‏نمایش پست‌ها با برچسب سینمای‌جهان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سینمای‌جهان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ آذر ۱۴, شنبه

ملکه مردنی است


هلن میرن و مایکل شین بترتیب در نقش های ملکه الیزابت دوم و نخست وزیر تونی بلر. بامزه اینجاست که هر دو چند ثانیه بعد یک کار مشابه انجام می دهند. هردو از اطاق خارج می شوند و هردو دارند زیرلبی بدجوری بهم فحش می دهند.


سردار محمد رضا نقدی رئیس سازمان بسیج مستضعفان در آستانه 60 سالگی ، بدرستی یک شخصیت پرتجربه و معتمد و مدیری استخوان خرد کرده جلوه گری می کند. او از معدود سرداران دوران جنگ است که علاوه بر خدمت در سپاه ، ماموریت های برون مرزی هم داشته و حتی کریر نظامی و امنیتی او باعث این نشده که وارد کار اجرایی و بدنه دولت هم نشود. مجموعه این ویژگیها باعث می شود که همواره روی حرفهایش متمرکز شویم.در تازه ترین گفتگوی سردار ؛ اما حرف هایی است که باعث تعجب می شود آنهم از کسی که بواسطه تسلط اش به زبانهای عربی و انگلیسی و به سبب کریر حرفه ای اش، اطلاعات و خبرهایش از اوضاع روزمره بین المللی قطعا دست اول است .

اظهار نظر او در باره عقب عقب رفتن نخست وزیر انگلستان و دست بوسی اش هنگام خروج از دفتر ملکه بسیار درست است. انگار سردار نازنین خودمان هم فیلم ملکه را دیده است و احتمالا همین یکی دو سکانس اش را.ایکاش سردار فیلم مردی که زیاد می دانست ساخته آلفرد هیچکاک را نیز دیده بود. فیلمی که محصول 1934 است .یعنی 75 سال پیش ساخته شده و چرا این فیلم را مثال زدم به واسطه این جمله ی سردار که فرمودند :
.. . اما در همان کشور اگردر طول سال چندین تظاهرات انتقادی نسبت به بلیت هواپیما، حقوق و بیمه و یا مسائل دیگرشود، آیا شعاری علیه نظام مضحک خودشان سرخواهند داد؟ اصلاً اجازه چنین کاری را دارند؟ مسلماً ندارند، چون همه آنها را می کشند و قتل عام می کنند.
سکانس آخر فیلم مردیکه زیاد می دانست با دستگیری جاسوسان و خرابکاران به پایان می رسد. و طرز دستگیری جاسوسان و نمایش آن می رفت تا برای هیچکاک دردسر فراوانی ایجاد کند. خود هیچکاک این مسئله را به تفصیل برای فرانسوا تروفو شرح داده و این را من عینا از کتاب سینما به روایت هیچکاک * در ذیل می آورم .
"... نشان دادن صحنه ای از فیلم که پلیس مشغول تیراندازی باشد هرگز امکان پذیر نیست. اگرچه سکانس پایانی مردی که زیاد می دانست بر اساس یک ماجرای واقعی طراحی شده بود. اما مجمع سانسور اعتقاد داشت که این اتفاق علیرغم گذشت یک ربع قرن از زمان وقوعش هم چنان لکه ننگی بر دامان پلیس است. با این وجود نمی شد نشان داد که پلیس با خود اسلحه حمل می کند.
این جریان گمان می کنم حدود سال 1910 اتفاق افتاد و به محاصره خیابان سیدنی معروف بود. یک عده خرابکار روس در خانه ای پناه گرفته بودندو چرچیل که در آن زمان وزیرکشور بود برای نظارت بر قضایا شخصا در محل حاضر شد .می دانید که پلیس انگلستان با خود اسلحه برنمی دارد.و در آن زمان از سرباز های ارتشی کمک گرفتند.در جریان این کار و حین فیلمبرداری اداره سانسور دردسر زیادی برایم درست کرد.
وقتی از سانسورچی پرسیدم که به نظر آنها جاسوسان را چطور باید از خانه بیرون کشید؛ پیشنهاد کردند که از لوله های آب استفاده کنیم. من راجع به این اتفاق مقداری تحقیق کردم و متوجه شدم که وینستون چرچیل هم همین پیشنهاد را کرده بود. عاقبت سانسورچی هم موافقت کرد نشان بدهیم که پلیس چند تایی تیر شلیک می کند به شرط آنکه نشان داده بشود که افراد پلیس به یک مغازه اسلحه سازی در آن حوالی می روند و انواع و اقسام سلاح های قدیمی را برمی دارند. هدف او این بود که برای تماشاگر تصریح شود که پلیس از اسلحه تحت هیچ شرایطی استفاده نمی کند ... "
اگر در هرکدام از شهرهای انگلستان اغتشاشی صورت بگیرد؛ قطعا با آن برخورد می شود . سردار در گفتگوی خود درست و دقیق می گویند. اما اینکه اگر مردم آن کشور به سبب اعتراض و پیگیری حقوق مدنی شان به تظاهرات بپردازند؛ دولت یا پلیس آنها را قتل عام می کند؛ دور از ذهن است. صحبت دیگر سردار نقدی در رابطه با هزینه سرسام آور خاندان سلطنتی اما بسیار مستند است. اما اینکه جرات اعتراض نداشته باشند ، اینگونه نیست .اولین اعترا ض شان هم به ملکه این است که چرا نمیری راحت سرت را بذاری زمین ؟! اینکه مردم انگلستان و به ویژه ایالت ویلز هرگز نتوانستند ملکه ی پیر را به واسطه ی موضع گیری اش در زمان مرگ پرنسس دایانا ببخشند، یکی از عادی ترین اعتراضات آنها بود. نه او ،که چارلز را هم ولیعهدی ابله می انگارند و دیگر حال و حوصله رژیم سلطنتی را ندارند.
همین اکران فیلم ملکه ابتدا به ساکن از سوی دفتر خاندان سلطنتی با هشدار و اما واگر روبرو شد.و عده ای خواستار اکران نشدن این فیلم در خاک انگلستان و کشورهای مشترک المنافع شدند . چراکه در این فیلم به هرحال گوشه هایی از زندگی خصوصی ملکه هم نمایش داده می شود و خب هیچکس هم از دیدن تشریفات بی خودی زندگی آنها خوشش نمی آید.مثل همان سکانس 12 دقیقه ای مربوط به شکار گاه سلطنتی و یا نوع زندگی مادر ملکه و خیل آدم های بیکار و بیعاری که دوروبر او می چرخند. ضمن اینکه در فیلم به بعضی از نقاط ضعف ملکه هم اشاره می شود ، مثل همین مورد داستان دایانا و اینکه ملکه آدمی است که سخت کسی را می بخشد و کینه توز است. در فیلم می بینیم که مردم عادی کوچه خیابان به ملکه ناسزا می گویند.اما چه اتفاقی افتاد؟ فیلم سروقت و طبق جدول تنظیمی در 15 سپتامبر 2006 در انگلستان ، در 20 اکتبر در کانادا و در 26 دسامبر در استرالیا به اکران سراسری رسیدند.
نه فقط بریتانیایی ها حتی استرالیایی ها و کانادایی ها هم از این رژیم لوس و خنک به تنگ آمده و به یک بی اعتقادی عمیق رسیده اند. .دولت کانادا در هفته آخر نوامبر اعلام کرد که حضور ولیعهد انگلستان در این کشور چیزی حدود 2 میلیون دلار هزینه در برداشته و در خود بریتانیا نیز همواره نسبت به هزینه های گزاف و بعضا زائد و در برخی موارد مضحکی مثل هزینه نگهداری از اسطبل سلطنتی و ... افکار عمومی حساسیت های فراوان داشته و مدام هم بیشترمی شود.ملکه مردنی است.پسرش هم مرخص است. و بریتانیایی جماعت هم از دست این مفت خورها در عذابند.
از سویی هاید پارک و گردهمایی سیاسی و اجتماعی روزانه و هفتگی بویژه شنبه و یکشنبه اش هم که یک روند و سابقه ای چندین دهه دارد. با این مکان دیگر نیازی به توی خیابان پریدن و خالی کردن حب و بغض نیست که با قتل عام هم پاسخ داده شود.
*
72,سینما به روایت هیچکاک ؛ انتشارات سروش ؛ چاپ دوم ؛ 1369؛ ترجمه پرویز دوایی ؛ ص 71

http://www.khabaronline.ir/news-28169.aspx

۱۳۸۸ آذر ۱۲, پنجشنبه

چشم در چشم بز جماعت


این بزی که در تصویر می بینید ممکن است هر آن از ترس لین کسیدی (جورج کلونی) سکته بزند و برود آن دنیا .

1- اول از هرچیز یک یا دو تریلر توپ از فیلم را اینجا ببینید شاید به صرافت افتادید و این یادداشت را تا پایان خواندید. ضمن اینکه مردهایی که به بزها خیره می شوند یک کمدی سهل و ممتنع است و به دیدنش می ارزد.


2- از نام فیلم به گمراهی نیفتید. این فیلم هیچ شباهتی به آثار کمیک جنگی که اخیرا ساخته شده اند، ندارد. فیلم تندر آسیایی را به یاد بیاورید. اگرچه از دیدن فیلم کلی حال می کنیم و کاراکترهایش برایمان جذاب جلوه گری می کنند ، بویژه تام کروز با آن گریم منحصر بفردش ، اما تندر آسیایی نهایتا یک فیلم خوش ساخت برای پر کردن اوقات فراغت شما بود . در حالیکه مردهایی که به بزها خیره می شوند حرف حساب دارد آنهم در قالب هجو . ضمن اینکه به لودگی هم نمی افتد.


3- اگر فکر می کنید آقا یا خانم بزه در این فیلم فقط به عنوان یک استعاره و یا سواستفاده از نامشان استخدام شده اند، باید بگویم سخت در اشتباهید. اگر تریلر های بالا را حوصله نکردید ببینید ؛ بد نیست سرفرصت این کار را بکنید فقط مواظب باشید از دیدن یک بز سرحال و کمی تا قسمتی گردن کلفت در حالیکه دارد بروبر به جورج کلونی و سایر رفقا زل می زند ، جا نخورید. دیگر اینکه آنها باهم در برنامه ی تلویزیونی درون سازمانی شرکت می کنند و از اینکه احتمال دارد همین بز ؛ وسط برنامه یکراست برود آن دنیا چیزی نمی گویم. از بزغاله ی نازنین ماجرا هم همینطور. از پسرخاله اش نیز ایضا. اگرچه این بز آخری ، یک چیز کار درستی است و برای سربه نیست کردنش یک گردان جورج کلونی لازم می شود ...


4- فیلم کلاسیک و ماندگار سیدنی پولاک تازه درگذشته مان؛ آنها به اسبها شلیک می کنند مگر نه ؟ را بیاد بیاورید. وقتی قرار شد این فیلم در سال 1969ساخته شود ؛ علیرغم نام طولانی و عجیب و غریب اش ، هیچ کس از نام فیلم تعجب نکرد و چرا؟ چون 35 سال بود که مردم با این عنوان آشنا شده بودند. هوراس مک کوی در سال 1935 نوول اش را با این عنوان به بازار نشر فرستاد و همواره کتابش با استقبال نسل های مختلف روبرو می شد. اما وقتی قرار شد مردهایی که به بزها خیره می شوند ساخته شود ، خیلی ها از این عنوان فیلم ؛ نزدیک بود از تعجب شاخ در بیاورند . اگرچه جان رانسون خالق رمان مردهایی که به بزها خیره می شوند ، 5 سال پیش از این ، کتابش را چاپ کرده بود . و خودش هم یک چهره موفق رسانه ای به شمار می آمد.


5- مردهایی که بزها خیره می شوند یک کمدی جنگی مستقل جمع وجور و 25 میلیون دلاری است. و با تکیه بر هجو تصویری و کلامی ؛ کلیت ارتش آمریکا و عملیات های نظامی و مهمتر از همه خلق و خوی افسران آنها را به چالش می کشد. در یک کلام این فیلم هجو میلیتاریسم آمریکایی است و بس! این روند فقط به روزگار اخیر اشاره ندارد یعنی در فیلم ما فقط با جنگ های اخیر مثل همین حمله به عراق روبرو نیستیم ، داستان از جنگ با ویتنام آغاز می شود و به جنگ با عراق ختم می گردد.


6- نوع روایت فیلم نیز کارآمد است. در واقع اینجا خود جان رانسون به واسطه پیشینه ی رسانه اش آمده و فیلم را از نگاه یک ژورنالیست و گزارشگر تعریف می کند. گزارشگری به نام باب ویلیتون ( بابازی ایوان مک گریگور) با افسری به ظاهر مخ تعطیل به نام لین کسیدی ( با بازی جورج کلونی ) آشنا می شود و رفاقتی دیرینه بین آنها شکل می گیرد . در این بین لین آنچه که در این سالهای خدمتش در عملیات های گوناگون انجام داده برای باب تعریف می کند و او هم بنا بر علاقه و پیشه اش به نگارش این خاطرات همت می گمارد. اما 2 دهه پس از این آشنایی است که لین دوباره سری به این خاطرات می زند و درمی یابد آنچه انجام داده و یا گفته فراتر از دیوانگی های تمام عیار نام می گیرد ، بویژه آنجایی که اشاره دارد در بسیاری از عملیات ها ی نظامی به گونه ای غیر عادی افسران ، سربازان را مسخ می ساختند تا بهتر بتوانند بجنگند . آن قضیه بز و بزغاله و خیره شدن به چشمان معصوم آنها نیز از همین رخداد های بیمارگونه نشات گرفته ، جایی که با خیره شدن به چشم های یک بز در فرصت مقتضی می شود آنها را با یک تله پاتی کله پا کرد...


7- فیلم چندین کاراکتر محوری دارد اما همگی آنقدر عالی کار می کنند که گویی سهمی برای کارگردان اثر گرانت هاسلو باقی نمی گذارند . منظورم این است که این فیلم قطعا اثری بازیگر محور است . بویژه کلونی که در نقش افسری مخ تعطیل گاهی چنان پوزخند های زهر آگین می زند گویی او و امثال او فرماندهانشان را سر کار می گذاشتند نه آن ژنرال های از خود راضی با آن طرح های مسخره شان . طرح هایی شبیه همین آموزش کشتن بز از طریق تمرکز بر روی چشم های حیوان بی نوا!


8- فیلم از 20 روز پیش در 2400 سالن در آمریکای شمالی به اکران سراسری در آمده و تا پایان هفته دوم چیزی حدود 27 میلیون دلار فروخته . که برای یک اثر مستقل قابل قبول است . منتقدین سینمایی نیز آنهایی که سرشان به تنشان می ارزد ؛ فیلم را پسندیدند و معدل امتیازات آنها به مردهایی که به بز ها خیره می شوند ، سه و نیم ستاره ارزیابی شده .


9- بعید نیست با توجه به خریداری و پخش دیگر آثار ضد جنگ آمریکایی از سیما مثل در دره الاه و آثاری از این دست ، این فیلم نیز پس از خریداری از تلویزیون خودمان هم ، پخش شود . امید واریم این اتفاق بیفتد .


10- و در آخر اینکه کوین اسپیسی نازنینمان هم در این فیلم نقش کاراکتر لری هوپر را بازی می کند. اگر دلتان برای کارهایش تنگ شده سری به آنونس های بالا بزنید . راه دوری نمی رود.


http://www.khabaronline.ir/news.aspx?id=27643


استیو مک‌کوئین؛ بچه جنوب شهر خودمان


این عکس مربوط به سال 1351 است. او به جرم رانندگی با سرعت بالا دستگیر شده بود.

این چند روزه همه رقم خبر و اثر به سر و رویمان ریخته بود که دروازه بانی یادمان برود . استیو مک کوئین 22 روز پیش مرد. سالمرگ او 7 نوامبر است . یعنی 22 روز که از بیست و نهمین سالگرد درگذشتش گذشته ادای احترام می کنیم و چرا :

1- برای بچه تهرونی ها ؛ آنهایی که بین 40 تا 45 سال دارند. استیو مک کوئین نماد سرزنده گی و سینماست . وقتی بچه بودیم اوسرحال ترین و فعال ترین بازیگر هالیوود بود و عمده کارهایش را در سینماهای همین تهران خودمان می توانستیم ببینیم . برای ما او باحالترین بود . با آن قیافه ی جنوب شهری اش . دوست فسقلی من در کلاس سوم دبستان آن زمان اعتقاد داشت که استیو جایی در جنوب شهر خودمان زندگی می کند. با گذشت 32 سال او هنوز هم همین اعتقاد را دارد.

2- وقتی او مرد ما به نوجوانی رسیده بودیم و از مرگش هم هیچ خبری نداشتیم . اولین کتابی که من دزدیدم ؛ به خاطر او بود. من این کتاب را از یک آقایی که دوست پدرم بود کف رفتم . بیژن خرسند اول بار در سال 1361 کتاب دائره المعارف سینمایی اش را بیرون داده بود. تصور آن زمان ما اینگونه بود که اصلا مگر می شود دائره المعارف سینمایی دربیاید و اسم ورسم او در آن نباشد؟ باری اگرچه کتاب عالی نبود اما خب طبع امیر کبیر بود؛ و برای من ؛ این عالی ترین کتابی بود که تا به حال دزدیده ام و یا حتی خریده ام . چراکه از استیو مک کوئین 2 صفحه پر داشت با بیوگرافی ترو تمیز و مهمتر اینکه تا سال 80 از فیلم هایش اسم برده بود .و این مهم ما را منتظر می گذاشت تا دنبال فیلم های جدیدش بگردیم. انتظاری که سه سال به طول انجامید.

سه سال بعد دوباره امیرکبیر این کتاب را با ویراستاری چاپ کرد و منهم سر براه شده بودم و مثل بچه آدم رفتم کتاب را خریدم و مثل قحطی زده ها روی پله های کتابفروشی مروارید نشستم و شروع کردم به ورق زدن تا رسیدم به صفحه استیو نازنین. و دیدم نوشته مرگ 1980. اینکه چطور با چشمان اشک بار سوار اتوبوس های دانشگاه شدم و رسیدم خونه بماند. سریع رفتم سراغ چاپ قبلی و دیدم که بعله . ما سرکار بودیم . استیو مک کوئین واقعا مرده . وقایع سال 80 به طور نصفه و نیمه گرد آوری شده بود. و خبر مرگ او هم از قلم افتاده ...


3- سالها گذشت و عشق او در دلمان باقی ماند . پانزده سال پس از مرگش اما برایم ثابت شد که چقدر او بزرگ بوده است . پس از آنکه کتاب همسرش باربارا میتنی را پیدا کردم. کتابی با عنوان : مسیر آخر ( با عنوان اصلی :steve mcqueen:the last mile )که در باره زندگی حرفه ای و خانوادگی استیو مک کوئین بود .نه از این کتابهای خاطرات باسمه ای . پر بود از رفرنس و مهمتر اینکه اصلا گزینشی نوشته نشده و فقط عکسهای جذاب را گرد آوری نکرده بود . در این کتاب واقعیت های باحال نوشته شده بود نه چیزها ی حوصله بر.

39 موزه و مرکز فرهنگی به نام او تاسیس شده که فقط 17 تایش در ایالت زادگاه اش ایندیانا فعال است .برای مردم ایالت ایندیانای آمریکا استیو مک کوئین نماد همیشگی ایالت است. او جزو مفاخر فرهنگی آمریکایی ها هم به شمار میرود. اگرچه بچه شیطانی هم بوده و در دارالتادیب چند سالی را گذرانیده بود. و اگرچه عاشق موتور سیکلت های سنگین و ماشین فورد موستانگ هم بود اما فقط در آمدش را صرف خودش نمی کرد. از یک میلیون دلاری که او در سال 1968 و برای فیلم بولت گرفته بود ، 75 هزار دلار نصیب بنگاه خیریه بچه های سرطانی ایندیانایی شد. در واقع از این سال است که دستمزد او در هالیوود بالای میلیون دلار میرود به اضافه درصدی که از فروش می گرفت. این درصد فروش درتمام سالهای بعدی و برای تمام 8 فیلمش - غیر فیلم آخرش_ فقط برای این مهم در قرار دادش ذکر می شد تا سر ضرب در اختیار فعالیت های عام المنفعه قرار بگیرد. از سه میلیون دلاری که برای آخرین حضورش روی پرده نقره ای بدست آورد اما عمده اش خرج سرطانش شد.

4--نمیدانم داستان مرگ او را می دانید یا جایی خوانده اید یا نه اما تا اول اکتبر سال 1980 هیچ کس بجز باربارا مینتی همسرش از بیماری مهلک او خبر نداشت. پسرش چاد مک کوئین گفته باربارا میتنی پدرمان را برداشت و برد مکزیک . بعدهم گفتند از سرطان خون و سرطان ریه دارد می میرد. وقتی من به محل اقامتش رسیدم با مردی روبرو شدم که هیج نشانی از بیماری در او نبود اگرچه رنجی بی پایان در چشمهایش می درخشید. او می خواست همان تصوری که یک عمر مردم دنیا از او داشتند باقی بماند. یادم می آید همان موقع ها که من بیست ساله بودم و چند روزی دیگر به عمر پدرم نمانده بود ، یک هنرپیشه زن درجه دوم تلویزیونی سرما خورده بود و رسانه ها کل وقتشان را به او اختصاص داده بودند. در حالیکه استیو مک کوئین به کوترز مکزیک فرار کرده بود تا از دست این روزنامه های آشعالی فرار کند. این روزنامه ها می خواستند هرچه فجیع تر تصویری از دوران مریضی او بدست بیاورند و تیراژ شان بالا تر برود. یادم می آید نیویورکر مگزین ( با مجله ی وزین و معتبر نیویورکر اشتباه نشود) بابت یک عکس استیو مک کوئین در حالت مریضی اش 45 هزار دلار پرداخت می کرد. عکسی که آنها داشتنش را به گور بردند...

5- سر زدن به آرشیو مطبوعات سالهای 13555 و 1356 خودمان نیز نشان می دهد شخصیت واقعی استیو مک کوئین هرگز برای آنها جالب نبوده . تاسیس بنگاه خیریه ایندیانا ، سال 1968 است . باشگاه ورزشی خیریه او در همین سال تاسیس شد اما عمده ی مطالب در باره استیو مک کوئین نه تنها در باره فیلم هایش نیست ؛ که در باره حواشی زندگی اوست . مطبوعات ایرانی با سرک کشیدن در مجله های خارجی عشق می کردند حتی بعد از طلاق دوم او ، چیزی در باره الی مک گرا پیدا کنند و وصلش کنند به استیو مک کوئین. هیچ کدام ننوشتند یا نمی دانستند او فارغ التحصیل اکتورز استودیو هم بوده ؛ آنهم با بورسی که از نیروی دریایی گرفته بود. تعداد ترجمه ها و نقدهایی که برای کارهای دهه ی هفتادی مک کوئین در مطبوعات ما چاپ شده - البته با توجه به بضاعت آن زمان_ یک طرف و تعداد مقالات و خبرهای بلک باستر و بلک میل یک طرف دیگر. خبرهای مورد دوم ده برابر بیشتر است.

6-مردم آمریکا استیو مک کوئین و پل نیومن نازنین را طی دهه های 50 و 60 و تا اواسط دهه ی 70 نماد خانواده می دانستند و چرا ؟ چون این دو نفر جزو مشهورترین و محترمترین نام های دنیای سینما بودند که ازدواج موفق داشتند. اما همین مردم آمریکا در دوره ای هرگز نتوانستند استیو مک کوئین را به سبب ازدواج با الی مک گرا ببخشند. او پس از هفده سال زندگی با نیل آدامز و با داشتن دو فرزند بزرگ او را طلاق داد و با الی مک گرایی ازدواج کرد که تنها توانست دو سال تحملش کند. اولین دلیل رد کردن مک گرای از خود راضی هم این بود که مک گرا همواره مخالف کارهای خیریه او بود و حتی می خواست در سال 1975بنگاه خیریه ایندیانا را به دولت بسپارد. 2 سال پیش از مرگ بود که مک کوئین با باربارا میتنی ازدواج کرد . مطبوعات ما اما فقط همان 2 سال با الی مک گرا را از او می دیدند و یا به رسمیت می شناختند.

7- سال دیگر سی امین سالمرگ اوست . برای همین آمریکایی ها قرار است به قول معروف خودکشان کنند. مراسم ایالتی و مراسم فدرال خواهند داشت و مهمتر اینکه فهرست برنامه های سال آتی در همین بیست و نهمین سالگردش اعلام شد. یکسال وقت ؟ از پنج جوانی که او در حین خدمت سربازی اش درنیروی مارین ( تفنگداران دریایی) از مرگ حتمی ؛ نجات شان داده بود و حالا به زعم فداکاری او 70 ساله شده اند تا تهیه کنندگانی که با او کار کرده اند و هم چنین اعضای بنگاه خیریه او و فان کلاب های بین المللی و ... از او به عنوان جوانمرد یاد خواهند کرد.

8-ما برای هنرمندان چه می کنیم؟ منظورم قبر مجانی و برگزاری مجلس ختم در مسجد بلال نیست . دوستی می گفت بعد از انتخابات بیمه ی درمانی بعضی از این هنرمندان رفته بالای درخت ، اگر این طور باشد سئوال منهم بدجوری بی ربط است. عزت الله انتظامی متولد 1303 و علی نصیریان و جمشید مشایخی هر دو متولد 1313 هستند ؛ محمد علی کشاورز نازنین را از قلم انداختم . او متولد 1309 است. عمده صنوف حتی ورزش کاران ما به یمن وصل شدن به جریانات سیاسی وارد مقوله های فرهنگی هم می شوند .و باز هم در بورس دیده شدن باقی می مانند.

آقای کشتی گیر سابق ،موسسه فرهنگی راه می اندازد و از چهره ها استفاده می برد. خود را جلو می اندازد و در هر مراسمی در خط مقدم رویارویی با عکاسان وفیلمبرداران قرار می گیرد . فردایش در همین مجلس ختم این عناصر هنری و فرهنگی حاضر می شود و داد سخن می دهد. این ها در مرگ و زندگی هنرمندها زندگی نمی کنند ، ارتزاق می کنند.


http://www.khabaronline.ir/news.aspx?id=27375

ضد مسیح هم‌چنان قربانی می‌گیرد


اگر سکانس افتتاحیه فیلم با مرگ دلخراش و تکان دهنده ی فرزند این زوج که هیچ نامی هم در داستان ندارند آغاز می گردد ، سکانس پایانی با حوادثی ده ها برابر تکان دهنده و غم افزا به آخر می رسد ...

ملودرام ترسناک ضد مسیح داستان زوجی است که غرق در پریشانی و اندوهند . و وامانده و درمانده به سبب از دست دادن فرزندشان به کلبه ای در بیشه ای متروک پناه می برند با این هدف و امید و آرزو که بلکه این تنهایی خود خواسته شان کمی و اندکی بتواند آنها را به آرامش خیال برساند. روندی که نه تنها اتفاق نمی افتد بلکه مصایب فراوان و غیر قابل جبرانی را نیز پیش رویشان قرار می دهد . اگر سکانس افتتاحیه فیلم با مرگ دلخراش و تکان دهنده ی فرزند این زوج که هیچ نامی هم در داستان ندارند آغاز می گردد ، سکانس پایانی با حوادثی ده ها برابر تکان دهنده و غم افزا به آخر می رسد ...

اکران آخرین فیلم لارس فون تریه ی دانمارکی در حالی از دیروز پنجم آذرماه در استرالیا آغاز شد ، که عمده تماشاگران با ترک سالن از او و فیلمش استقبال کردند. اتفاقی که هرگز تازه قلمداد نمی شود چراکه بازی از شش ماه پیش در کن فرانسه آغاز شد و تا حالا ادامه دارد.

تماشاگران حاضر در کن 62 ، منتظر نماندند تا ضد مسیح به پایان برسد ، فیلم به دقایق 55 رسیده بود که صدای فریاد و هو کردن های خلق الله در سالن پیچید و دقایقی بعد فقط این صندلی های خالی بودند که کثافت کاری های ویلم دافو و شارلوت گینزبورگ را درفیلم نظاره می کردند. خود فون تریه بشدت از این اتفاق و عکس العمل تماشاگران شوکه شده بود چرا که او هر جا رفته بود در صدر نشسته بود و حالا اینگونه خوار و حقیر گشته بود آنهم در جایی که سبب شده بود تا او به دنیای سینما معرفی شود. همه این اتفاقات و بی محلی های تماشاگران و اظهار نظر منتقدان در باره فیلم که اعتقاد داشتند ضد مسیح صلاحیت ندارد که بین 20 فیلم انتخاب شده بخش مسابقه باشد ؛ باعث شد که فون تریه به مرز جنون برسد و زنجیر پاره کند. آنهم در جلسه پرسش و پاسخ بعد از نمایش فیلم . جایی که فون تریه به زمین و زمان بد گفت و رسما تماشاگران حاضر را احمق نامید و خودش رانیز بهترین کارگردان جهان در حال حاضر معرفی کرد. دلیل عمده ی بروز این رفتارهای غیرقابل قبول احتمالا به خاطراین است که فون تریه توقع داشت مانند 9 سال پیش ؛ در کن امسال نیز نخل طلا به او برسد . چرا که او سال 2000 با فیلم رقصنده در تاریکی به نخل طلا رسیده بود و طی سالهای اخیر نیز تقریبا در کن حضور همیشگی داشت. و تقریبا جزو سوگلی ها و کشف های کن به شمار می آمد.

در همان کن 62 آلن دلون رئیس اسبق فستیوال کن هشدار داده بود که اگر فون تریه دست از خودخواهی و لوس بازی هایش برندارد و عذر خواهی نکند مردم عاشق سینما در همین پیاده رو های پاریس ادبش خواهند کرد و بیاد دارید که این پیش بینی فقط 6 ساعت طول کشید تا به حقیقت برسد و در عصر18 مه آقای دانمارکی در راهپیمایی اعتراض آمیزی که تماشاگران ترتیب داده بودندکتک مفصلی خورد و زود تر هم فرانسه را ترک کرد.

همه ی این ها باعث شد فون تریه هرگز نتواند ضد مسیح را مثل یک فیلم معمولی در سینماهای کشورهای مختلف و حتی در آمریکا به اکران بگذارد.بنابراین اتفاقی که دیروز در سیدنی استرالیا روی داد اصلا غیر مترقبه نبود.

شاید برایتان جالب باشد اگر بگویم که ضد مسیح پس از رونمایی اش در 18 می در فستیوال فیلم کن تا کنون چهار بار در آمریکا به صورت محدود و یا با شرکت در جشنواره های درجه دو توانسته خودش را به پرده نقره ا ی نزدیک کند. اولین بار در جشنواره آستین در 25 سپتامبر ، سپس در فستیوال فیلم نیویورک در دوم اکتبر، بعد از آن مجبور شد تا وقت هست ودر 21 اکتبر بصورت دی وی دی فیلمش را توزیع کند و سرانجام هم برای بار چهارم در 23 اکتبر به صورتی بسیار محدود در 21 سالن فیلمش در نیویورک و کالیفرنیا به روی پرده رفت و چیزی حدود یک میلیون دلار فروخت .

این تعقیب و گریز ها به دلیل این نبود که فیلم فون تریه به لحاظ هنری هیچ چیزی در چنته نداشته باشد ، اگر اینگونه بود که راجر ایبرت نازنینمان به فیلمش 3ستاره نمی داد ( اگرچه معدل امتیاز منتقدان آمریکایی ، منظورم آنهایی است که سرشان به تن شان بیارزد چیزی در حدود نیم ستاره برآورد شده ، یعنی از نگاه آنها ضدمسیح فیلمی مرخص است) بلکه بدلیل رفتارهای زننده و تکرار مداوم این حرکات مزخرف و توهین های مستمرش به منتقدان و به ویژه به تماشاگران بود که خالق داگ ویل از خرداد تا کنون از خود بروز داده است.

به نظر می رسد هنوز آتش فون تریه داغ داغ است .حرف ها و اظهار نظر های او ذره ای تعدیل نشده و او همه جا منتقدین و تماشاگران را به نفهمی متهم می کند. از این روست که مدیران شبکه های تلویزیونی استرالیایی نیز راضی به پخش گفتگو های انجام شده با فون تریه نیستند. چراکه در شب افتتاحیه این فیلم در سیدنی بازهم فون تریه یقه خبرنگاران را گرفت و فهم آنها و تماشاگران را در حد فیلی دانست که پاپ کورن بدست به تماشای فیلمش آمده اند.

در واقع هنوز که هنوز است " ضد مسیح " دارد قربانی می گیرد. و قربانی ها کسانی نیستند جز تماشاگران و منتقدین بخت برگشته !

http://www.khabaronline.ir/news.aspx?id=26906

مرده‌ای که آلزایمر هم دارد


بیست سال آزگار است که او خلق الله را سر کار گذاشته . یک بار می گوید یک وجب آرزو هم ندارم و در جای دیگر اما یقه ی زمین و زمان را می گیردو از همه شاکی است.

پیرمرد پرحرف و بی نوای قبلا نیویورکی و به قول خودش در حال حاضر اهل هیچ کجا ، امسال رکورد جدیدی از خود در تعداد مصاحبه های مطبوعاتی و تلویزیونی بر جای گذاشته و رقیبش در این عرصه باز هم کسی نیست جز خودش . آلن به عنوان یک فیلمساز درجه یک تثبیت شده ، طی نوامبر 2007 تا اکتبر 2008 ؛ 48 مصاحبه ی مطبوعاتی انجام داده که این گفتگوها ؛ هم بانشریاتی پروزن و بسیار معتبر مثل " نیویورکر " صورت گرفته و هم با مطبوعات زردی مثل "سان ".


امسال او پرکارتر نشان داده و دست رد به سینه ی هیچ خبرنگاری نزده .چنانکه هم با مجله ی سینمایی "دنمارک فیلم" به عنوان هفته نامه ای بسیار گمنام و با تیراژ 5500 نسخه واقع در شمالی ترین نقطه زمین دیالوگ کرده ،هم با نیوزویک و سانفرانسیسکو کرونیکل که اولی تک است و دومی ششمین تیراژ را در یو اس دارد .


آلن اما طی 15 نوامبر 2008 تا اول نوامبر امسال این رقم را به عدد باورنکردنی 63 عنوان مصاحبه مطبوعاتی ارتقا داده و گستره ی جفرافیایی نشریاتی که با او گفتگو کرده اند فقط قطب شمال را در بر نمی گیرد .


به همه ی این ها اما باید کانال های تلویزیونی اسپانیا و انگلستان را هم اضافه کنید. پیرمرد غرغروی 74 ساله حسابی دم رسانه های این 2 کشور را داشته و چرا ؟ آلن مدتهاست که در لندن و بارسلونا لنگر انداخته و احترام کسب می کند. و آخرین فیلمش را نیز در لندن ساخته است.


مگر خودش در مارس 2001 نگفته بود:


فیلم ساختن خارج از نیورک جانم در حکم مردن است . من فیلمسازی نیستم که در سواحل غم زده ی شهرهای انگلیس بخواهم فیلمی بسازم. کار در لندن ؟ باور نکردنی است . محال است...


او که یکسال و نیم پیش برای ساختن " هرچه که کارگر افتد" دوباره به نیویورک برگشته بود ؛ بازهم با بی محلی هم شهریهایش روبرو شد و مجددا و به اروپایی برگشت که هنوز هم برایش سر و دست می شکند.


همه این ها را برای این گفتم تا به مصاحبه های اخیرش برسیم. جایی که وودی آلن بالاخره به چند نکته مهم اشاره و اعتراف کرد ؛ او در گفتگوی مفصل اش با نیویورکر در هفته آخر اکتبر با جملاتی حسرت برانگیز شخصیت بوریس در آخرین فیلمش را بسیار نزدیک به خود توصیف کرد. و چرا این نکته مهم است؟ برای اینکه او در مصاحبه های مربوط به فیلم " هرچه که کارگر افتد" از هر ترفندی استفاده کرد تا از جواب دادن به این سئوال که چقدر کاراکتر بوریس به وودی آلن راستکی! شباهت دارد، فرار کند. در مراسم افتتاحیه ی این فیلم در نیویورک در 19 ژوئن امسال ، که متاسفانه حقیر هم برگزار شده بود او کج دارو مریز به این پرسش پاسخ داده بود و پیش تر از آنهم در جشنواره ی تریبیکا که متعلق به رابرت دونیروی نازنین خودمان است در آوریل امسال ، با مزه اینجا بود که در پاسخ به شباهتش به بوریس در فیلم " هرچه که کارگر افتد" فرار را برقرار ترجیح داد و کاری کرد که فقط از وودی آلن برمی آید ، او رو به جمعیت فریاد زد :


من مرده ای هستم که تازه کشف کرده آلزایمر هم دارد.و دست همسرش "سون یی پیروین" را گرفت و پرید توی لیموزین و در رفت .


موضوع مهم دیگر در گفتگویش با نیویورکر اما این بود که وودی آلن بسیار عصبی با شاهکارهایش وبا فیلم های جاودانه اش برخورد کرد. مضمون این دلخوری آلن شاید درست باشد. به زعم او نسل جدید پی درپی در این 35 تا 40 سال اخیر اگرچه " پول را بردارو فرارکن" را دیده و بسیار هم لذت برده اما سراغی از سازنده ی این کار در سالهای اخیر نمی گیرد. آلن معتقد است مطبوعات سینمایی آمریکایی و روزنامه ها از کارهای او بعد از "آنی هال" چیزی ننوشتند تا " گلوله ها بر فراز برادوی" ساخته شد. سپس بازهم مطبوعات آمریکایی اورا به گوشه ای انداختند و دیگر کاری به کارش نداشتندو این روند تا کنون ادامه داشته است. جالب اینجاست که آلن اعتقاد دارد عمده ی مطبوعات اروپایی و اصلا در تمام دنیا به جز آمریکا همگان اورا می شناسند و کارهایش را دوست دارند. و مقایسه کرده که اروپایی ها اگرچه زیروبم کارهایش را بارها وبارها در گفتکوها ی مطبوعاتی و یا تلویزیونی شان با او پرسیده اند و می دانند اما بازهم برای چندمین بار و دوباره و دوباره از او می پرسند . او این همه گلایه می کند و از زمین و زمان شاکی است اما در ونیز امسال گفته بود : یک وجب آرزو هم ندارم.


اینجاست که واقعا آن جمله ی بامزه ای که در افتتاحیه ی تریبیکا ی امسال گفته بود عینیت تام و تمام پیدا می کند. او واقعا یک مرده ای است که آلزایمر هم پیدا کرده و به یاد نمی آورد که سهم عمده ی موفقیت هایش مدیون مطبوعات دهه ی 70 است. او از همان موقع عطش سیری ناپذیری برای دیالوگ کردن داشت . روندی که روز به روز بیشتر هم می شود. او با 74 سال سن هنوز مثل جوان های 20 ساله با حضور ذهنی باورنکردنی در گفتگو هایش از گذشته حال و آینده می گوید و این را مدیون حرافی ذاتی اش باید دانست.


برای ایرانی جماعت وودی آلن با فیلم های جاودانه اش احترام پیدا می کند. باور کنیم همین است و بس . مشکل اینجاست که به او احترام می گذاریم اما دیگر دوستش نداریم. مگر می شود "پول را بردارو فرار کن " را برای پانصدمین بار ببینیم و ازخنده نمیریم؟ یا اگر هوس دیدن یک کمدی رومانس به سرمان بزند بازهم برای صدمین بار یکی از انتخاب هایمان ؛ آنی هال خواهد بود. بدبختی اینجاست که دیگر تحمل فیلمی که از سناریو های هزار صفحه ای درست شده باشد را نداریم. کاری که آلن در تمام چهل سال فیلمسازی اش انجام داده . فیلم های او تریلر های کلمات را جابجا می کند و پانزده یا بیست سال است که دیگر فاتحه این گونه فیلم ها خوانده شده. و تماشاگر فیلم های حراف را نمی پسندد. دیگر دهه ی هفتاد نیست که وراجی در فیلم های سینمایی هنر به حساب بیاید و البته وودی آلن استاد تمام عیار این گونه ساخت و ساز ها بود.با همه ی این حرف ها اگر فکر می کنید او یک مرده ی آلزایمر گرفته نیست منتظر آخرین فیلمش بمانید . اینهم اسم فیلمش با تایتل اصلی :you will meet a tall dark stranger . ترجمه اش هم با خودتان . وچرا؟ چون حداقل آلن 25 سال است که حتی با عنوان فیلم هایش هم خلق الله را آزار می دهد . چرا که مشکل فقط به ما برنمی گردد. فرانسوی ها برای هر اکران از کارهای او هفت یا هشت عنوان مجبورند در نظر بگیرند . یعنی در محله ی شمالی پاریس فیلمش یک عنوان دارد و دو تا خیابان پایین تر یک عنوان و پوستر دیگر و... او از این بازی ها کیف می کند و سرآخر هم می گوید آلزایمر مرده ای دارم.


http://www.khabaronline.ir/news.aspx?id=25257

فدریکو دیروز مرد




این جمله شما را بیاد چه فیلمی می اندازد : زامپانو وارد می شود .نهم آبان سالگرد در گذشت فللینی است.

فدریکو فللینی در 31 اکتبر 1993 در 73 سالگی در شهر رم با دوستانش در سراسر دنیا خداحافظی کرد . ولی چنان کارهای جاودانه ای از خود به جای گذاشت که هیچ کس مرگش را باور نکند. چنانچه 2 اثر نازنین او "جاده " و " هشت و نیم " حداقل چند نسل از تماشاگران و دانشجویان سینما را برای درک فیلمی خاص و رویایی سیراب کرده .اگرچه در تربیت فللینی نقش بی همتای روبرتو روسیلینی کاملا آشکار است ، اما این نبوغ فللینی بود که توانست او را از زیر سایه بزرگان سینمای ایتالیا بیرون بیاورد. و کاراکتر و شخصیت ممتازی و مهمتر از همه مستقل به او بدهد .آنهم در سینمایی که به قول "ویتوریو دسیکا"ی فقید ، آنقدر در ورودی اش به دنیای کارگردانی گشاد و بی درو پیکر است ، که هر جانور بی مصرف و نخاله ای از آن می تواند رد شود و یکی دو فیلمی هم بسازد...

فللینی مولفی دست به قلم بود . این مهم به گفته ی " روسیلینی " ممتاز ترین ویژگی فدریکو به حساب می آمد. برای همین کشف او بود که فللینی در آثار ماندگاری از جمله " رم شهر بی دفاع" همکار ارشد فیلمنامه بود .طرفه اینکه برای همین فیلم بود که مقام فدریکو فللینی در جمع کارگردانان سینمای ایتالیا تثبیت گشت . چراکه به بهترین وجهی مسئولیت دستیار کارگردانی روسیلینی را در همین فیلم به انجام رسانید.


سه سال سال تربیت و آموختن نزد روسیلینی آنقدر پربار بود که فدریکو به طور مستقل جلو بیاید و اولین فیلمش را در سال 1951 کارگردانی کند. فیلم اول او به نوعی هم بیان داستان پر از غم و رنج اهالی نمایش بود. او به رفتار شناختی آدمهایی پرداخته بود که بگونه ای هم صنف به حساب می آمدند. "روشنایی های واریته "به عنوان اولین کار فللینی اکران اروپایی آبرومندی داشت و در انگلستان نیز کارش را تحویل گرفتند. اما این فیلم در آمریکا نیز اکران شد و به عبارتی برای فللینی گرید بین المللی آورد."شیخ سفید" او که سال بعد یعنی در 1952 ساخته شد ، به معنای واقعی کلمه کولاک کرد. طنز تلخ و سیاه فیلم این بار یقه ی بازیگران صاحب نام سینمای ایتالیا را گرفت . فللینی از دنیای سیاه و پوشالی و سرشار از دنائت این ستاره ها ، چنان هجویه ای ساخت که هنوز تازه وسرزنده جلوه گری می کند.


" جاده " اما به تعبیری جزو 5 فیلم کلاسیک و ماندگار سینماست . فیلمی که فللینی در سال 1954ودر 34 سالگی اش آن را ساخت . یک فیلم نئورالیستی محض با داستان بسیار گیرا که موضوع جهانشمول فقرو نداری را روایت می کرد. فیلمی که سینما دوستان ایرانی نیز به آن علاقه مند ند. جاده اما باعث شد هم خود فدریکو به اولین اسکارش برسد و هم اینکه یک آهنگساز نابغه و 2 بازیگر ایده آل به دنیای سینما معرفی شوند. " نینو روتا" موسیقیدان ایتالیایی چنان سهمی در به بار نشستن نماهای فیلم جاده دارد که بسیاری اعتقاد داشتند و دارند که بدون موسیقی روتا ،فیلم جاده احتمالا اینقدر نمادین مطرح نمی شد . هم چنانکه سهم " آنتونی کویین" بازیگر نقش " زامپانو و " جولیتا ماسینا" بازیگر نقش جلسومینا در این فیلم انکارنشدنی است . به قول نویسنگان آن زمان فیلم " جاده " هدیه ای کامل و بی نظیر از طرف خداوند بود که به سینما داده شد. وقتی جاده اکران شد ، فللینی و ماسینا دهمین سال ازدواج موفق شان را نیز جشن گرفتند.

در دهه ی 60 فللینی بازهم پرکار بود و آثارش مثل " زندگی شیرین"و همین مهمترین کارش بعد از " جاده" یعنی فیلم " هشت و نیم " با استقبال روبرو شد و تاثیر گذاری اش بر بدنه سینما هم انکار ناپذیر . با اینحال فللینی در آستانه ی دهه 70 دیگرهر آنچه ساخت کارهایی بزرگ نام نگرفتند. البته او از پا ننشت و تا 70 سالگی برای سینما هم می نوشت و هم اگربه پروژه ای دعوت می شد حتما قبول می کرد. تا اینکه در سال 1990 با ساخت " صدای ماه " از این عرصه کنار کشید.

کارنامه ی حرفه ای او با ساخت دقیقا 25 فیلم بسته شد . 25 فیلمی که فدریکو بین سالهای 1951 تا 1990ساخت و از این بین حداقل 12 فیلم او آثاری خاص به حساب آورده می شوند و این به نوبه ی خودش درجا یک رکورد است و تاثیر گذاری اش ؛از 12 باری که نامزد دریافت جایزه ی اسکار شد ؛ کمتر نیست.

دیگر اینکه فدریکو وقتی شیخ سفید را ساخت به صورتی بنیادین از ستاره های باسمه ای و هرزه سینما دل چرکین بود . به گفته خودش برای ساخت این فیلم ادای وظیفه سنگینی را در خود حس می نمود . او به صورت عملی نیز این مهم را اثبات کرد. در عمده ی سینماهای دنیا ، جایی که پیوند زناشویی سست ترین پیوند ها نام دارد؛ زوج " فدریکو فللینی " و " جولیتا ماسینا " 50 سال تمام در کنار هم به آرامش زندگی کردند . آنها که در سال 1943 ازدواج کرده بودند تا نیم قرن بعد با هم بودند تا اینکه فدریکو در 31 اکتبر 1993 درگذشت و جولیتا نیز بیش ازسه ماه پس از فوت فدریکو دوام نیاورد و او هم در 23 مارس 1994 به فدریکو ملحق شد.


http://www.khabaronline.ir/news.aspx?id=22527

۱۳۸۸ شهریور ۲۳, دوشنبه





استاد طاقت دوری ندارد ، در باره آخرین ساخته فرانسیس فورد کاپولا ، تترو
وجدان های چال شده در پیاده رو




فروردین 11 سال پیش کاپولا صریحا اعلام کرد از این پس عمدتا تهیه کننده خواهد بود و فیلمی نخواهد ساخت مگر که چه شود و فیلمنامه ای در حد و اندازه پدر خوانده یافت همی شود و مادر گیتی چو "ماریو پوزویی " بزاید . این سخنان اگرچه غمناک بود اما طرفداران کاپولا به شرف حرفه ای و عشق راستین او به مخاطبانش بیشتر پی بردند.چرا که او به حقیقت و صد البته به درستی پس از پدرخوانده پا در جای اورسون ولز فقید ودوست داشتنی گذاشته بود . واین سینما بود که به او بدهکار شده بود.


اما خالق تریلوژی ما ندگار و افسانه ای " پدر خوانده " در این دو سال اخیر بدجوری دل علاقه مندانش را به درد آورده است. واین ظلم ناروا و بزرگی در حق همه آنها هست. چرا که عمده ی چشمهایی که در این سالهای طولانی ، بیقرار و مشتاقانه فیلم های کاپولا را میدیدند ، به نوعی آن قصه های تصویری را به زندگی حقیقی شان پیوند میدادند . ودرست یا غلط ؛ احمقانه و یا فیلسوفانه این یک طی طریق برای رسیدن به یک حداقلی از حقیقت ویا حتی دریافت آن شده بود. وآیا رسیدن به این مهم ؛هم برای تماشاگر و هم برای فیلمساز چیز کمی است ؟!
طرفه آنکه مهم نیست این چشمها در کاسه سر چه کسی با چه فکری ، عقیده ای ، ملیتی و یا هر چیز دیگری قرار دارد. آن تماشاگر اهل اسکاندیناوی و یا تماشاگر بالکانی و یا آن تماشاگر اهل شاخ آفریقا و یا سینما دوست متولد خاور دور و شیفته گان هنر هفتم در ینگه دنیا و جماعت ایرانی شیفته ی سینما و علاقه مندان به سینمای " کاپولا " از کارهای او ،حقیقت مرتبط با زندگی روزمره را برداشت میکردند.
باری پس از اکران " باران ساز " در همان 11 سال پیش دیگر از او خبری نشد تا اینکه در اوایل پائیز 2سال پیش " جوانی بی جوانی " از استاد به روی پرده نقره ای رفت : داستان زندگی یک استاد دانشگاه به نام دومینیک که بعد از یک خودکشی نافرجام به جوانی اش باز می گردد. پروفسوردومینیک در گیر و دار یک افسردگی شدید و برای رسیدن به حقیقت زندگی ؛ و یا دست کم دریافت تکه ای از آن ، از شمال رومانی شروع به مهاجرت می کند و سر از بخارست درمی آورد. مهاجرتش را با سفر به دل اروپا ادامه می دهد و در حین عبور از سرزمین های همجوار بیش از آنکه با مردم آن دیار آشنا شودد شاهد وحشیگری های بی امان و خشونت های غیر قابل تصور نازی های آلمانی است. اما همین فضای پرتنش و سرشار از بی رحمی حاکم بر اروپای مرکزی او را بیش از پیش به یاد عشق اولش می اندازد. البته او با افراد دیگری هم نرد عشق باخته اما هیچکدام برایش ثمری و اثری و قوت قلبی نداشته جز همان عشق اولین او. به هر حال او هرگز سرخوش نیست علیرغم جوانی دوباره برگشته اش...به هرحال قصه پروفسور دومینیک از حدود 80 سالگی اش یکباره بازگشتی به 50 سال قبل دارد و سفرها ماجراجویی ها و داستان های عاطفی او به تصویر کشیده می شود و از نگاه " کاپولا " همه ی این زندگی به یک چیز ختم میشود ولا غیر و این مهم به زعم خالق پدرخوانده چیست ؟ اینکه جوانی آدمی به هیچ از دست می رود.
اما آنچه " کاپولا " را به ساختن این فیلم ترغیب کرده چه بوده ؟ و چه دلیلی باعث شده استاد پس از 11 سال دوری دوباره با فیلمی با این مضمون جلوه گر شود؟ خود " کاپولا " داستان "میر چا الیاده " نویسنده " جوانی بی جوانی " و ظرافت های این اثر برای تبدیل شدن به یک فیلم را ، دلیل اصلی میداند. و خود را شیفته و واله این داستان معرفی میکند. اگرچه رمان " میرچا الیاده " براستی اثر درخوری است اما داستان بازگشت استاد فراتر از این حرفهاست. چرا که این فیلم بسیار از لحن " کاپولا " یی که میشناسیم دور بود.اثری که تنها توانست 2 هفته روی پرده دوام بیاورد و کل فروشش 240 هزار دلار بود.
البته به مانند همیشه " کاپولا " راستی و درستی پیشه کرد ( و اصلا برای همین است که او همیشه مورد احترام خلق الله است و دوست داشتنی است ) و فیلمش را علیرغم هزینه زیاد و دکور ها و لوکیشن های عظیم ؛ اثری شکست خورده و ناموفق خواند. این اظهار نظر را، از آنجا شجاعانه توصیف کردم به دلیل آنکه همین فیلم " جوانی بی جوانی " در اکران اروپایی اش کولاک کرد و عمده منتقدان و سینمایی نویس های آنجا این فیلم را درامی سرشار از المنت های رفتار شناختی و لبالب از انگاره های مردم شناسانه مرتبط با فرهنگ اروپا عنوان کردند.
اما ایرانی جماعت و شیفته گان " کاپولا " نه مانند آمریکایی جماعت زیرآب استاد را زدند و نه مثل اروپایی ها با دیدن فیلم به مثابه پدر خوانده به یک طرف غش فرمودند. اما در مجموع عمده چشمهایی که " جوانی بی جوانی " را دیدند فارغ از اینکه این چشمان در کاسه سر چه کسی با کدام ملیت و فرهنگی قرار داشته باشد ( دقیقا مثل همان طریقت حقیقت یابی که در بالا اشاره کردم) خود را به ندیدن و نشنیدن زدند . وگفتند انشاالله که گربه بوده است و ...
2سالی گذشت تا اینکه در 21 خرداد ( 11 ژوئن ) فیلمی دیگر از استاد و در حقیقت سی ودومین ساخته ی وی در مقام کارگردان به اکران راه یافت وهمگان را به تعجب ، حسرت و اشک و آه مبتلا کرد.بدبختی اینجاست که عمده ی علاقمندان او تنها به صرف همین علاقه ی دیوانه وار واحتمالا دیدن یکی دوتا آنونس عالی دست به قلم بردند و در ستایش " تترو " آخرین فیلم استاد نوشتند. این را هم که حتما میدانید سیدنی لومت عالی مقام بارها در طی سالهای دهه 70 گفته بود پرارج ترین آنونس ساز دنیا کاپولا است.عده ای تترو را یک سمفونی عاشقانه نامیدند. گروهی دیگر ندید ؛ تترو را دراماتیک ترین و تصویری ترین فیلم کاپولا معرفی کردند و دسته ی دیگر این آخرین فیلم کاپولا را سرشار از احساس و عاطفه واصلا سرگذشت خود وی خواندند.
باری نهایتا همه منتطر ماندیم تا اینکه " تترو " سرانجام پیچه از روی برداشت و به یکباره نفس ها را در سینه حبس کرد. چرا که چیزی جز یک زشت روی زیبا جامه نبود ( به جان خودم همین طوریه . اگه فیم رو هنوز ندیدید پس عجالتا یقه ی حقیر رو ول بفرمایید ) داستان فیلم به صورت زندگینامه روایت میشود کاری که صد البته استاد در آن خدایی بی بدیل است اما ماجرا روایتی سیاه و تکراری است. قصه یک خانواده ی ایتالیایی و چالش های بین پدر که موسیقیدانی مشهور است و پسرانش که هرگز حاضر به اطاعت بی چون و چرا از او - طبق سننت های رایج در خانواده های مهاجر ایتالیایی - نیستند . و در گیر و دار همین چالش هاست که بحث های بی پایان وبی نتیجه ، بگو مگوهای سادیستی ، رو شدن اسرار مگوی خانواده طی سال ها پنهان کاری و مخاطرات دیگر پیش می آید. قهرمان داستان پسر بزرگ خا نواده همان " تترو " است و بنی برادربسیار کوچکتراز او نقش مکمل را ایفا می کند. بنی سالهاست که بدنبال تترو می گردد و او را بسیار دوست می دارد .اما برادر بزرگ معلوم نیست چرا از سالیان پیش که خانواده را ترک کرده به انزوایی مالیخولیایی دچار گردیده. اصلا عموم دوروبری ها برای پدر خانواده که ظاهرا هنرمند ی والا مقام و رهبر ارکستری بسیار متشخص و سرفراز جلوه گری می کند ؛ ابراز ناراحتی مینمایند که چرا چنین پسر ناخلفی نصیبش شده و....
اما در ادامه کاپولا برای ما از زبان تترو روایت می کند که پدر همچین شخص درست و درمونی هم نبوده و در خودبزرگ بینی و شیطان صفتی رقیب نداشته است . بیان این اسرار مگو البته به این سادگی ها نیست و کاپولا با استفاده از فلاش بک و هم چنین روایت سیاه و سفید اززندگی زمان حال تترو و بنی و روایت رنگی از رویدادهای گذشته ی آنها ( که در جا یک سنت شکنی از استاد است ) داستانش را ادامه میدهد. یعنی بنی که اصلا از حال و روز فعلی تترو خبر ندارد و تصورش از برادر بزرگتر همانی است که سالیان پیش و در نوجوانی اش دیده بود.برادر بزرگی که بسیار دوستش داشت و همگان اذعان داشتند نویسنده ای بزرگ خواهد شد. بنی با جستجوی فراوان تترو را در بوینس آیرس می یابد . جایی که او در انزوای کامل قرار دارد و از همه کس و همه چیز بیزار است ، به جز دختری به نام میراندا که با او زندگی می کند و در واقع تترو را تحمل می کند .
رسیدن بنی به خانه تترو مصادف است با نبود او در خانه . اما میراندا ا با خوش رویی اورا به خانه دعوت می کند و بعدا درمی یابیم که اگر تترو خانه میبود هرگز بنی را به خانه راه نمیداد چراکه با خود تعهد کرده بود از آنچه وی را به گذشته و به ویژه به خانواده اش ربط دهد دوری کند و بیزار ی جوید. روندی که بنی هرگز و هرگز انتظارش را نداشت. اصلا همین صحنه ی روبرو شدن 2 برادر با هم شاید نقطه عطف فیلم باشد : تترو خسته و ویران و بی خبر از همه جا دردمند و عصا به دست وارد اتاق میشود وبه محض دیدن بنی ، نه میگذارد و نه برمیدارد و دنیا را بر سر برادر کوچک ( و سابقا بسیار دوست داشتنی اش که جانش را هم هزاران بار برایش میداد ) خراب میکند... اما اینکه چه شده که تترو به این حال و روز افتاده را در روزهای دیگر و طی اقامت چند روزه بنی در آنجا می فهمیم.با فلاش بک هایی که گذشته را بیشتر برای تماشاگر رونمایی میکند و نقاب از چهره همان پدر به ظاهر متشخص و هنرمند معروف بر میدارد. آدمی شدیدا غیراخلاقی و یک پست فطرت کله خراب متظاهر و ریاکاری که باطنی متعفن و شیطانی دارد. آدمی که در بهترین حالت ، وجدا ن اش را در پیاده چال کرده وگویی که حتی قائم مقام خود شیطان ملعون است ...و تترو به سبب دانستن همین حقیقت دردناک است که شدیدا آسیب دیده ؛ ضمن اینکه در آن سالها او تمام همتش را مصروف این مهم کرده بود که بنی همان برادر کوچولوی دوست داشتنی و نازنینش بویی از این حقایق دردناک نبرد. و جالب اینجاست که برداشته شدن مهر از این اسرار مگو در فیلم ؛ به گونه ای اپرایی از سوی کاپولا ساخته شده است...
با این همه تترو اثری به شدت تکراری با روایتی سنگین است . چالش بین نسل ها و روایت تصویری آن بیش از 30 سال است که دستمایه نویسندگان و فیلمسازان است . حالا هر کس که بخواهد در این وجه به خصوص فیلمی رو کند باید کاری کند کارستان . داستان اصلی و آنچه مربوط به حال است یعنی آنچه که به صورت " معلول معنایی " در تترو میبینیم به صورت سیاه و سفید کار شده و واقعا کشدار از کار درآمده و آنچه که به " شناسایی علت " مربوط است با ریتمی سریع و دست برقضا شعر گونه جلوه می کند که برآیند این 2 وجه به مذاق تماشاگر خوش نمی آید. گویی کاپولا تترو را برای یک کلاس درسی ساخته با تعداد محدودی تماشاگر که قصد دارند این فیلم را فقط برای یک بار ببینند وبس.
ضمن اینکه آن پایان اپرایی و کمی تا قسمتی شاعرانه با ابتدا و میانه ی سیاه داستان اصلا هم خوانی ندارد . به این مهم وابستگی غیرقابل تصور فیلم به کاراکتر هایش را اضافه کنید . چرا که تترو فیلمی شدیدا کاراکتر محور از کار در آمده و قصه در درجه ی بعدی قرار گرفته . کاری که از کاپولا کمتر دیده شده است، هرچند عمده ی آثار او به گونه ای کارگردانی شده اند که کاراکتر در آنها بسیار می درخشد و قدرت مانور دارد به سبب فضایی که کاپولا به درستی و به ظرافت در اختیار بازیگرش قرار داده .اما همه جا سهم هر چیز مشخص است و محال بود اینکه سهم سناریو کمرنگ شود آنهم سناریویی که او بیش از هر فاکتوری به ارزشش و کارایی اش برای موفقیت یک فیلم معتقد است .
یک مطلب دیگر اما به قرابت زندگی خود استاد با سناریو ی تترو برمیگردد. کاپولا خود فرزند یک موسیقیدان برجسته بوده و طبق اذعان خودش هرگز به خواست دل پدرش زندگی نکرد. اگرچه در کن 62 در 3 ماه پیش وقتی راجع به این موضوع و این شباهت از وی سئوال شد کاپولا سرضرب قضیه را رد کرد اما چندین بار به حقیقی بودن فیلمش اشاره کرد.
به هر روی این سی و دومین و شاید آخرین فیلم " فرانسیس فورد کاپولا " است . وباید در باره اش چکار کرد؟ علاقمندان او در آمریکا طبق معمول ،ضمن ابراز احساسات و ادای احترام ،گرفتند زیر آب استاد را در 70 سالگی زدند و تازه او شانس آورد که تترو ابتدا در 20 خرداد در جشنواره سیاتل نمایش داده شد و کمی فضا را مساعد کرد و فردایش در 11 ژوئن ، 21 خرداد به صورت محدود در یک گروه سینمایی بسیار فسقلی اکران گردید و چیزی حدود 450 هزار دلار فروخت.
البته اکران اروپایی تترو از 29 خرداد در اسپانیا آغاز گردیده و به صورت دوره ای در قاره سبز دارد می چرخد و پر واضح است که اروپایی جماعت مثل همان فیلم قبلی استاد " جوانی بی جوانی " با دیدن " تترو " به یکسو غش فرمودند گویی پدر خوانده را دیده اند। ایرانی جماعت شیفته " دون کورلئونه " و خالقش نیز به احتمال قریب به یقین باز هم خواهد گفت : انشالله که گربه است ... اما برای خود او ماجرا از چه قرار است ؟ برای کسی که 5 تا مجسمه ی اسکار در خانه دارد در کنار 36 جایزه ی دیگرش از جمله 2تا نخل طلا و 1 جایزه بفتا ، مسلما فقط سینماست که مهم است نه جایزه یا ثروت . هرچه باشد او " فرانسیس فورد کاپولا " است . و فقط یک نفر مثل اوست .خودش و خودش...

http://www.khabaronline.ir/news-17093.aspx

۱۳۸۸ شهریور ۱۴, شنبه





درباره پریشان‌ترین فیلم وودی آلن: هر چه کارگر افتد!




یک وجب آرزو هم ندارم
















اینکه سر و کله پیرمرد همیشه ناراضی و کمی تا قسمتی آب زیر کاه نیویورکی باز هم پیدا شده، مثل همیشه دو بازتاب داشته است و پیامدش هم البته به وجهی تاریخی، تکراری جلوه‌گری می‌کند.
وودی آلن 74 ساله که سال‌ها گوشه‌ای از ذهن سینما دوستان را پر کرده بود و طی سال‌ها نیز این فایل‌های ذهنی به غبار و فراموشی سپرده شده بودند، بالاخره از اروپای به تعبیر خودش زشت و زیبا بیرون آمد تا در شهر خودش فیلمی تازه بسازد। «هر چه کارگر افتد» (حالا نمی‌دانم ترجمه خوبی هست یا نه؟) کاری است در همان فرمت همیشگی آلن؛ حراف؛ کمی غافلگیرکننده و دست‌ آخر سرشار از بدبینی!








«هر چه کارگر افتد» داستان غریبی دارد। سرگذشت پیرمردی است به نام بوریس یلنیکوف که معجون جالبی است از بی‌هویتی و بدبینی. او در این 60 سال عمرش بارها کارش را از دست داده، در ازدواج شکست خورده، خودکشی ناموفق داشته و تا الان مدت‌هاست خود را منزوی کرده است. بوریس اعتقاد به هیچ امید و آرزویی ندارد. آینده از نظر او چیزی شبیه پشه است. جالب اینجاست که سه نفر دوست گرمابه و گلستان این بوریس؛ اگرچه در تضاد کامل با ایده‌های بوریس نیستند اما آنچنان موافقتی هم ندارند، هر چند هم محفل هستند. کار بوریس این است که مدام به در و دیوار از گلدان گرفته تا شیلنگ و به آدم‌ها از بچه دو ساله تا پیرمرد 110 ساله بد و بیراه و صد تا یه غاز می‌گوید. تا اینکه روزی از راه می‌رسد که زندگی بوریس دگرگون می‌شود و این دگرگونی است که توسط خود او و به صورت مونوگ برای تماشاگر روایت می‌شود.
همان حرافی محض و مختص به وودی آلن تا جایی که می‌توان ادعا کرد هیچ نقطه‌ای در این گفت‌و‌گوها نیست، الا همان نقطه‌ پایانی اگرچه متن سرشار از ویرگول، کاما، نقطه بند. . . و همین نقطه در جایی قرار می‌گیرد که داد همه را در می‌آورد. یعنی یک پیرمرد کله خراب بد ترکیب غرغر و در اوج بدبینی به همه کس یکهو می‌آید و با دختری جوان و زیبا آشنا می‌شود و سرضرب هم با او ازدواج می‌کند.
چنین روایت‌های قشنگی فقط از آلن بر می‌آید و بس. انگار وودی آلن قرار نیست به خود بیاید و بپذیرد که بابا جان حتی الان مردمان قبیله گوری گوری و حتی پیگمه‌های عزیز هم اینترنت دارند و سنت‌ها عوض شده و آدم قرن بیستمی در نیویورک قواعد زندگی‌اش را قرن بیست و یکمی کرده است. آلن در «هر چه کارگر بیفتد» از یک سو قصد دارد معضلات حال حاضر فرهنگی در نیویورک را نشان دهد و از سویی دیگر می‌خواهد بگوید هیچ نزاع و دعوایی بر سر طرز زندگی مردمان آن دیار وجود ندارد که ارزش بحث داشته باشد. همه چیز به باد هواست.بدینگونه می‌شود یک روز صبح از در خانه بیایی بیرون و یک صندوق سکه طلا متعلق به کشتی قرن پانزدهمی پیدا کنی. همانگونه که ممکن است سگ همسایه بیاید ناغافل و پاچه‌ات را بگیرد و همین باعث شود که سکته قلبی کنی و مسافر آن دنیا شوی. این حرف‌ها که از مغز وودی آلن تراوش کرده و تبدیل شده به یک سناریوی طولانی و بسیار مغشوش به دهان و ذهن دیوید آلن بازیگرن نقش بوریس یلنیکوف منتقل می‌شود و با قصه‌های فرعی دیگر شده «هر چه کارگر افتد». بوریس که بارها نامزد دریافت جایزه نوبل! شده و دنیا را اگرچه بسیار بزرگ می‌داند اما پشیزی برای خلق‌الله خودش و دیگران از اشیا و جمادات گرفته تا آدم‌های زنده و در گذشتگان قائل نیست.
این آقا که سابقا استاد دانشگاه شیکاگو بوده حالا فقط یک پاتوق دارد با سه نفر از دوستان که در بالا در مورد طرز فکرشان نسبت به بوریس اشاره کردم. با این همه انگار مجبورند به صورت روزانه حرف‌های او را در محل آکادمی یا همان پاتوقشان بشنوند؛ پاتوقی که در آن فقط بوریس حرف می‌زند یعنی مونولوگ از آن اوست و لاغیر.
براساس همین حرف‌هاست که حتی رفقای بوریس دارند کم کم شک می‌کنند که این پیرمرد کله پوک درجه یک است تا اینکه گاهی اوقات خل می‌شود. حتی کار بوریس نیز اعجاب‌آور است، چنانکه گذشته نیز سرشار از این رفتارهاست. او که سابقا در دانشگاه کرسی استادی داشته و خیر سرش مرتبه علمی ممتاز و حتی جوایز علمی برده و نامزدی نوبل را هم در کارنامه دارد، حالا کارش شده تدریس بازی شطرنج، ‌آن هم به بر و بچه‌های فسقلی محله‌شان.سال‌ها پیش او در یک آپارتمان عالی به همراه همسرش که زن معقولی هم بوده زندگی می‌کرده ولی یک روز عصر از پنجره ناغافل می‌پرد بیرون! و علت این کار متهورانه بوریس البته که هواخوری نبوده بلکه می‌خواسته خودش را بکشد که چنین نمی‌شود و او هم می‌گذارد و می‌رود و زندگی‌اش به هم می‌خورد. مدت‌ها می‌گذرد تا اینکه در همین اوضاع و احوال بوریس با دختری به نام ملودی آشنا می‌شود. و این ملودی کیست و یا حتی چیست؟ هیچی! یک دختر متمول که خانواده‌اش را سر کار گذاشته و آمده از می‌سی سی پی به نیویورک دست و بر قضا بوریس را می‌بیند و درخواست سرپناه و کمک و مساعدت می‌کند و چند روز بعد همین بوریس بدبین، شکاک و کله‌پوک با همین ملودی دختر فرار کرده از می‌سی سی پی ازدواج می‌کند.
وقتی این عروسی سر می‌گیرد، اول کشمکش‌هاست بین تماشاگر که تا دقیقه چهلم فیلم صبر کرده با این وودی آلن لاکردار و البته بار کمیک فیلم هم بیشتر در بعد از ازدواج بوریس و ملودی است که جلوه‌گری می‌کند اما برای تماشاگر فیلم این کمدی جذابیتی ندارد و البته کار بدین جا تمام نمی‌شود. مادر ملودی بدبخت که هر ایالت و شهری را از جنوب آمریکا به دنبال دخترش گشته، سرانجام یک شب او را می‌یابد. به در خانه بوریس می‌رود (بوریس که قبلاً منتهن‌نشین بوده و حالا در محله چینی‌ها زندگی می‌کند) و وقتی شوهر دخترش را می‌بیند کم مانده که قالب تهی کند...
«هر چه کارگر افتد» اگر چه زمانی حدود 93 دقیقه دارد اما صاحب سناریویی 422 صفحه‌ای و سراسر تناقض و پریشان‌گویی است. تا جایی که مونولوگ‌های بوریس را اگر سرند کنیم مدام در رد جمله‌هایی است که چند دقیقه پیش خودش گفته است. تعدادی از منتقدان آمریکایی که کم هم نیستند و البته تعداد کمی از منتقدان اروپایی که طی 9 سال اقامت وودی آلن در اروپا دور و بر او بودند، «هر چه کارگر افتد» را آنقدر بی‌ارزش قلمداد کردند که حتی فیلم را اثری تبلیغاتی محض جا انداختند و ازدواج‌های بین پیرمردان و زنان جوان عنوان کردند. کاری که آلن در چند کار اروپایی‌اش کمی تا قسمتی و حال به گونه‌ای متفاوت ارائه کرده بود.این قضیه اگر حقیقت داشته باشد باز هم مهم نیست. احتمالاً آنچه برای یک علاقه‌مند به وودی ‌آلن یا یک علاقه‌مند سابق مهم است این است که چرا این فیلم سر تا پا مشغول حرافی‌های بی‌ثمر، نقض غرض و پریشانی است. ضد و نقیض در «هر چه کارگر افتد» آنقدر زیاد است که تماشاگر سرسام می‌گیرد. اولین جمله‌ای که تماشاگر می‌تواند روی آن حساب کند. آغاز جملات یا شروع مونولوگ‌‌های بوریس است: «من انسان را بسیار ناکام و بدون موفقیت و سراسر ناتوان می‌دانم» این جمله را داشته باشید تا آنجایی که همین آقای کله‌پوک دو دقیقه بعد ادامه می‌دهد: «البته این حرف‌های من به سبب سال‌ها مطالعه و رفتار شناختی آدم‌هاست چرا که من جهان‌بینی بسیار وسیعی دارم.» این‌چنین حرف‌های ضد و نقیض را از همان ابتدا بگیرید تا آخر (اگر حال و حوصله دیدن فیلم را ندارید، در یوتیوب عنوان انگلیسی فیلم را تایپ کنید چهار تریلر متفاوت می‌توانید مشاهده کنید که هر کدام حداکثر سه دقیقه هستند و هر چهارتای آنها جملات بالا را در خود دارند.)
بی علت نیست که منتقدان در کنار تماشاگران یکصدا، فیلم وودی آلن را سر بریدند. این حرف هم که 15 سال است که وودی آلن اکران بزرگ ندارد هم از آن حرف‌هاست. به هر حال برای همین «هر چه کارگر افتد»، 421 سینما به آلن داده‌اند طبق معمول هم که سینماهای اروپا سراسر به روی وودی آلن باز هستند. اما فروش 5 میلیون دلاری فیلم و نپرداختن به فیلم در مطبوعات حاکی از این است که آلن باید به اروپا برگردد یا اینکه باید به قول خودش پاپ کورن در دست روزی 5 بار برای گذران وقت به باغ وحش برود.
جماعت سینما دوست ایرانی البته که وودی آلن را دوست داشته است। اما تصور می‌کنم، همه ما جزو همان علاقه‌مندان سابق نام بگیریم. از 15 سال پیش که فیلم‌های آلن در آمریکا اکران سراسری در خور نمی‌گرفتند، همه ناراحت می‌شدند. بعد که او به اروپا رفت در آمریکا باز هم فکر کردیم دوره، «چاپلین» رونمایی شود، به سبب هجرت چاپلین فقید به سوئیس، اما معلوم شد داستان این حرف‌ها نیست. فاصله‌ بین «گلوله‌ها برفراز برادوی» را تا «امتیازنهایی» در نظر بگیرید و فیلم‌هایی که او طی این مدت یعنی از 1994 تا 2005 ساخته. در این فاصله او کم کار نکرده. جدای از دو فیلم تلویزیونی، آلن 12 فیلم ساخته. کدام یک از ما می‌توانیم سر ضرب 5 تا از این آثار را همین الان نام ببریم. اصلاً شهرت فیلمسازی این مرد تمامی ندارد.با «امتیاز نهایی» باز گول او را خوردم. «امتیاز نهایی» فیلم حرافی نبود و حداقل تعلیق داشت. سال بعدش در 2006 با «اسکوپ» روبه‌رو شدیم و جا خوردیم. آیا کسی از فیلم «رویای کاساندرا» لذت برد. سال پیش «ویکی کریستینا بارسلونا» به همت غوغاگری اسپانیایی جماعت رو آمد و گل کرد - آنهم با این شعار ضعیف و مازو خیستی: رابطه 2 نفره مشکل است، سه نفر که اصلاً. انگار باید این ارتباط عاطفی بین یک مرد و سه زن از زمان آلن روایت شود و انگار اصلاً چیز مهمی است، یکی کم کنید یا 10 تا اضافه کنید.اگر چه دوستداران این فیلم می‌گویند به وجه فلسفی «ویکی کریستینا بارسلونا» توجه کنید. اصلاً این فیلم بار فسلفی ندارد به زعم گفتارهای آلن درباره‌ این فیلم. به هر روی بعد از این فیلم، آلن به آمریکا برگشت تا «هرچه کارگر افتد» یک پریشان‌گویی دیگر هم به کارنامه آثار اخیرش اضافه شود. و این فیلم چهل و چهارمین فیلم وودی آلن در مقام کارگردان بود. اگر اولین فیلم مهم او را «پول را بردار و فرارکن» (محصول 1969) حساب کنیم تا زمان حال او به طور متوسط سالی یک فیلم ساخته. این پرکاری دلیل چیست؟ جز اینکه او هنوز رؤیاهای «آنی‌هال»، «رز ارغوانی قاهره» و یا «گلوله‌ها برفراز برادوی» را دارد؟کم مانده علاقه‌مندان سابق تبدیل شوند به علاقه‌مندان اسبق. البته آلن دست بردار نیست. چرا که در 15 ژوئن امسال که فیلمش به اکران محدود راه یافت، اعلام کرد پروژه‌ بعدی‌اش در پاییز 2010 در لندن نمایش داده خواهد شد. بدبختی اینجاست که همه ما هم منتظر فیلم جدید او می‌مانیم. اینکه چرا این​طوری هستیم نیز از آن کارهای عجیب است. شاید هنوز دوستش داریم چرا که وقتی یاد دیالوگ‌های پول را بردار و فرار کن می‌افتیم محال است از خنده روده‌بر نشویم یا چراهای دیگر... ای​کاش او خودش را یک فیلسوف و مصلح و دانای کل نمی‌دانست و 2، 3 سال یک‌بار فیلم می‌ساخت.سال پیش «میافارو» همسر سابقش درباره‌ او گفته بود: «گاهی مغزش در یک دریاچه هم جا نمی‌گیرد و گاهی یک قاشق کوچک هم برایش بزرگ است...» شاید بهترین کار این باشد که خودمان را پیگر کارهای وودی آلن بدانیم نه شیفته‌ای او. یا شاید همان عبارت علاقه‌مند سابق و اسبق بهتر از همه باشد.

پاس گلی که گل نشد؛ درباره «تارانتینو» و آخرین فیلمش «لعنتی‌های بی‌آبرو»‌
دوران قبل از اکران «دارودسته نیویورکی» (2003) و «مرحوم» (2007) اثر استاد اسکورسیزی را در ذهنتان مرور کنید। 2 چیز مهمترین دلیل برای دلنگرانی بود؛ اول این که کی می‌شود این فیلم را هرچه سریع‌تر پیدا کنیم حتی اگر قرار باشد برایش آدم بکشیم و دیگری این که آیا این فیل مثل قبلی‌هاست؟این مثل قبلی‌ها هست یا نه، هیچ وقت از ذهن پاک نمی‌شود. برای 2 فیلم بالا، تمام آن نگرانی‌ها و دل‌مشغولی‌ها و افسردگی‌ها با دیدن فیلم‌ها پایان گرفت و نتیجه‌اش این بود که چه حالی می‌دهد این رخت شستن در دل آدمی!
برای تارانتینو هم اوضاع بر این منوال است. «لعنتی‌های بی‌آبرو» البته که مدت زمان این دلمشغولی را به چند ماه کشانید. برای جشنواره‌ کن، من خودم را کشتم تا توانستم 23 دقیقه فیلم را به هر ضرب و زوری بود نگاه کنم و البته فیلمنامه کامل خوشبختانه در یک پکیچ 70 صفحه‌ای در هافینگتون پست موجود بود.باری اما با رسیدن فیلم و دیدنش؛ داستان کمی غیر مترقبه از آب در آمده است چرا که «لعنتی‌های بی‌آبرو» کمی تا قسمتی ارزش این همه دلمشغولی را نداشت، یا این که ارزشش را داشت اگر این چند ماه فقط به 2 هفته یا حداکثر 1 ماه تقلیل پیدا می‌کرد؛ چرا که واقعاً آخرین کار تارانتینو راضی‌کننده نیست و یک جورایی حتی طولانی و خسته کننده به نظر می‌رسد. چیزی که تقریباً در دیگر آثار او موجود نیست. فیلم خسته‌کننده از تارانتینو اصلاً به ذهن نمی‌آید، اما این «لعنتی‌های بی‌آبرو» واقعاً اینگونه از کار در آمده است.اگر «ضد‌مرگ» را کناری بگذاریم (چرا باید اینکار را بکنیم؟ چون «ضد‌مرگ» هم کسل‌کننده بود؟) حتی «بیل را بکش» نیز طولانی و کسل‌کننده نبود. تعلیق‌های منطقی و فیزیک حرکتی بازیگران مدام تغییر فضا و اتمسفر برای تماشاگران ایجاد می‌کردند و در نهایت دیالوگ‌های فیلم هم به کمک می‌آمدند و اینچنین خستگی را از تماشاگر دور می‌ساختند.
مطلب دیگر به ذات‌ گونه جنگی و این ژانر برمی‌گردد. فیلم جنگی ساکن نیست هرچند اگر داستانش مزخرف هم باشد، طبق قواعد ژانر تحرک دارد. اگرچه این تحرک به تنهایی هرگز تضمینی برای موفقیت یک فیلم در ژانر جنگی نیست. «لعنتی‌های بی‌آبرو» 160 دقیقه زمان دارد و در این زمان باید کاراکتر‌هایش را ابتدا تعریف کند؛ بعد برود سر وقت مکان فیلم و زمان فیلم، آنگاه قصه‌های فرعی و داستانک‌ها شروع شوند و هرچه زمان فیلم بگذرد این داستانک‌ها تبدیل می‌شوند به همان خط سیر اصلی تا برسیم به پایان کار.
اما در «لعنتی‌های بی‌آبرو» این چنین تعاریفی گاهی دوباره و سه باره رخ می‌نماید. این در حالی است که تمام رگه‌های استاندارد تارانتینویی را در فیلم به وضوح و اتفاقاً بجا و مؤثر شاهد هستیم. یعنی باوجود همین المنت‌ها باز هم زیادی فیلم دارد داد می‌زند. خشونت افراطی تارانتینویی به همراه دیالوگ‌های نازنین طنز مختص به او در کنار افراط و تفریط و اغراق‌های پی‌درپی کاراکتر‌ها همگی جزو همین المنت‌‌های تارانتینویی هستندکه دست بر قضا در «لعنتی‌ها بی‌آبرو» به سبب جنس کار فراوان هم می‌‌بینیم و یادمان هست که تارانتینو به اذعان هزار باره خودش قصدش از ارائه‌ این المنت‌های تارانتینویی فقط این است که فیلمش «چند لحنی» شود.همین و بس و عجب اصطلاحی است این فیلم چند لحنی. عبارتی ساخته و متعلق و مختص به تارانتینوی لاکردار! حالا با همه‌ این تئوری‌های فیلم‌های تارانتینویی، «لعنتی‌های‌ بی‌آبرو» نه تنها چند لحنی نیست که اصلاً در این آشفته‌بازار نمی‌شود لحنی سازمان یافته را برای چند دقیقه‌ای دنبال کرد. پلنگ صورتی را وقتی می‌خواست از خیابان رد شود به یاد بیاورید. تا یک پایش را از پیاده‌رو؛ روی آسفالت خیابان می‌گذاشت؛ به یکباره صد تا ماشین با سرعت جت عبور می‌کردند و وقتی پایش را برمی‌داشت خیابان آناً سوت و کور می‌شد.
«لعنتی‌های بی‌آبرو» در لحظات سرشاری مثل آن خیابان پلنگ صورتی خودمان است یعنی سرشار از شلوغی بی‌ربط. و حتی آرام شدن فضا نیز دلیلی برای نفس کشیدن تماشاگر نیست. بگذارید یک داستانک را در فیلم دنبال کنیم که قرار است سوسپانس اصلی باشد و قرار است به داستان‌ اصلی پیوند بخورد تا کار به آخر برسد. «شوسانا»‌و نامزدش (ملانی لارفت و جک لیدو) را در فیلم به یاد بیاورید. این 2 نفر دلیل و انگیزه فراوانی دارند برای این که هر نفر آلمانی را بکشند و سلاخی کنند.عمده کار آنها این است که نقشه‌ای تهیه کنند که هرچه بیشتر آلمانی در آن بمیرد و دست بر قضا هر دو‌تایشان نقشه‌کش‌های ماهری هم هستند. آن سوتر دارودسته آن ستوان کله‌خراب دهاتی مسلک یعنی «آلدورینی»‍‌ قرار دارند. کار آنها در این روز‌ها چیست؟ این که در کوچه پس کوچه‌های خلوت و تاریک سر آلمانی جماعت را ببرند و سلاخی کنند تا این که تصمیم بگیرند کاری کنند کارستان. آنها تصمیم می‌گیرند یک سینما را منفجر کنند که در موقعی خاص عده‌ زیادی سرباز و افسر جزء و ارشد آلمانی در آن حضور دارند و مهم‌ترین آنها یعنی کلنل هانس لاندا (کریستوف والتس) نیز در آن زمان در سینماست. حالا به شوسانا و نامزدش برگردیم.آنها هم از مدت‌ها برنامه‌ریزی به همین نتیجه می‌رسند و نقشه‌ اصلی‌شان افنجار‌ همان سینمایی است که قرار است دارو‌دسته‌ لعنتی منجر کنند. یک اقدام موازی با هم، طبیعی است که این کار؛ یک روند تارانتینویی است با سوسپانس مختص به خودش. ولی این داستانک‌ها چیزی حدود یک سوم فیلم را به خود اختصاص می‌دهند در حالی که می‌شد این اقدام موازی را بسیار خلاصه‌تر بیان کرد.این را هم همه‌مان توقع داریم که تارانتینو اصلاً به قواعد ژانر اعتنا نکند. اصلاً برای همین است که دوستش داریم ولی با زیاده‌گویی و حرافی نیز به ویژه وقتی ثمری نداشته باشد چه باید بکنیم. مثال‌هایی از این دست در «لعنتی‌های بی‌آبرو»‌ متأسفانه کم نیستند و عمدتاً زیبا به پایان نمی‌رسند. در مقایسه با یک مسابقه‌ فوتبال و آنچه در «لعنتی‌های بی‌آبرو» می‌بینیم، وجه اشتراک به نتیجه نرسیدن یکسری اقدامات هدفمند است. مثل پا‌س‌های عالی و ظریف و دل‌نشین و حساب‌شده‌ اعضای یک تیم فوتبال در زمین خودشان تا محوطه هجده قدم حریف که درنهایت با زیرکی و زیبایی به یک پاس گل تبدیل می‌شود. اما ضربه آخر نه تنها دروازه خالی را باز نمی‌کند که هیچ، به تیر دروازه هم نمی‌خورد چرا که اصلاً ضربه‌ای زده نمی‌شود و کل ماجرا ضایع و خراب و ناکار از آب درمی‌آید.
تارانتینو در این فیلم همه مقدمات را فراهم می‌کند و داستانکی تعریف می‌شود اما در لحظه‌ای که باید این قطعه از فیلم برود بچسبد به بستر اصلی برای چارچوب داستان و حفظ عناصر داستان، این قسمت‌ گویی آب می‌شود یا دود می‌گردد و ضایع می‌شود و وقتی این روند دنبال گردد، ‌به همان کسالتی می‌رسیم که در ابتدای نوشتار ذکر شد.
جالب اینجاست که همگان می‌خواهند بهترین کار را ارائه دهند و واقعاً تلاش می‌کنند اما خب، هدف در دسترس‌شان نیست. جمع بازیگران از 72 ملت، وارد شدن براد پیت به این فیلم، چند‌بار تعویض و بازنویسی فیلمنامه سرانجام اثری را پیش رو گذارده که اگرچه نسبت به آن هرگز بی‌تفاوت نیستیم اما خب به هر حال توقع طرفداران تارانتینو، چیزی در حد «پالپ فیکشن» یا «قصه‌ عامه‌پسند» است و اگر این میسر نیست، چیزی شبیه «سگدانی» و اگرنه حداقل «بیل را بکش»، اما گویا فیلم قبلی تارانتینو «ضدمرگ» بیش از دیگر آثار به «لعنتی‌های بی‌آبرو» شبیه است.
اگر هنوز فیلم را ندیده‌اید من توصیه‌ای دوستانه برایتان دارم. عجله نکنید (مگر می‌شود عجله نکرد؟) بگذارید سر فرصت یک DVD توپ از فیلم‌ نصیبتان شود و بعد در یک روزی که سرحال هستید، فیلم را ببینید. اگر بخواهید «لعنتی‌های بی‌آبرو» برایتان حکم شفا داشته باشد، مثل کارهای قبلی تارانتینو به‌جز «ضدمرگ»، این اتفاق به احتمال زیاد نخواهد افتاد.
این بار شما باید جور تارانتینو را بکشید। یعنی فیلم را ببینید که هیچ فیلمی را از تارانتینو ندیده باقی نگذاشته باشید و در جمع دوستداران او باقی بمانید و این، ‌گونه‌ای از شمای معنوی باشد برای تارانتینو. باید منتظر بمانیم و چاره‌ای هم نداریم. مگر چند تا تارانتینو، کوئن، نولان و فینچر داریم؟ با مایکل بی که همسخن نیستیم، هستیم؟! هرچه باشد این دومین خودکشی تارانتینو و ماست. انشاءالله به سه نمی‌رسد و یک مطلب دیگر؛ این برای اولین بار است که خود تارانتینو از فیدبک اکران فیلمش بیمناک است.او که در گذشته‌ای نه‌چندان دور برای هیچ تهیه‌کننده‌، استودیو و کمپانی‌ای‌ تره هم خرد نمی‌کرد این بار کمی تا قسمتی از سرنوشت «لعنتی‌های بی‌آبرو» بیمناک است. اگرچه فیلم در اکرانش رکورد افتتاحیه‌های فیلم‌های قبلی او را شکسته است اما به هر حال داستان اکران یک فیلم فقط به افتتاحیه و هفته اول مربوط نیست؛ باید صبر کرد، هرچند خودش می‌گوید: «همگان به تره خرد کردن می‌افتند اما خب، هرکسی اختیار خودش را دارد. چه خوب است وقتی پیر شوم، مثل مارک تواین فقط به نوشتن بپردازم و بس...»

۱۳۸۸ شهریور ۱۱, چهارشنبه


درباره «باریا» فیلم افتتاحیه شصت‌وششمین جشنواره فیلم ونیز
عشق بي‌وصال


آخرين ساخته «جوزپه تورناتوره» 53ساله در جشنواره شصت‌وششم ونيز، آن هم با يك سنت‌شكني كلان به نمايش درمي‌آيد
چرا كه 20سال آزگار است كه ونيز شب پرشكوه افتتاحيه‌اش را با فيلم‌هاي ايتاليايي آغاز نكرده و «باريا» ساخته خالق «سينما پاراديزو» قرار است در اين دوره بحراني به‌لحاظ اجتماعي- اقتصادي، فيلم افتتاحيه باشد.
فيلم 150دقيقه‌اي باريا كه دوازدهمين فيلم تورناتوره در مقام كارگردان است و بيش از 30ميليون دلار هزينه برده (يك ركوردشكني آشكار) زيرساختي كمدي- اجتماعي دارد. باگريا (كه ايتاليايي‌جماعت باريا تلفظ مي‌كنند) روستايي است كه تورناتوره در آنجا زاده شده و سناريوي فيلم نيز تاحدودي زندگي خود اوست و طي فيلم زندگي 3نسل از يك خانواده به تصوير كشيده مي‌شوند. اما بامزه اينجاست كه لوكيشن‌ اصلي كار و بيشترين فيلمبرداري صحنه‌هاي فيلم نه در سيسيل كه در منطقه‌اي در حاشيه يكي از شهرهاي تونس انجام گرفته است.
«باريا» اگر چه روايتي تاريخي در بستري كمدي- اجتماعي است اما لحن عاطفي و عاشقانه‌ آن علي‌الظاهر آن‌قدر كلان بوده كه تورناتوره درباره اين وجه باريا بيشتر صحبت كرده است؛ ضمن اينكه باز هم اعتقاد داشته كه آنچه ساخته اگرچه فيلمي پرهزينه بوده ولي شخصي‌‌ترين اثرش به‌حساب مي‌آيد و در راستاي كارهاي سابقش است؛ كارهايي مثل «تشريفات ساده» و «ستاره‌ساز».
اگرچه هر كدام از دو فيلم فوق زيربناي متفاوتي با باريا دارند اما اگر اين دو فيلم را ديده باشيد (تشريفات ساده از همين تلويزيون خودمان هم پخش شده) به فلكلور‌بودن جاي‌‌جايش اذعان داريد. در تشريفات ساده كه تورناتوره در سال 1994 ساخته، رومن پولانسكي و ژرار دپارديو 2نقش به‌ظاهر متضاد پليس و مظنون را ايفا مي‌كنند. يك بازرس پليس با رفتار عجيب و غريب و متفاوت‌ترين در شغلش تا جايي كه عمده علاقه‌اش جمع‌آوري اقتباس‌هاي ادبي است و ديگري آدمي بركشيده از بطن اجتماع كه احتمالاً واقعي‌‌ترين آدمي است كه روبه‌روي اين بازپرس نشسته. آن صحنه موش و تله‌موش را هم در تشريفات ساده به ياد بياوريد كه تقريباً امضاي تورناتوره است؛ روندي كه در هر فيلمش به‌عنوان صاحب اثر، يك نماي اينچنيني مي‌گذارد بر اين مبنا كه هميشه خواستني‌هاي آدمي به‌نفع او هم نيست.
در همين باريا هم صحنه‌اي وجود دارد در لب دريا كه مارگارت من و فرانچسكو شيانا درباره قايقي صحبت مي‌كنند (دو شخصيت اصلي فيلم باريا) كه قرار بوده يك‌روز صبح پر از ماهي به ساحل برسد. اتفاقاً صيادان، ماهي‌هاي فراواني، بيش از هر روز ديگر به تور مي‌اندازند اما داستان، اينجا به‌سرانجامي بد و تاريخي مي‌رسد كه تور سوراخ گنده‌اي هم داشته كه كسي از آن مطلع نبوده است.
باريا را مي‌توانيد در يوتيوب در 4 تريلر شبيه هم ببينيد. گاردين و ديلي تلگراف و به‌ويژه ورايتي ويدئوهاي متفاوت از اين آنونس‌ها دارند و همچنين كل روايت فيلم را در يك پلان مفصل خلاصه كرده‌اند؛ يعني شروع داستان در اواسط دهه30 آنجايي كه پدر مارگارت و خانواده‌ فرانچسكو فسقلي‌هايي بيش نبوده‌اند تا اينكه به دهه70 برسيم. داستان باريا اگرچه متعلق به خودش است و منطقه و اصالت سيسيلي‌اش اما چون كارگردان تورناتوره است بايد بيش از هر چيز دنبال تشابهات بگرديم؛ چيزي مانند همان داستان قايق و ماهي و موش و تله‌موش و البته در كنارش عشق‌هايش كه كهنه نمي‌شوند.
شايد علت اصلي حضور اين همه بازيگر نام‌آشنا و گمنام در باريا مانند مونيكا بلوچي، ميكله پلاچيدو، لوراچياتي و دوناتلا نينوچيارو به همراه 212 نفر بازيگر ديگر كه همگي به عنوان اعضاي فاميلي دو خانواده طي 3 يا 4 نسل نمايش داده مي‌شوند همين بيان عشق كهنه نشده باشد. سينما پاراديزو را در آخرين سكانس به ياد بياوريد كه حرفش به ياد مي‌ماند؛ صحبت از ماندگارشدن اولين عشق كه واقعي و پذيرفتني به نظر مي‌رسد (هرچند اين سؤال وجود دارد كه اگر ماندگار است پس چرا شماره دارد؟)
در باريا نيز بايد چنين روابط عاطفي طي يك دوره 35تا40ساله جزو عناصر داستان باشد.يك مطلب كنايي هم در اينجا هست و آن هم بودجه اين فيلم است. 30ميليون دلار براي ساخت يك فيلم، آن هم درسينماي تازه از بستر مرگ درآمده ايتاليا رقمي نجومي است و حتي بسياري هنوز باور نكرده‌اند اما وقتي ماريا برلوسكني به عنوان تهيه‌كننده ارشد باريا اين مبلغ را اعلام و تاكيد كرد، ديگر همه پذيرفتند. كمپاني مدوسا هم كه از 25‌سپتامبر فيلم را پخش مي‌كند متعلق به خاندان برلوسكني است. نكته طنز اينجاست كه برلوسكني‌ها 30ميليون دلار براي فيلم تورناتوره هزينه مي‌كنند (و احتمالا به‌درستي) اما در هزينه‌هاي جاري دولت، برلوسكني آمده سهم بودجه متعلق به سينما را يك فشار اساسي داده كه هيچ، اين سينمايي‌هاي ايتاليايي را گرفته چلانده است.
همين 2 هفته پيش بود (قبل از اعلام رسمي هزينه فيلم باريا از سوي ماريا برلوسكني) كه خبرگزاري‌ها اعلام كردند دولت سيلويو برلوسكني 130ميليون يورو از بودجه بخش‌هاي توليد فيلم و ديگر امور فرهنگي كاسته است و در واقع در سال جاري به جاي 510ميليون يورو، هزينه فيلمسازي 380 ميليون يورو اعلام شده است كه البته باعث حسادت اهالي سينماي ايتاليا شده است و كار داشت به جاهاي باريك مي‌كشيد و حتي فعالان سينمايي در جلوي پارلمان ايتاليا تجمع كردند.
اما برلوسكني هيچ واكنشي نشان نداد. همين كه پس از مدت‌ها قرار است يك فيلم ايتاليايي جشنواره دوست‌داشتني و قديمي ونيز را افتتاح كند به‌زعم برلوسكني گويا يك فتح تاريخي است و يك پرش به جلو در عرصه فرهنگ، آن هم فيلمي كه اولا ركورد هزينه توليد فيلم را در سال‌هاي اخير به خود اختصاص داده، دوما فيلمي كه 2 ورسيون ساخت دارد براي اعتلاي مثلا فرهنگي؛ يعني يك نسخه با زبان سيسيلي براي پخش در سراسر جهان و يك نسخه با زبان ايتاليايي براي نمايش در سينماهاي ايتاليا.
سوم اينكه فيلم باريا قرار است زندگي مردمان ناحيه باريا را طي 40 سال نمايش دهد كه اين ديگر واقعا كاري است فرهنگي। در مرتبه چهارم مي‌رسيم به حضور بيش از 220 بازيگر در فيلم كه باز هم در جاي خود يك ركورد است و در آخر اينكه اين فيلم را يك كارگردان اسكاربرده ايتاليايي به نام جوزپه تورناتوره مي‌سازد. شايد همين يك دليل براي هزينه‌كردن آن 30ميليون دلار كفايت كند.


۱۳۸۸ مرداد ۱۰, شنبه

جان دیلینجر به روایت مایکل مان

دشمنان مردم چه كساني هستند؟


«مايكل مان» را دوست داريم؛ به‌خاطر اينكه شاگرد خلف «اسكورسيزي» است
و اگر فيلمي هم بسازد كه زياد به مذاق خوش نيايد ولي بازهم رگه‌هايي از غناي سينماي اسكورسيزي در آن مي‌بينيم و همچنين آنچه كه هميشه ما را به مايكل‌مان خوشبين نگه داشته، كم‌فيلم‌ساختن اوست چرا كه هر بار پس از 3 يا 4 سال كه پا پيش مي‌گذارد و فيلمي مي‌سازد به يقين روي اثرش كار فراوان كرده و به ساخته‌اش اعتقاد داشته.
«دشمنان مردم»‌ يك كار سراسر سينمايي نيست و دست بر قضا اين فيلم نسبت به ديگر آثار مايكل‌مان ديالوگ فراوان‌تر دارد و غناي تصويري كمتر। اما اين نقيصه احتمالاً به چند دليل قابل گذشت است؛ حال و هواي داستان و دوران ركود اقتصادي؛ زبان ژورناليستي فيلم و دست آخر روايت يك ضدقهرمان يا اسطوره يا قهرمان ملي و يا... .

دشمنان مردم يعني چه؟75 سال از تولد اين اصطلاح مي‌گذرد و جزو معدود كلمات حوزه ژورناليسم و سياست در آمريكا بوده كه فقط كاربرد خاص و در زمان مشخص داشته است। بين سال‌هاي 1928 تا 1933 و با فراگير‌شدن بحران مالي در آمريكا و ركود اقتصادي در عمده ايالت‌ها و صنايع اين كشور اتفاقات حاشيه‌اي فراواني نيز در جامعه آمريكايي به‌وقوع پيوستند. يكي از مهم‌ترين آنها حملات مسلحانه و سرقت از بانك‌ها بود. اين اتفاق ديگر رخدادي روزانه شده بود؛ به‌ويژه از مارس 1932 عمده ايالت‌ها و شهرهاي بزرگ و كوچك به نسبت وضع جغرافيايي و كاركرد آن مؤسسه مالي اعتباري مورد حمله واقع مي‌شدند.
تعدادي از اين سارقان (در مجموع 3 گروه از 39 گروه سرشناس و شناسايي‌شده سارقان بانك) علي‌الظاهر كمي تا قسمتي با تيره و طايفه خود تفاوت داشتند و مردم محلي و مطبوعات محلي آنها را دوست داشتند. اين زمان مقارن با سروسامان‌گرفتن اف.بي.آي هم هست. ژورناليست‌ها به اين سارقان اصطلاح «دشمنان مردم» داده بودند اما بامزه اينجا بود كه مردم شرح حال و شرح سرقت‌هاي آنها را مي‌نوشتند و حتي گاهي داستان‌سرايي هم مي‌كردند.
در آن دوران ركود، عمده‌ مردم اعتقاد داشتند بانك‌هاي بزرگ و مؤسسات مالي و بيمه پدر آنها را درآورده‌اند و عامل اين بحران و علت‌العلل اين ركود اقتصادي و بي‌پولي و بيچارگي به‌خاطر سياست‌هاي غلط اين مؤسسه‌هاست. اين‌چنين بود كه مردم خوشحال بودند كه سارقان دخل اين بانك‌ها را مي‌زنند؛ يعني دزد به دزد زده است و اتفاقي نيفتاده كه مردم بيچاره‌تر از اين شوند. اما ماجراي آن چند نفر يا آن 3گروه خوشنام كه از سوي مردم كه مهم‌ترين‌شان گروه «جان ديلينجر» (1934-1901) بود قهرمان ملي تلقي مي‌شوند ظاهراً به‌خاطر دستگيري و تفقد اين گروه‌ها بوده است.
آنها از پولي كه از بانك‌ها مي‌دزديدند به مردم هم مي‌دادند و اين باعث مي‌شد كه بتوانند بيشتر مخفي شوند و خود را در دل مردم جا بزنند؛ اما اين روند براي مردم خوشايند بود. البته گروه‌هاي ديگر، مردم را قتل‌عام مي‌كردند اما گروه «جان ديلينجر» علي‌الظاهر احترام مردم را داشتند. فقط معلوم نيست پس چرا در فيلم «مايكل‌ مان» مردم عادي‌ نيز مزه گلوله‌هاي «جان ديلينجر» را مي‌چشند.
به هر روي اين اصطلاح «دشمنان مردم» كاربرد خاص خود را در زمان مخصوص به خود داشت. «مايكل‌ مان» نگاه جامعه‌شناختي به اين دوران ندارد و بيشتر نگاه فردي دارد؛ يعني به خود «ديلينجر» پرداخته و «ملوين پروسي» كه سمبل دزد و پليس آن دوران بودند. در فيلم، اين دو رفتارشناختي و معناشناختي‌شان و آنچه باعث شدند و انجام دادند مورد توجه «مايكل ‌مان» است.
و جالب اينجاست كه «مايكل‌ مان»‌ با نشان‌دادن چند ساعت آخر عمر ديلينجر و فلاش‌بك‌هايي عالي ما را به عمق جامعه آن روز مي‌برد؛ جامعه‌اي كه تعريف خاص خودش از سارقان بانك را دارد و تعدادي از آنها را قهرمان ملي هم مي‌داند؛ در جايي‌ كه دولت مي‌خواهد تمام گروه‌ها را نيست و نابود كند و در يك پروژه 14ماهه اين اتفاق هم مي‌افتد. اين تناقض‌ها حداقل ديدنشان و دريافت‌شان، جالب‌توجه است.
«مايكل‌ مان» تمام گروه‌‌هاي مشهور ديگر اين دوره ازجمله «باني و كلايد» را كنار مي‌گذارد و فقط به «جان ديلينجر» مي‌پردازد تا يك خط مستقيم را تعريف كرده باشد. هر چند براي مردمان جهان «باني و كلايد» به لطف فيلم‌هاي دهه 60 و 70 و سريال‌هاي تلويزيوني شناخته‌شده‌تر هستند اما براي مردمان آمريكا «جان ديلينجر» چيز ديگري است. در اينديانا او قهرمان ايالت است و در شيكاگو نيز همين‌گونه. براي مردم آن ديار آنچه كه «ديلينجر» بين سال‌هاي 1921 تا سال 1932 انجام داده پشيزي ارزش ندارد. او در اين دوران يك مست لايعقل و به خودي خودش يك رذل پست‌فطرت تمام‌عيار بوده است.
او از وقتي كه شروع به سرقت‌هاي كلان از بانك‌ها و مؤسسه‌هاي مالي و اعتباري و بيمه‌اي مي‌كند محبوب مردم است؛ يعني بابت 14 ماه از زندگي‌اش. اين چيزي است كه «مايكل‌ مان» به آن پرداخته و نشان از هوشمندي اوست. «مايكل ‌مان» از جايي به قصه «ديلينجر» مي‌پردازد كه هنوز مردم به‌خاطر روزنامه‌هاي آرشيوي و فيلم‌ها و سريال‌هاي تلويزيوني از «ديلينجر»‌ديده‌اند و به ياد دارند و باور دارند.
http://hamshahrionline.ir/News/?id=91902

۱۳۸۸ تیر ۱۹, جمعه


«عشق سال‌‌هاي وبا»


يك ناپرهيزي از گابوي بزرگ!



مهدي تهراني:«عشق سال‌هاي وبا» نه با فيلم شدنش به افتخاري دست پيدا كرد و نه اينكه اگر به مانند «صد سال تنهايي» هرگز اجازه اقتباس سينمايي پيدا نمي‌كرد؛ از ارزشش كم مي‌شد.
اقتباس از آثار ماركز چنان دشوار است كه عده‌اي بر اين باورند كه ساختن مثلاً صد سال تنهايي و حتي «عشق سال‌‌هاي وبا» مي‌تواند حكم مرگ و زندگي براي عوامل توليدي فيلم داشته باشد. چرا كه اين اهالي سينما هستند كه در پي كسب اعتبار از اين الماس‌ها و جواهرهاي دنياي ادبيات، به آب و آتش مي‌زنند.
«گابريل گارسيا ماركز» چندين دهه است مورد نفرين آن دسته از سران كله‌خراب هاليوودي واقع شده كه چرا اين‌قدر خسيس و يا بدگمان است و اجازه برگردانده شدن رمان‌هايش به سينما را نمي‌دهد؛ حالا شايد خودش نيز به گونه‌اي خود را ملامت مي‌كند كه چرا اجازه داد كتاب ارزشمندش به فيلم تبديل شود.
حتماً مي‌دانيد كه خود گابوي بزرگ آن چنان با سينما بيگانه نيست و در 3 فيلم حضور داشته و در چندين مستند همكاري داشته و يكي دو فيلم مستند ديگر كه درباره خودش بوده را نيز كمك معنوي و فكري كرده.
با اين حال او چندين دهه‌ است كه قوياً تبديل شدن آثارش به‌ويژه «صد سال تنهايي» را به سينما برنمي‌تابد.
تا اينكه سر و كله يكي 2 تا تهيه‌كننده اسپانيايي و واسطه هاليوودي پيدا شد و حتماً مي‌دانيد كه خود «مايك نيول» با لابي‌هاي فراوان و پرروبازي‌هايي كه انجام داد به كارگرداني اين پروژه رسيد.
اما نتيجه كار چيزي نيست كه خوشايند علاقه‌مندان گابوي بزرگ باشد. البته اگر تماشاگران كلمبيايي و عوامل فيلم! را قلم بگيريد.
«عشق سال‌‌هاي وبا» 19‌نوامبر گذشته؛ بدون نمايش محدود آزمايشي و يا خصوصي، سرضرب به اكران سراسري راه يافت و با توجه به ساختارش به سرماي ريپورتر با خنكي‌اش افزود.
برآيند نظرات تماشاگران، آنهايي كه در آمريكاي شمالي و جنوبي و محدودتر در اروپا فيلم را ديدند؛ اعطاي 2 ستاره به فيلم بود كه اين هم به يمن پذيرفتن فيلم از سوي جماعت اسپانيايي‌تبار آمريكايي است.
معدل نظرات منتقدان (آنهايي كه سرشان به تنشان مي‌ارزد، نه منتقدان پروژه‌اي) هم اعطاي درجه C به فيلم بود.
راست يا دروغ حتي «وسلي موريس» در «هاليوود زمستان» در فرداي اكران ذكر كرده بود كه علاقه‌مندان 2‌آتشه «ماركز» يا به ديدن فيلم نيامدند و اگر هم آمدند هرگز در هيچ نظرسنجي اينترنتي اعلام رأيي نسبت به فيلم نكردند.
حالا او از كجا اين نكته را گفته؛ اما قابل هضم است كه حتي در ايران خودمان، آنهايي كه جزو علاقه‌مندان ماركز هستند نيز بعد از رسيدن كپي‌هاي فيلم، آن را نپسنديدند، آن طرف آب‌ها كه جاي خود فارغ از هر مليتي سينه‌چاكان گابوي بزرگ كه براي خودشان ده‌ها كلوب دوستداران ماركز را دهه‌ها است راه انداخته‌اند؛ فيلم را تحويل نگرفتند كه هيچ، اگر «نيول» را ببينند، از خجالتش حسابي در خواهند آمد...
محبوب‌ترين رمان «ماركز» پس از «صد سال تنهايي»، رمان «عشق سال‌هاي وبا» است؛ رماني كه در عين تعجب و البته پس از كش و قوس فراوان و اما و اگرهاي زياد براي سينما شدن! رضايت مالك و صاحبش اخذ شد.
كمپاني نيولاين فيلم را ساخت و با درجه R و در 138 دقيقه روي پرده رفت. مايك نيول (او را با 4 عروسي و يك تشييع‌جنازه، داني براسكو و اين اواخر هري پاتر: جام آتش به ياد بياوريد) كارگرداني را عهده‌دار شد و براي نقش‌‌هاي اصلي رمان يعني «فلورنتينو» و «فرمينا» به ترتيب «خاوير باردم» و «جيووان فروگيورنو» بازيگران اسپانيايي و ايتاليايي ايفاي نقش كردند. فيلمي كه پس از 45 روز از اكران؛ چيزي حدود 5/4 ميليون دلار فروخت.
در به‌در به دنبال رئاليسم يا فراري از آن!
براي «عشق سال‌‌هاي وبا» حدود 32 روزنامه و هفته‌نامه مجموعاً 51 يادداشت كار كردند (در آمريكاي‌شمالي) و البته تعداد نقدهاي مفصل شايد به 4 و 5 عدد هم نرسد.
اما همين تعداد يادداشت به اعتبار نام ماركز نگاشته شده و جدا از نوشتن درباره فيلم يك موضوع مهم براي منتقدان؛ رئاليسم در رمان‌‌هاي ماركز بوده و جايگاه آن به‌ويژه در «عشق سال‌‌هاي وبا».
عمدتاً تمام علاقه‌مندان ماركز پس از «صد سال تنهايي»؛ «عشق سال‌‌هاي وبا»ي او را مهم‌ترين كار گابوي بزرگ مي‌دانند.
بسياري بر اين باورند كه عناصر داستان در اين رمان و فرم و محتوايي كه ماركز در رؤيت داستانش داشته و بهره‌گيري‌اش از طنازي و زيرساخت‌هاي قابل تبديل‌اش به عناصر تراژيك در اوج سرخوشي و برعكس آن؛
به نگاه كاملاً رئاليستي صاحب اثر برمي‌گردد كه گويي خواننده درجا تصور مي‌كند اتفاقي كه در حال خواندنش بوده همين چند ثانيه پيش روي داده و عده‌اي ديگر بر اين باورند كه عمدتاً نگاه رئال در كارهاي ماركز آن چنان مستفاد نمي‌شود و اين مضمون‌هايي كه ماركز براي شرح رخدادهاي داستانش بدان‌ها دست مي‌آويزد البته كه سرشار از شگفتي و جادويي است اما ممكن است در كل؛ تمام ماجرا يك عشق و دلدادگي روزمره باشد؛
نه يك عشق اسطوره‌اي، كه براي هر فرهنگي چنان جذاب جلوه‌گري كند كه تمام خوانندگان تقدس والايي براي فلورنتينو و فرمينا كنار بگذارند.
حال هرچه باشد؛ فيلم شديداً از كتاب فاصله دارد.
بحث اقتباس و مشكلات فراسوي اين ژانر به كنار؛ در مورد بهره‌گيري از دنيايي از سرخوشي، دل‌شكستگي، شكست‌هاي تراژيك، ديدارهاي رويايي و عشق‌هاي از دست رفته و... به نظر مي‌رسد «نيول» بدجوري گاف داده است.
حتي اگر حرف آنهايي درست باشد كه تمام اين مضامين را سطحي و فاقد عمق قلمداد مي‌كنند.
هرچه باشد اثر ماركز رماني كلاسيك است و چارچوب‌هاي آن به دليل نظم خاص مي‌توانست به نيول الگويي دهد كه در فرآيند اقتباس آنچه كه تقديري‌تر است انتخاب كند، نه اينكه رمان را به شيوه آتيلايي به مسخ فرستاده و قضايي نمايد.
دلدادگي نافرجام
عشق سال‌‌هاي وبا داستاني است درباره عشقي عميق و بلندمدت كه اگرچه در مراحل ابتدايي شكل گرفتنش؛ اعترافي در كار نيست اما در واپسين دم‌ها؛
گفتارهاي مانده در قلب، به زبان آمده و روح سال‌ها در اسارت مرد را رها مي‌سازد. سرراست قضيه اين است كه فلورنتينو كه به كهنسالي رسيده و در تمام اين سال‌ها اين فرصت را داشته كه زنان و دختران بسياري را ببيند و بشناسد، اما در آخرين روزهاي حيات همچنان به ياد فرمينا است و در حسرت آرزوهاي بر باد رفته.
فرمينايي كه او در نوجواني‌اش ديد و عشقي عميق نسبت به وي در وجودش احساس كرد و حالا 50 سال است كه از ديدار اوليه مي‌گذرد و هرچه بوده فراموشي و فراغ بوده كه اين بين را پر كرده.
هنگامي كه او در نوجواني از پنجره‌اي در منزل پدري «فرمينا» را مي‌بيند اين عشق چون آتش به جانش مي‌افتد اما پدر براي آينده فرزندش نقشه‌ها در سر دارد.
براي همين «فلورنتينو آريزا» عشق را در سينه نگه مي‌دارد و خود به دنبال آينده و سرنوشت مي‌رود...مايك نيول انگليسي 64 ساله بسياري از رخدادهاي موجود در رمان را براي ساخت فيلم حذف كرد. آنچه او به كار نگرفت در خود كتاب و در روند شكل‌گيري حوادث و كل داستان تأثير عميقي داشت.
هرچند او در مصاحبه‌هايش مدام تكرار كرده كه بضاعت ژانر اقتباس را مي‌شناسد اما به هر حال با همفكري‌ها و بضاعت‌ها و ظرافت‌هاي موجود در آن توانسته بهره جويد و نه اينكه حداقل در انتخاب بازيگران و گريم (و ساير موارد مرتبط كه به پيش‌توليد برمي‌گردد) درست عمل كرده.
او فقط در فكر تحميل خودش و پذيرفتن توصيه‌‌ها بوده و بس. و سر آخر آنچه به دست داده يك فيلم سطحي عاشقانه بوده كه البته به يك اندازه خوشايند عوام و خواص نيست.
و در آخر اينكه عوامل فيلم ادعا مي‌كنند كه ماركز فيلم را ديده و اظهار رضايت كرده؛ تعدادي از كلوب‌هاي هواداران و دوستداران ماركز در نقاط مختلف در سايت‌ها و وبلاگ‌هايشان اظهار كرده‌اند؛ گابو از فيلم راضي نيست و اما خود ماركز هيچ مصاحبه اختصاصي يا يادداشتي در اين باره نداشته و ننگاشته.
اگرچه بعيد نيست بعدها او در اين باره حرفي بزند و از اينكه «نيول» ظرافت‌هاي رمانش را ناديده گرفته؛ گله كند.
به‌ويژه وقتي مدام صورت «خاوير باردم» با گريم به شدت مزخرف و نامناسبش در نقش «فلورنتينو آريزا» جلوي چشمانش رژه برود.

http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=47080




يك كوتوله از سرزمين ميانه




مهدي تهراني:فيليپ پولمن از وقتي كه ملحد شده، با مردم دنيا به‌ويژه آمريكايي‌ها و ژاپني‌ها بيشتر نرد عشق مي‌بازد و مدام از خيل عظيم كودكان سراسر جهان صحبت مي‌كند كه شيفته آثارش هستند.
حتماً مي‌دانيد پولمن به اندازه يك بند انگشت نزد نويسندگان معتبر انگليسي حتي در لندن و يا در آكسفورد محبوبيت ندارد.
قطب‌نماي طلايي كه اولين بار در 1995 چاپ شد (البته عنوان اوليه آن Northern Lights بود به معني سپيده شمالي) در خود انگلستان اصلاً تحويل گرفته نشد، 2‌هفته بعد گاردين يك ستون در موردش نوشت و مدتي بعد پروتستان‌هاي متعصب نسخه پولمن را پيچيدند و بعد نوبت كاتوليك‌ها شد كه در ساير كشورها نسبت به پولمن (هرچند كمتر) ايراد بگيرند.
اما در آمريكا و سپس در پاييز 1996 در ژاپن فيليپ پولمن يكباره نويسنده‌اي خاص شد و رمانش حسابي توي بورس افتاد.
خدا را شكر كه اين فيلم (هرچند بسيار محدود) در ايران نيز به صورت جشنواره‌اي دارد پخش مي‌شود। اين تا اينجاي قضيه؛ اما احساس آمريكايي‌ها و ژاپني‌ها و تحويل گرفته شدن از سوي آنها چنان «پولمن» را از خود بيخود كرده كه پس از ساخته شدن فيلم، توي كار «لوئيس» و «تالكين» گذاشته. كافي است نوع مصاحبه‌هاي او را و فقط جملات اوليه‌اش را بخوانيد.

«تالكين» وقتي فوت كرد، پولمن 27 ساله بود. به قول منتقد گاردين به احتمال فراوان پولمن حتي نمي‌دانسته كسي با نام تالكين وجود دارد اما بعدها سردر كتاب‌هايش كرد.
اين روند در مورد بدذاتي پولمن نسبت به لوئيس هم وجود دارد. لوئيس كه مجموعه «نارنيا» را در كارنامه دارد و تالكين به خاطر هابيت‌ها و سه‌گانه ارباب حلقه‌ها، مدت‌ها است كه از سوي پولمن كوبيده مي‌شوند و جالب اينجاست كه فقط جماعت ژاپني و آمريكايي جلوي حرف‌هاي او سر تكان مي‌دهند.
او هرگز جرأت نكرده در خود لندن تالكين را بدون عنوان پروفسوري‌اش خطاب كند.
از منظر پولمن ملحد؛ نوشتن ماجراهايي كه مرز ميان خير و شر مشخص و واضح و غيرقابل تغيير ارائه شده،كاري چرت است. از نگاه او هيچ‌گاه نمي‌توان ميان خير و شر مرزبندي مشخصي كرد چرا كه ممكن است بسياري از كارهاي شر براي افراد به‌طور يقين هرگز شر و بد نباشند.
او تالكين را يك مذهبي و پيرمردي كاتوليك عنوان مي‌دهد كه مذهب، همواره در كارهايش بر استعداد او لگام زده و در همه آثارش سعي داشته كادربندي مذهب را به رخ بكشد।

او حتي لوئيس را يك نادان پروتستان معرفي مي‌كند؛ آدمي ماليخوليايي كه مدام در «نارنيا» به دنبال طرح سؤال و جواب‌هاي عجيب و غريب است و هرچه بيشتر كند‌و‌كاو مي‌كند، كمتر مي‌جويد.
اما حقيقت اين است؛ پولمن بدجوري به خودش وعده و وعيد داده كه سران «نيولاين» قسمت‌هاي دوم و سوم و... را هم براي «قطب‌نماي طلايي» در سال‌هاي آينده كليد بزنند.
راي او اين مهم نيست كه فيلم اول كه به ضرب و زور در سپتامبر 2007 به اكران سراسري رسيد، حالا در پايان هفته نهم اكران تنها در 9‌سينما نمايش آن ادامه دارد و تا الان فقط 69 ميليون دلار فروخته، براي او مهم است كه رمانش بالاخره تبديل به فيلم شد؛ چيزي كه او حداقل 6 يا 7‌سال در آرزويش بود.
سه‌گانه «نيروي اهريمني‌اش» براي او منبع شهرت است و ثروت. حالا اگر به جاي «كريس وايتز» كارگردان «قطب‌نماي طلايي» (او را با فيلم «درباره يك پسر» محصول 2002 با بازي هيو گرانت و راشل وايز به ياد بياوريد) كه اين فيلم چهارمين يا پنجمين فيلم كارنامه‌اش بوده؛ يك كارگردان گردن‌كلفت و بانفوذ كتابش را به فيلم تبديل مي‌كرد كه چه بهتر وگرنه كه هيچ.

http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=45562