌هاي درگيري اگرچه در فيلم وجود دارند اما هرگز به نتيجه‌اي نمي‌رسند.
در فيلم وسترن اگر كشتار الزامي نيست اما حداقل تاخت يك اسب در مرتع كمترين انتظار است؛ فقدان‌هايي كه در مقابل الفت‌هايي از جنس ديگر پوشانيده مي‌شود. خانم فرنچ (همان خانم انگليسي مآبي كه كلانتر به او علاقه‌مند مي‌شود و بعدها در هتل و كليسا ارگ مي‌نوازد) در حد يك سرآشپز حرفه‌اي درس آشپزي مي‌دهد و مي‌توانيم پاي سيب سفارشي او را بعدا براي خود بپزيم؛ ظرافت‌هاي زنانه. ديالوگ‌هاي خانم‌ها با نمايش مسائل روزمره و عادي در يك شهر كوچك در غرب و حتي ميانه سال‌هاي 1880، همگي در اين فيلم وسترن به چشم مي‌آيند و سهم فوق‌العاده بيشتري را به خود اختصاص مي‌دهند تا صحنه‌هاي درگيري و سوسپانسي كه قبل از درگيري همه‌جانبه در انتهاي فيلم قرار است صورت بگيرد. ماجرا دست بر قضا خيلي خوب هم تمام مي‌شود؛ هرچه عزاداري است سهم دارودسته «رندال برك» است و فقط عروسي به كوچه كلانتر مي‌رسد.
بازي‌ها اما واقعا روان است و نه كسي منحل و سرخورده ديده مي‌شود و نه عصا قورت‌داده‌ها را مي‌بينيم. آنچه هست و نيست در يك فيلم وسترن‌ در آپالوسا شامل پختن و شستن و عاشق شدن است و به روزمرگي‌ترين حالت.
خانم فرنچ شيريني‌هايش را براي دهمين‌بار از توي فر در مي‌آورد،‌ سخنگوي شهر «فيل اولسون» ديالوگ‌هاي محافظه‌كارانه‌اش را مي‌گويد، كلانتر «كول»‌پس از سال‌ها بيابانگردي و دوري از جماعت قرار است در شهر ساكن شود و زن بگيرد‌وكمك او، معاون وفادارش تقريبا خصوصياتي مشابه با او دارد. نوچه‌هاي آقاي مزرعه‌دار شيطان‌صفت هم كپي كمرنگ و پررنگ‌ خود او هستند. زن‌هاي شهر آپالوسا همگي، بدون كم و زياد، كپي خانم فرنچ هستند. اصلا در وسترن «آپالوسا» همه كپي هم هستند و فيلم هم يك كپي وسترن است.


http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=71773

«اينديانا جونز»
قسمت چهارم


مهدي تهراني:قطار «اينديانا جونز» بعد از 27 سال هنوز سالم و سرحال روي ريل مانده و به جلو مي‌تازد.
اين در حالي است كه هرگز اين مجموعه فيلم‌ها به خاطر بازيگرانش مورد توجه واقع نشده؛ هرچند آنها سهم خود را در اين روند داشته‌اند اما تيم مديريتي و سازنده‌ فيلم‌هانقش اول «اينديانا جونز» هستند: فرانك مارشال، جورج لوكاس و اسپيلبرگ. در پشت صحنه هم بايد سراغ «مايكل‌مان» رفت و «جان ويليامز» و همچنين «فيليپ كافمن» كه در شكل‌گيري كاراكتر «اينديانا جونز» مساعدت‌هاي فراواني به جورج لوكاس كردند. مايكل‌مان كه اكنون خودش ديگر از چهره‌هاي شاخص سينما است، تدوينگر سه فيلم اول بود و جان ويليامز آهنگساز آنها. ضمن اينكه نوآوري و خلاقيت‌هاي «داگلاس اسلوكومب» به‌عنوان فيلمبردار ارشد اين سري فيلم‌ها يكي از امتيازات اين آثار بود.
يك مجموعه كه از سال 1980 تا 1989 طي 9‌سال بدون اينكه ياري و نفري را از دست بدهند،سه فيلم از «اينديانا جونز» ساختند، كاري كردند كه در تاريخ بي‌نظير است. تريلوژي «ارباب حلقه‌ها» مي‌توانست به اين ساخت و كار تنه بزند كه البته ناكام ماند چرا كه حالا اينديانا جونز چهارم هم ساخته شده و همان مجموعه تقريبا حفظ شده. مجموعه‌اي كه در واقع نقش واگن اول را در همان قطاري كه اول نوشتار ذكر كردم، ايفا مي‌كند و جالب اينكه اين ريل و اين خط فقط مختص فيلم‌هايي با نام «اينديانا جونز»و يك تاريخ 27 ساله نيست.
شايد به گونه‌اي اين ريل همان ريل سينما باشد كه عمده نوآوري‌هايش طي 3 دهه اخير توسط «جورج لوكاس» و اسپيلبرگ (و حتي فرانك مارشال با دلارهايش) انجام شده. خيلي از عوامل جواني كه با استعداد فراوان در ساخت فيلم اول يعني «مهاجمان صندوقچه گمشده» در سال 1981 مشاركت داشتند، بعدها يا كارگردان و يا نويسنده صاحب‌نام و يا حتي تهيه‌كننده قابلي شدند. آنها با «اينديانا جونز» دوم و سوم هم كاركردند و در حدفاصل سال‌هاي 1990 تا 2007، در طرح‌هاي مختلفي شركت داشتند كه به آنها قوام و سبك كاري مناسبي ارزاني كرد. تجربه اين اشخاص بين سال‌هاي 1980 تا 1989 و طي ساختن «اينديانا جونز»ها اين‌قدر عالي و منحصر به فرد شكل گرفت كه شايد با 10 فيلم ديگر و متفاوت نيز به دست نمي‌آمد.
براي همين بود كه وقتي اسپيلبرگ 8سال پيش و در ماه‌هاي آغازين هزاره سوم اعلام كرد آمادگي ساخت قسمت چهارم را دارد سيل فيلمنامه‌ها بود كه به سويش سرازير شد كه البته تمام آنها رد شدند و علت اصلي مورد توجه قرار نگرفتن سناريوها اين بودكه لوكاس و اسپيلبرگ سناريويي مي‌خواستند كه حال و هواي اينديانا جونزهاي قبلي را داشته باشد.
حتي سناريوي «فرانك دارابونت» (او را با مسير سبز به ياد بياوريد) كه در سال 2004 ارائه شد نيز اين شرايط را نداشت. «ام نايت شيامالان» نيز سناريويي در سال 2006 ارائه كرد كه رد شد. تا اينكه باز هم «فيليپ كافمن» وارد ماجرا شد. او همان كسي است كه در سال 1981 در ساختن و آفرينش كاراكتر اصلي به جورج لوكاس كمك كرده بود و سرانجام ايده لوكاس و كافمن و طرح آنها توسط ديويد كوپ (پنجره مخفي را از او ديده‌ايد) به يك سناريوي خوب تبديل شد؛ فيلمنامه‌اي كه به قول اسپيلبرگ دقيقا همان اتمسفر فيلم‌هاي اول و دوم و سوم را داشت.
بعد از داگلاس اسلوكومب كه مدير فيلمبرداري سه فيلم قبلي بود، اسپيلبرگ سراغ «يانوش كامينسكي» رفت؛ انتخابي كه در ابتدا عجيب به‌نظر مي‌رسيد اما توضيحات كامينسكي پس از اكران فيلم بسيار روشنگر بود.
به گفته كامينسكي، اسپيلبرگ او را به دفترش آورده و در جا سه فيلم قبلي را نشانش داده و به او گفته چيزي كه مي‌خواهم اين است كه دنياي مدرن را كنار بگذاري چرا كه در قسمت چهارم نيز قرار است عمده صحنه‌ها با دوربين گرفته شود و حتي بدلكار هم در كار نيست. از اين‌رو بود كه كامينسكي حال و هوايي به كار داد كه نتيجه‌اش همان فضاهاي مربوط به دهه‌هاي 40 تا 50 شد؛ كاري كه به درستي موفق به انجامش شد.
اين‌گونه بود كه فرانك مارشال، جورج لوكاس و استيون اسپيلبرگ نقص‌هايي را كه موجود بود برطرف كردند و تعداد كمي كه به گروه اضافه شدند همگي داراي امتيازات و طرز فكر كساني بودند كه جانشين آنها شده بودند.
با اين انتخاب‌هاي هوشمندانه، واگن اول با قدرت بيشتر روي ريل سينما به حركت ادامه داد؛ با همان نظم و همان ترتيب. به زمان‌هاي اكران توجه كنيد؛ به غيراز فيلم مهاجمان صندوقچه گمشده (1981) كه در 12‌ژوئن اكران شد، 3 فيلم بعدي در ماه مي‌ و در 22 تا 24 ماه اكران شدند. فيلم اول و دوم از منتقدان درجه A گرفت و از تماشاگران به‌ترتيب -A و +B ؛ فيلم سوم اين ريتينگ نيز با -A از سوي منتقدين و +B از سوي تماشاگران ادامه يافت تا اينكه به قسمت آخر رسيديم.
منتقدان و تماشاگران براي «اينديانا جونز و قلمرو جمجمه بلورين» به‌ترتيب درجه‌هاي -A و +B را درنظر گرفتند كه مقايسه اين 4 اثر مبين اين است كه در ديدگاه تماشاگران (به‌طور متوسط) نيز تغييري حاصل نشده و از فيلم اول در 1981 تا فيلم چهارم در 2008 و طي اين 27 سال، هم اينديانا جونز حال و هواي ثابتي داشته و هم نوع برخورد تماشاگران و منتقدان ثابت مانده؛يعني همان هوشمندي اسپيلبرگي كه رمز موفقيت دنباله‌سازي اينديانا جونز را در ثابت ماندن حال و هواي ذاتي و اوليه مي‌دانست؛ همان كاراكتري كه مردم 27 سال پيش در 12 ژوئن 1981 با آن آشنا شده بودند.

http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=61032
«قبل از اينكه شيطان بفهمد مرده‌اي!»

نوستالژي ملودرام هاي خاكستري!



مهدي تهراني:براي سيدني لومت 83 ساله، فيلم ساختن به مثابه نفس كشيدن است
حالا اگر اين فيلم موفقيت تجاري يا هنري هم به دست بياورد كه چه بهتر وگرنه براي خالق «سرپيكو» (محصول 1973) دنيا زودتر از اين‌ها تمام شد.«لومت» در آخرين فيلم اكران شده‌اش يعني «قبل از اينكه شيطان بفهمد مرده‌اي!» در 26 اكتبر 2007 ، باز هم سراغ گونه دلخواه و هميشگي‌اش رفته؛ تريلرهاي اجتماعي و جنايي- پليسي.
بازگشت لومت به سينما پس از ‌ ثبت 64 فيلم در مقام كارگردان، نويسنده و تهيه‌كننده در كارنامه حرفه‌اي‌اش؛ باعث خوشحالي علاقه‌مندان و طرفدارانش شده‌ است؛ ضمن اينكه سينما دوستان ايراني مانند قديم‌‌ها؛ لومت و سينماي او را دوست داشته و مي‌پسنديدند. و شايد نام «سرپيكو» و بازيگر نقش اول آن يعني «آل پاچينو» هم‌پاي «پدر خواننده» براي اين سينما دوستان خاطره‌انگيز شده باشد.
«قبل از اينكه شيطان بفهمد مرده‌اي!» البته در گروه محدود اكران شد و از ابتدا نيز قصد اكران سراسري نداشت.
فيلم جمع و جور او اگرچه بازيگر سرشناس و البته خوب كم ندارد ولي فيلم كم‌خرجي از كار درآمده است. خود لومت معتقد است كه احساس جواني مي‌كند و جالب اينجاست كه اعلام كرده انگار به 50 سالگي‌اش بازگشته است.
به هر صورت او موفقيت را ‌بعد از 40 سالگي به‌دست آورد و به فاصله يك دهه در بين بهترين‌ها قرار داشت و فراموش نكنيم كه تعدادي از آثار او همواره جزو انتخاب‌هاي هميشگي در نظر سنجي‌هاي مردمي بودند. البته لومت؛ فيلم ضعيف و يا كم رمق در كارنامه‌اش (به‌خصوص در سال‌هاي پيري‌اش) كم ندارد. حتماً داستان و اوضاع و احوال علاقه‌مندان «لومت» و حتي منتقدين را بعداز اكران «گلوريا» در سال 1999 به ياد داريد. لومت ‌ را بيچاره كردند در حالي‌كه او به هيچ سؤالي هنوز پاسخ نداده بود.
اما اولين جواب او دقيقاً همان جمله ابتدايي اين نوشتار است: «... فيلم‌ساختن براي من به مثابه نفس كشيدن و طولاني شدن زندگاني است... اگر گاهي فيلم خوبي نمي‌سازم، به من خرده نگيريد چونكه در عوض زندگي مي‌كنم... .» ‌لومت با «قبل از اينكه شيطان بفهمد مرده‌اي!» به سينمايي بازگشته كه در اكران 50 روزه‌اش تاكنون حدود 6 ميليون دلار! فروخته اما هم‌چنان اكرانش تا اوايل ژانويه 2008 در گروه 290 تايي سينماها ادامه داشت.
تعليق در خانوادهلومت ثابت كرده كه شيفتگي‌اش درباره داستان‌هاي خانوادگي و به زبان سينما درآوردن‌شان؛ به‌خاطر تأثيرگذاري نهايي و قاطع اين گونه داستان‌هاست. داستان‌هايي كه به قلب و روح و روان تماشاگر وارد مي‌شود. اين بار نيز در فيلم او با چنين روندي روبه‌رو مي‌شويم؛ يك خانواده، مناسبات آنها با كشش و تعليق و در نهايت نتيجه‌گيري كه اصلاً به مذاق تماشاگر هم ممكن است خوش نيايد يا حتي بيننده در همذات‌پنداري‌اش شكست بخورد؛ اما هر چه باشد همين تماشاگر ناراضي نيز داستان فيلم را مي‌پذيرد.
اما داستان فيلم از كجا شروع مي‌شود؛ 2 برادر به نام‌هاي «اندي» و «هنك» (به ترتيب با بازي‌هاي فيليپ سميورهافمن و اتان هاوكي) كه حالا بزرگ شده و از پدر و مادرشان يعني آقا و خانم «چارلز» و «نانت» (به ترتيب با بازي‌هاي درخشان آلبرت فيني و رزمري هريس) جدا شده و مستقل زندگي مي‌كنند، به دردسرهاي كلاني دچار شده‌اند. «اندي»‌كه در يك بنگاه معاملات ملكي كار مي‌كند نه تنها دارد به مرز ورشكستگي دچار مي‌شود و بدجوري پول كم آورده بلكه در زندگي زناشويي‌اش نيز به مخاطرات بدي رسيده است.
او با همسرش «جينا» (با بارني ماريا توفي) به آخر خط رسيده‌اند و قصد دارند تا طلاق بگيرند. هنك برادر كوچكتر به نوعي وضعش وخيم‌تر است. او كه از همسرش جدا شده؛ توانايي پرداخت مستمري دختر كوچكش را ندارد و اگر به همين منوال كار ادامه پيدا كند؛ از هر لحاظ به دردسر مي‌افتد. براي رتق و فتق اموري كه هر 2 برادر جداگانه اما بسيار شبيه به هم به آن دچار شده‌اند؛ «اندي»‌سعي مي‌كند برادر كوچكترش را كه دست بر قضا روي وي نفوذ فراواني نيز دارد مجاب سازد تا نقشه وي را پياده كرده و به پولي مناسب دست پيدا كنند و مشكلاتشان از بن و بيخ حل شود.
اما خب نقشه و طرح او؛ اقدام به كاري عجيب است. والدين آنها جواهرفروشي دارند و اندي تصور مي‌كند، دستبرد به آنجا در حكم برداشتن پولي است كه متعلق به خودشان است، ضمن اينكه چون مغازه بيمه بسيار كلاني را ساليان سال است مي‌پردازد؛ قطعا بيمه جبران تمامي ضررهاي ناشي از سرقت و حتي بيش از آن را پرداخت خواهد كرد؛ا ين استدلال‌ها هنك عاطفي را مجاب مي‌كند، او سارقي كله خراب و پست‌فطرت و البته خرده‌پا را روانه منزل و مغازه مي‌كند.
اما آنچه در چند ساعت آن بعد از ظهر نحس روي مي‌دهد، نه تنها باعث نجات اين 2 نفر نمي‌شود كه اوضاع خراب‌تر از هميشه مي‌شود. چرا كه سارق خرده پا خرابكاري مي‌كند و مادر با شليك گلوله‌ بد جوري مجروح مي شود. قوز بالاي قوز آن‌جاست كه پدر خانواده بد جور‌ي هوس انتقام به سرش مي‌زند و مربع دوست داشتني سابق آنها متشكل از 4 ضلع ازمري و چارلز به اضافه «اندي» و «هنك»، تبديل به پاره خطي مستقيم مي‌‌شود كه مقصران براي فرار و لاپوشاني روي آن به سرعت در حركتند.
خوش ساخت و خوش قيافه باش جمله بالا يكي از نغز ترين گفتارهاي «سيدني لومت» است كه پس از اكران سرپيكو (1973) به زبان آورد و هنوز هم به همان سر زندگي كاربرد دارد. سينماي لومت اگر چه ممكن است داستاني را روايت كند كه در محتوا و يا حتي در فرم تازگي نداشته باشد؛ اما كارهايش خوش ساخت از آب درمي‌آيد به اين علت كه جزئيات را مدنظر دارد و مديريتش را مصروف همين مقوله مي‌كند.
ظرافت‌هايي ناب كه عمدتا حاصل تفكر لومت است توسط ديگر عوامل و در درجه اول فيلمبرداري‌هاي او اگر دقيقا اعمال شود كار هماني مي‌شود كه لومت در فكر ش داشت. به زعم او اين خوش ساختي‌ها در ذهن كارگردان چيزي مانند نت موسيقي است كه حتي اگر نواخته هم نشوند؛ يك موسيقيدان با كنار هم قرار دادن آنها؛ از موسيقي نواخته نشده هم لذت مي‌برد. حالا بايد ديد «قبل از اينكه شيطان بفهمد، مرد‌ه‌اي» خوش ساخت و خوش قيافه است يا نه؟ مسلما فيلم 117 دقيقه‌اي او خوش ساخت است اما ممكن است ترديدهايي در بعضي از قسمت‌هاي كار باشد. اما اين نواقص عمدتاً تاثيري در كل كار ندارند. به زعم لومت خوش ساختي مي‌تواند بسياري از عيب‌ها را بپوشاند، بنابراين اگر در انتخاب عوامل‌ و مهمتر از همه فيلمبردارها و بازيگران درست عمل شود؛ مي‌توان اميد داشت كه كار هماني شود كه انتظار داريم.
سينماي ملودرام و جادوي سيدني!لومت از آن دست كارگردان‌هايي است كه عليرغم صاحب سبك بودن و پي بردن به رازهاي تصوير و سينما، همواره تماشاگر را تكريم مي‌كند و هرگز فيگور و پوزيشن فيلمسازهاي پرمدعا را به خود نمي‌گيرد كه مدام مي‌گويند ما براي تماشاچي‌هاي عام! فيلم نمي‌سازيم يا هر كس از فيلم من خوشش نيامد به من مربوط نيست و الي آخر... لومت سينما را متعلق به تماشاگر از هر نوع مي‌داند و نظر آنان را مهمتر از منتقدين مي‌داند.
براي همين است كه او همواره ملودرام در سينما را ارجح مي‌داند. به زعم او در سينماي ملودرام؛ ‌داستان فيلم بيشتر از هرگونه سينمايي ديگر مي‌تواند با تماشاگر چالش داشته باشد و در روند شكل‌گيري داستان، همذات پنداري‌هاي رايج، حدسيات آنها و... با آنها درگير شود. در فيلم‌هاي لومت اما پرداختن به جزئيات آن‌قدر ظرافت دارد كه ملودرام‌هاي او حراف از كار درنيايند. روندي مخرب كه ممكن است بلايي بر سر يك فيلمنامه عالي درآورد كه حاصل كار فيلمي متوسط نام گيرد.
در كارهاي لومت داستان‌ها و داستانك‌هاي فرعي به اندازه كافي رشد و برگ پيدا مي‌كنند تا فيلم نه از سرعت‌اش كاسته شود و نه اينكه سرعت فداي پي‌ريزي‌ها و زيرساخت‌‌ ‌شود. با اين دقت نظرهاست كه فيلمي مانند «قبل از اينكه شيطان بفهمد مرده‌اي» به عنوان يك سينماي ملودرام منطقي جلوه‌گر مي‌‌كند.


http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=42290


پادشاهان خيابان


مهدي تهراني:اگر دلتان براي «سرپيكو»ي سيدني لومت يا «محله چيني‌ها»ي رومن پولانسكي تنگ شده و بدتان نمي‌آيد فيلمي ببينيد كه كمي حال و هواي «بولت» استيو مك كوئين را داشته باشد « پادشاهان خيابان» با نقش‌آفريني كيانوريوز و فارست ويتاكر مي‌تواند انتخاب بدي نباشد.
درام جنايي پادشاهان خيابان ساخته ديويد آير است (او را با فيلم روز تمرين با بازي دنزل واشنگتن به ياد بياوريد. آير سناريست روز تمرين بود)، بيش از 20 روز است كه اكران سراسري‌اش آغاز شده و فعلا 27 ميليون دلار فروخته.
تماشاگر ايراني پيش از اين هم با نام و كتاب‌هاي جيمز الوري آشنا بوده چرا كه حداقل 6 يا 7 فيلم از نوشته‌هاي او به زبان سينما برگردانده شده‌اند. پادشاهان خيابان هم نوشته اوست با اين تفاوت كه با عنوان نگهبان شب - عنوان اصلي و ابتدايي فيلم – چاپ شده و به فروش رفته است. تريلر 107 دقيقه‌اي پادشاهان خيابان اثري است كه عمدتا جذابيت‌هاي سرگرم‌كننده اجتماعي را با تحرك و قوت نشان مي‌دهد تا در لابه‌لاي آن به مقوله‌هاي انتقادي هم اشاره داشته باشد. آير كه در روز تمرين اين تجربه را به دست آورده سعي مي‌كند فساد موجود در اداره پليس و سيستم قضايي لس‌آنجلس را به چالش بكشاند اما به هر حال آنچه در فيلم جلوه‌گري مي‌كند همانا قضيه سرگرم‌كنندگي ماجراها و اكشن داستان است.
تام لودلو كارآگاه خوشنام و با سابقه‌ پليس آنجلس با مرگ همسرش، دنيا بر سرش هوار شده. بي‌حوصلگي و بي‌تفاوتي بر او غالب شده و حتي چند نكته منفي نيز مي‌رود كه در زندگي‌اش شكل بگيرد. ميل به عدم حضور در محل خدمت از جمله اين نكات است. از طرف ديگر افراد و افسران تحت امر لودلو با تزلزل وي زمينه را براي فعاليت در باندهاي خلافكار مهيا مي‌بينند چرا كه به گفته يكي از آنها به نام ترنس، پليس فاسد بيشتر عمر مي‌كند. لودلو كه كم‌كم به خود آمده متوجه ناهنجاري‌هاي فراواني در كارهاي افرادش مي‌شود؛ ضمن اينكه همان ترنس برايش پرونده‌سازي هم كرده. با كشته‌شدن ترنس در يك درگيري خياباني، تام لودلو با عزم‌ فراوان شروع به بررسي و كاوش مي‌كند تا بتواند هرچه بيشتر دست پليس‌هاي فاسد اداره‌شان را رو كند و در اين راه رئيس‌اش يعني كاپيتان جك واندر، در مساعدت به او از هيچ كوششي فروگذار نمي‌كند.
اين تمام داستان پادشاهان خيابان است؛ فيلمي كه لوكيشن‌هاي خارجي‌اش اگرچه زياد نيست، اما تعقيب و گريز و تزريق سوسپانس در آنها به وفور ديده مي‌شود و اكشن فيلم به هر حال بيش از اصرار آير در نشان‌دادن فضايي واقع‌انگارانه به چشم مي‌آيد. آير كه بيشتر با قلمش توانايي‌هاي شگرف و يا حداقل غيرتكراري را در بازگوكردن وقايع پشت پرده در سيستم قضايي و حداقل در دپارتمان پليس لس‌آنجلس نشان داده، براي بازگرداندن نوشته‌هايش به زبان سينما محتاج ماجراجويي‌هايي هم هست كه البته اگر از دستش هم در نرفته باشد باز هم بايد گفت كه ترسيم فضاي خاكستري وهم‌آلود زير سايه تعقيب و گريز و زير نورهاي فراوان و رنگي تابلوهاي خياباني رنگ باخته است.
كيانو ريوز در فيلم هماني است كه بود و شايد تنها امتياز بي‌خدشه و بدون بحث اين فيلم، همين بازگشت ريوز باشد. او به مانند 30 سالگي‌اش در فيلم سرعت (1994) خلاقانه و با اشتياق كار كرده است و در اين راه شايد حضور ويتاكر در كنارش بسيار مهم باشد؛ بازيگري كه در تعامل با ديگر هنرپيشه‌ها سرآمد است و در بسياري از كارهايش به سبب تسلط بر نقش خود و هم‌چنين كل سناريو، سبب شده نقش‌آفريني ديگر همكارانش هم عالي جلوه‌گري كند.
با همه اين حرف‌ها نبايد دنبال اماها و اگرها در پادشاهان خيابان بود. به خصوص در ديالوگ‌هاي مخفيانه و پر از رمز و راز كاپيتان واندر دوست‌داشتني با تام لودلو كارآگاه سخت‌كوش، كه بيش از سمت فرماندهي مانند پدرخوانده از تام مراقبت مي‌كند. اين ديالوگ، پرسشي را مطرح مي‌كند كه پرسش عام فيلم نام دارد. يعني چرا بعضي‌ها عوضي هستند و چرا تعدادي كله‌خراب؟ و چرا نبايد به اين جماعت كاري داشت و اگر هم كار داشته باشيم بايد بدجوري هزينه بدهيم و به كنگره، و كاخ سفيد جواب پس بدهيم.

http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=53729


«در دره الاه»


مهدي تهراني:پل هگيس براي تماشاگر ايراني قابل احترام و مورد توجه است.
خلاء او در اين 3 ساله سرانجام چندماه پيش (سپتامبر2007) پر شد و در «دردره‌الاه» به اكران سراسري راه يافت، حالا هم كه ميهمان جشنواره‌ فجر است و اگر طبق معمول كسي شانس نياورده و كپي نامرغوبي از اين فيلم ديده مي‌تواند با فراغ‌بال روي پرده نقره‌اي آخرين كار هگيس را ببيند؛ كارگرداني كه فيلم «تصادف»اش به لحاظ مضمون و محتوا بسياري از تماشاگران سراسر دنيا را فارغ از هرگونه مليت و فرهنگي تحت‌تاثير قرارداد.
«در دره الاه» در كنار چندين فيلم ديگر كه مضمون جنگ را در خود دارند مانند «شيرها براي بره‌ها» ساخته كم رمق «رابرت ردفورد» و «آماده انتشار» كمتر ديده شده «دي‌پالما» و يكي دو فيلم ديگر كه عمدتا بوي سفارشي بودن و تبليغاتي و سياسي‌كاري مي‌دهد؛ كاري متفاوت و اثرپذير وروايتي دراماتيك و تصويري به معناي شاخص دارد.
«در دره الاه» مستقيما به جنگ نمي‌پردازد و فيدبك‌هاي آن را به چالش مي‌كشد، از اين روست كه روايت دراماتيك آن معناگرا جلوه‌گر‌ي مي‌كند نه تنها اينكه گزارشي صرف از رويدادي و رخدادي باشد.
به گفته خودش، او به واكاوي رخدادهايي پرداخته كه پس لرزه‌هاي نابودكننده‌اش هزاران هزار مايل دورتر اصابت كرده و عجيب اينكه با همه عظمت اين پس‌لرزه‌ها، كله‌گنده‌هاي كله‌خراب حاضر به قبول اين پس‌لرز‌ه‌ها و فيدبك‌هاي ويران كننده نيستند.
هگيس براي ساختن اين فيلم مطابق معمول از ژانرهاي متفاوت بهره برده و اتفاقا قواعد ژانر را هم رعايت مي‌كند. قواعدي كه صدالبته آيتم‌هايي از آن جزو تئوري‌هاي خاص خود اوست. او براي آنكه «در دره الاه» حداقل در 2مورد اساسي بي‌كم‌و‌كاست ساخته و پرداخته شود به ظرافت زير ساخت‌ها و ناگزير داستانك‌هايش را پي‌ريزي كرده؛ اما آن موارد يكي؛‌بدست دادن كشش متعارفي براي داستان و روايت تصويري‌اش و ديگري؛ پرهيز از داستان‌سرايي، پرحرفي و به روايتي شعار دادن و شعار زدگي است.
پل هگيس به راستي استاد روايت است. وقتي هنك به دنبال ماجراست و همه براي يافتن حقيقت هيچ تلاشي نمي‌كنند؛ هگيس پيدا شدن حقيقت و كليد معما را در دستان يك شخص قرار نمي‌دهد؛ اين دوربين تلفن همراه «مايك» است كه زبان به حقيقت مي‌گشايد.
تصاوير گرفته شده و محفوظ مانده در آن به هنك مي‌فهماند كه نحوه كشته شدن پسرش چگونه بوده و او حتي پايش به عراق نيز نرسيده جسد تكه تكه شد‌ه و نيم سوخته «مايك» در جايي كه لشگر آنها اردو زده و عقبه آنهاست بالاخره پيدا مي‌شود.
اتفاقي كه بر اثر سهل‌انگاري يا بي‌كفايتي باعث شده يك نظامي جوان چنين سرنوشتي پيدا كند... آنچه هگيس پس از جمع‌آوري تعدادي رويداد واقعي مرتبط با جنگ آمريكا در عراق به دست داده و تنظيم يك سناريوي مهم از واقعيت، توانسته گاهي نشانه‌هايي از فيلم مستند را نيز در «در دره الاه» جلوه‌گري ببخشد، بدون اينكه متهم به شعار زدگي شود.
او از مفهوم فيلم مستند هوشمندانه و هدفمند استفاده مي‌كند تا در روند شكل‌گيري قصه فيلم عناصر داستانش دچار خلل و نقصان نشوند. اينگونه است كه رفتار شناختي «هنك وجوان ديرفيلد» در مواجهه با جسد فرزندشان و‌اكنشي متفاوت با آنچه است كه هر روز در شبكه‌ خبري مي‌توان مشاهده كرد؛ آنها ضجه نمي‌زنند و به سر و صورت نمي‌كوبند.
هگيس غم و اندوه چنين پدر و مادراني را آنقدر وسيع و عميق، باور دارد كه جز باعكس العملي قلبي و بطني و عميق، قابل ارائه نخواهد بود.

http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=45674