‏نمایش پست‌ها با برچسب سینمای ایران. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سینمای ایران. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ آذر ۱۸, چهارشنبه

همان قیصر ؛ با سر و شکلی مدرن !



2 ساعت مانده به برگزاری جشن عروسی امیر و مرجان ؛ حبیب نزدیکترین دوست داماد خبری به او می دهد که برای هردونفر تکان دهنده است . حبیب از امیر می خواهد که جشن را بهم بزند . چراکه مرجان دختری نیست که قبلا ادعا می کرده . حبیب خبر را از منبع موثقی گرفته و ظاهرا موی لای درز صحت آن نمی رود. این طور که معلوم است مرجان پیش از این ازدواج کرده و حتی از شوهرش بچه دار هم شده است ... با شنیدن این خبر امیر می تواند 2 کار انجام دهد ، یکی اینکه بنا بر سنت و قاعده هم محلی ها و بنا بر اصرار نزدیکانش برود عروس را بکشد و از خجالت دوروبری هایش در آید و یا اینکه صبر به خرج دهد و در طی این 2 ساعت تمام همت خویش را مصروف پیدا کردن حقیقت بنماید حتی اگر دست یابی به این حقیقت تلخ ترین تجربه زندگی اش باشد...

مسعود کیمیایی در 68 سالگی اش ؛بیست و هفتمین فیلم سینمایی کارنامه حرفه ای اش را روکرده و نشان داده که هنوز هم به داشته ها و باور های قدیمی اش ایمان دارد حتی اگر برخی از آنها دیگر یا به ورطه تکرار رسیده باشند و یا حتی از عمرشان سالها گذشته باشد. به واقع از بعد از ساخت مرسدس بنظر می رسید که خالق قیصر ، دیگر نیازی به تجدید قوا و سازماندهی ذهنی برای خلق داستانهایی در محیط های جدید تر و برای آدم های تازه تر در خود نمی بیند.

محاکمه در خیابان اگرچه به خوش ساختی قیصر نیست اما جلوه گری های خاص سینمای کیمیایی و قیصر را دارد و اگرچه داستانش به ظرافت داش آکل نیست اما رگه هایی زنده از خط داستانی این فیلم را نیز در خود دارد. به گونه ای که شاید بتوانیم محاکمه در خیابان را یک رونمایی جدید از یک ورسیون قدیمی بخوانیم. داستان فیلم ، روایت زندگی بچه های جنوب شهری و حاشیه شهر است با باورها و اعتقاداتی که با آن بزرگ شده اند. و معنا و مفهوم بسیاری از رموز زندگی هنوز که هنوز است برای آنها به سادگی در آوردن و پوشیدن دمپایی شان است . هرچند وقتی صحبت از غیرت و ناموس و این حرفها پیش می آید ، آن وقت است که انگشتان به سمت غلاف چاقو می رود و گذشتن یک قدم یا صد قدم از این خط قرمز فرقی نمی کند چرا که آن هنگام ضامن چاقو رها شده و خون است که روی پیراهن خلق الله می ریزد.

در این فیلم کیمیایی قصد دارد تعریف جدیدی از غیرت و ناموس پرستی ارائه دهد. که اتفاقا بسیار هم موفق عمل می کند . نه به ورطه لودگی های این ماجرا می افتد و نه تصویری اغراق آمیز از بچه های حاشیه شهر امروزی ، رو می کند. آنچه ما می بینیم تصاویری رنگی و سرزنده است اگرچه کنه داستان و وقایع اش ، بی بروگرد به نماد های اجتماعی مربوط به دهه های 40 و 50 تنه می زنند. با این همه به زعم کیمیایی او به داستانش رنگی از جامعه حال حاضر زده است .نوع روایت خطی در عمده آثار کیمیایی هرگز رنگ و بویی نداشته اما در محاکمه در خیابان و شاید به سبب همان رنگ آمیزی مجبور به استفاده از این نوع روایت هم شده ، و دست برقضا چقدر هم موفق از کار درآمده است . یک نکته مهم در به کارگیری این نوع روایت به نوع نگارش فیلمنامه هم برمی گردد.

کیمیایی برای تکمیل و بازنویسی و یا برای اضافه کردن داستانک ها و یا گفتگوها سراغ کسی رفته که اگرچه سوابق نوشتاری موفق و امتیازات زیادی هم در این عرصه هم دارد ؛ اما شاید مهمترین و احتمالا تنها دلیل دعوت اصغر فرهادی از سوی کیمیایی برای انجام این مهم ، قصه های رئالی است که این نویسنده از بچه های حاشیه جنوب شهر نوشته و عمده آنها با موفقیت و استقبال هم روبرو شده اند. این توانایی فرهادی باعث شده تا کیمیایی داستانی را تعریف کند که به زعم خودش هم آدمهایش را می شناسد و با آنها اخت است و هم اینکه با این گونه فضا است که دم خور است. در واقع و به سیاق گذشته کیمیایی آمده داستانش را با همان آدمها ی سالیان پیش ساخته با همان فضا و خواسته ها و دردها و شادی ها ، اما اینقدر ظرافت و تیز هوشی هم نشان داده که همان قلم موی جادویی اش را بردارد و رنگی از جامعه حال حاضر به آن بزند.

قصه محاکمه در خیابان به مانند قصه برخی از آثار دیگر مسعود کیمیایی مثل قیصر ؛ رضا موتوری و هم چنین داش آکل اگرچه در ابتدا خیلی ساده و سرراست است و یک روایت خطی از آدمهای ساده دلی است مثل امیر با همان ساده انگاری ها، و حتی معصومیت های نهفته شان ؛ اما در ادامه و با بروز یک خیانت در زندگی شان ، مسیر آنها به پیچ و خم هایی می رسد که عبور از آن فقط یک راهکار بنیادین دارد . و آن راهکار برای یک جامعه کوچک مرد سالار، آنهم در حاشیه جنوب شهر؛ نمایش غیرت و ناموس پرستی آن هم از طریق دست به چاقو شدن است و لاغیر... باa این همه کیمیایی فقط به مرد های فیلمش نپرداخته؛ و با و روایت داستانک ها ی ماجرا است که کاراکتر های زن وبه ویژه مرجان حتی به اثبات خود هم می رسند . این گونه ای دیگر و روایتی جدید اززنهایی مانند مرجان است که در جامعه مدرن مشغول دست و پا زدن هستند. مرجان محاکمه در خیابان هرگز مرجان " داش آکل " نیست اما نوع شرایط زندگی همین مرجان باعث می شود که حداقل در جاهایی ، او را با مرجان داش آکل و در پاکی مقایسه کنیم. اگرچه مرجان این فیلم در مواردی تن به ناپاکی ناخواسته و یا خواسته هم داده ، اما توانسته به اصل خود بازگردد و از ناپاکی هایش واقعا برائت بجوید. و به نوعی دوباره به همان زندگی ساده ای برگردد که دوروبری هایش از دختر جماعت انتظار دارند. به هرحال زمان و مکان در مرجان محاکمه در خیابان با مرجان داش آکل تفاوت های اساسی دارد و شاید هم اصلا این تشابه کار غلطی باشد ، درست مثل صحنه هایی از فیلم که بخواهیم با یک فیلم دیگر تطابقش بدهیم. حتی اگر سازنده مثل اینجا یکنفر باشد. برای مثال، صحنه بیاد ماندنی فیلم قیصر ؛آنجا که مادر لباس غرق در خون را به صورت می کشد و می بوید را به یاد بیاورید و حالا این صحنه را به صحنه لباس خونین محاکمه در خیابان ربط دهید جائیکه لباس خون آلود عزیز شمرده نمی شود که هیچ ، با نفرتی وصف ناشدنی از ماشین به بیرون انداخته می شود. به هر روی قرار نیست چون در هر دو فیلم لباس خونین وجود داشته پس باید برای هرکدام شان نزول مرتبط هم وجود داشته باشد.

اگرچه مثال بالا را ذکر کردم اما مگر می شود قیصر و داش آکل و رضا موتوری را از کیمیایی و حتی از سینمایمان حذف کنیم و هر کار جدید او را با یک بک گراند نو و تازه ارزیابی نمائیم. این کار امکان ندارد. او مسعود کیمیایی است چون خالق قیصر و آثار دیگری است که نام بردم. هرگز نمی شود او چیزی بسازد و نماهایی از کارهای قدیمی اش در ذهن جرقه نزند. او قصه هایی را در فیلم هایش تعریف کرده و ماجراهایی را روایت کرده که مربوط به همین مردمان شهر مان است . کسانیکه در اوج غریبگی روزمره بازهم همدیگر را می بینند. چطور می شود چیزی را فراموش کرد که هرروزه مشغول تماشایش هستی؟ بله هنوز که هنوز است قیصر، هم به پروپای کیمیایی می پیچد هم به پروپای مردمان این دیار. هیچ خلاصی هم از آن وجود ندارد. و بامزه اینجاست که بابت این خلاص نشدن ها چقدر هم خوش حالیم.

http://www.khabaronline.ir/news-29218.aspx

۱۳۸۸ آذر ۱۲, پنجشنبه

خنده مهناز و رقص کبری


مهناز ترین چهره ی سینما ،مطبوعات،عرصه سیاست وخیابان به خلق الله با خنده ای مهناز گونه ادای احترام می نماید


مرحوم جعفر شهری زندگی سنتی و فرهنگی شهروندان تهرانی 10 تا 15 سال پس از کشف حجاب را اینگونه بررسی می کند که در خانواده های بالا شهری آن موقع اگر دختری نوجوان در مدرسه اش ، در جمع فامیل یا در مجالس عروسی دارای روحیه ی اجتماعی بود و اهل گفتگو و به قول معروف دختری سرزنده جلوه گری می کرد ، همگان مثلا این مهناز خانم را دختری بسیار اجتماعی ، دارای فرهنگ عالی و روابط عمومی مطلوب ونمونه ای از نجابت اصیل عنوان و معرفی می کردند . یعنی بی حجابی غیر معقول مهناز و بی پروایی غیر منطقی اش حتی با سایز2 مینی ژوپ و آرایش غلیظ و غیره و ذلک از او دختری با فرهنگ می ساخت . حتی اگر این دختر توجوان معدل مدرسه اش 11 و نمره انظباطش 2 شده بود و ...

اما اگر باغبان و یا سرایدار همین خانواده مهناز خانم درپائین همین شهر و در همان زمان ؛ دختر نوجوانی همسن سال مهناز داشت و برخاسته از طبقه ی متوسط یا فقیر ؛ اگر همین سرزندگی را در جمع محرم و زنانه انجام میداد مثلا در مجلس عروسی برادرش یا خواهرش و فقط جلوی چشم محارمی مثل عمه و خاله و مادر و خواهر کمی تا قسمتی حرکات موزون انجام می داد به واسطه همین رقص نصفه و نیمه آنهم در مجلس محارم اش، همگان مثلا این کبری خانم نوجوان را دختری سبکسر معرفی می کردند. حتی اگر معدل مدرسه اش و نمره انظباطش 20 شده بود.و بر خلاف مهناز آفتاب و مهتاب نیز او را ندیده بودند.

و اولین افراد دست برقضا خانواده ی خود مهناز و کسان نزدیک به گرید آنها بودند که چنین عنوانی به کبری و کبری ها می دادند.در آن زمان به زعم آنها خندیدن یک دختر ؛ آنهم یک سوگلی از میان خیل انبوه سوگلیان ، فقط برازنده ی مهناز و مهناز هااست با این تعریف که این خنده و کرشمه از نوع اجتماعی و فرهنگی است اما رقص کبری آنهم در بین محارم و در پستوی خانه چیزی برابر فاحشه گی است.

حالا در دوره زمانه خودمان آقایان آمده اند شب شهادت حضرت مسلم از پهلوان ترین اسطوره های مذهبی و تاریخی مان جشن و سرور اخراجی باشی راه انداخته اند و ککشان هم نمی گزد. در همان شب پرده برداری شان را عبادت می خوانند و ساخت اخراجی های 3 را تقرب به درگاه احدیت نام می نهند. و فی المجلس بلیط بهشت را به نام خود و کسان خود می زنند. اما اگر در چنین شبی اهالی و بدنه سینما در مجلسی خشک و خالی چیزی مانند جلسه درک فیلم و پرسش و پاسخ داشته باشند ، همین ها فریاد بمباران و تهاجم فرهنگی سر می دهند و شعار وااسلاما ...

آن سو تر فیلمسازان و تهیه کنندگانی به سان کبری قرار دارند که یا فیلم شان توقیف شده و یا هویت فرهنگی شان ! با این تفاوت که هیچ کس هم به آنها نمی گوید چرا اثرشان رفته بالای درخت. حداقل به کبری می گفتند رقص تو کفر است و خنده مهناز ثواب . اینجا حتی برای این جماعت و اعضای بدنه ی سینما و این اهالی اینقدرارزش قائل نیستند که بگویند رقص فرهنگی شان چرا مقبول نیست. اگرچه این رقص ، به سان خلق یک قیلم باشد . به هر حال کارهای آنها را به حساب نمی آوردند . به هیچ می انگارند . اما برای خود به هر ضرب و زوری و بهانه ای هم که شده مراسم تجلیل برگزار می کنند. از بس که شیفته ی خنده همان سوگلی هایشان هستند و به فکر ادخال السرور مومنان می باشند.

آوینی جان ؛ مرتضی نازنین به خداوندی خدا که جایت خالی است. صندلی تو را کف رفته اند.


http://www.khabaronline.ir/news.aspx?id=27560

ماجرای عاشق شدن یک مدیر دولتی

فیلمی که 2 سال در انتظاراکران مانده بود و مسئولان معاونت امور سینمایی وقت ؛محتوی داستانش را به گفته ی سازندگان اش در خط منافع امپریالیسم تشخیص داده بودند، بالاخره در اکران پائیزی رنگ پرده ی نقره ای رابه خود دید.طرفه آنکه هیچ دلار سبزی هم از لای " کتاب قانون " بیرون نیفتاد.

کمدی موقرو اجتماعی "کتاب قانون " با زیرساختی سرشار از نقد و طنز گزنده ؛ بدرستی آستانه ی تحمل مسلمان مادرزاد را به تماشاگر عرضه می کند.در جایی که همه خودرا بی نیاز از توصیه ی می دانند ، و خود را مسلمان ترین می خوانند ،یک تازه مسلمان صفر کیلومتر به زندگی مسلمانی شان و بدرستی ایراد می گیرد. حرف او بحث انجام فرایض نیست . در مقوله های اجتماعی و سنت های خانوادگی است که این چالش ها بروز پیدا می کند. و این دیندار صفرکیلومتر کیست ؟ دختری به نام ژولیت ،یک دختر زیبای لبنانی که پیش از این مسیحی بوده و دانشجوی زبان و ادبیات فارسی و دورگه هم هست و از والدین فرانسوی و لبنانی . اما چطور مسلمان شده و مچ بگیر مسلمانان مادرزاد ؟ اینگونه که از قضای روزگار یک مدیر ایرانی به اسم مهندس رحمان توانا که پژوهشگری خبره نیز هست و تحصیلات عالی راستکی هم دارد (نخندید؛ فیلم است دیگر و مدیر دولتی اش هم آدم حسابی است)در یک سفر کاری و حرفه ای به لبنان ،این این خانم زیبارو را می بیند و یکدل که نه صد دل عاشقش می شود.خب آدمی است و دلش . اما این مهندس توانا دیگر دارد با سالهای جوانی اش خداحافظی می کندو در طی این سالها هم هیچ دختری دلش را نلرزانیده بود تا اینکه رسیده به این سن و سال . اما باز هم اشکالی ندارد. عشق در هر سنی اگر لیاقتش باشد در دل آدم را می زند و یا قفل آن را می شکند. اما اشکال کار برای ابراز این عشق از سوی این مرد ایرانی باکفایت در چیست؟یکی تفاوت سنی زیاد مهندس توانا با ژولیت است ، دیگر اینکه این دختر مسیحی است ،و اگر اصلا او پا پیش بگذارد و جواب هم بگیرد با تفاوت های دینی و فرهنگی و اجتماعی چه کند ؟ و مطلب آخر او یک مدیر دولتی است . پس باید بی گدار به آب نزند...

سکانس های حضور ژولیت در ایران ؛ زمانی که دیگر همسر توانا شده و اسلام آورده و نامش نیز به آمنه تغییر کرده ، اما عینیت یافتن های همان زینهارهایی است که ،توانا این مدیر دولتی سنتی از قبل در ذهن داشت . ژولیت اسلام را پذیرفته و اجرای مبانی آن را در زندگی نوع بشر بسیار راهگشا و مفید می داند.و خود را بسیار مقید به انجام این مبانی می داند. اگر این فیلم را دیده اید ، سکانس بازار و خرید کردن ژولیت را به یاد بیاورید . او میوه فروش را به سبب دغل بازی رسوا می کند و مسلمانی اش را زیر سئوال می برد چراکه برخلاف ما او این دستورات اسلام را جدی گرفته و به آن علاقه مندی و پایبندی نشان می دهد.او حتی دستورات و روایات ائمه را هم مطالعه کرده و در باره آنها بی تفاوت نیست .

برای ژولیت اما نوع سلایق و سنت ها ی خانواده ی شوهرش هم مورد تعجب است . از منظر او یک خانواده سوپر مسلمان شیعه چطور می تواند مثل ریگ دروغ به هم ببافد و قطار قطار غیبت ردیف کنند.ژولیت این ناهنجاری ها را می بیند ، مثل همه ی ما ، اما فرق او با عمده ی ما به عنوان مسلمانان مادرزاد ؛ این است که در باره ی این ناهنجاری های اجتماعی ، و لاف زدن های دینی ، دیالوگ می کند . هم در اجتماع مثل همان قضیه بازار که در بالا گفتم و هم در خانواده این کار را انجام می دهد . اما هیچ یک از افراد خانواده ی توانا با این رفتارهای ژولیت موافق نیست که هیچ ؛ دلشان می خواهد سر به تنش نباشد.حتی خود رحمان هم اگرچه هنوز عاشق ژولیت است اما از این رفتارش به ستوه آمده و نمی تواند اینگونه چالش های منطقی را هضم کند. فقط این کوکب خواهر رحمان است که واقعا ژولیت را درک می کند و او را می فهمد . با همه ی این حرفها ، ژولیت مجبور می شود بگذارد به برود به دیارش و کسی هم البته جلویش را نمی گیرد.اگرچه مدیر دولتی داستان ؛ ته دلش واقعا ژولیت را دوست دارد.

"کتاب قانون" اگرچه در ساختارش با طنزی گزنده اوضاع و احوال دینداری ما را به چالش می گیرد اما تعادل را هم حفظ می کند. بالاخره ایرانی مسلمان شیعه باید چیزی برای روکردن داشته باشد. "محمد رحمانیان" واقعا در پایان داستان نبوغ به خرج داده تا این توانمندی بدرستی به چشم بیاید.چراکه بعد از رفتن ژولیت در حالیکه او بسیار به زندگی اجتماعی ایرانی ها و دینداری شان بد گمان شده بود ، حادثه بم سرمنشا این توانمندی میشود . چرا که وقتی ژولیت قضیه زلزله بم را می فهمد و جانفشانی ایرانی ها را می بیند، در می یابد که نه اینجوری ها هم نیست . دینداری ایرانی و فرهنگ اجتماعی اش در موقع لزوم چه کارها که نمی کند.

خوبی کتاب قانون در این است که اگرچه مارا پاستوریزه نشان نمی دهد اما زیرساخت داستانش هم به لودگی نمی افتد. این فیلم یک طنز تلخ اجتماعی و وافعی را رو می کند که البته سرشار از حقایق ناگفته هم هست . هرچه بود ماجرای عاشق شدن یک مدیر دولتی و اسلام آوردن یک دختر مسیحی و ازدواج این دو با هم هیچ ربطی و دخلی به امپریالیسم نداشت . اما ظن مسئولان سابق ؛این فیلم مستحق ترفیع را به توقیف کشانید

http://www.khabaronline.ir/news.aspx?id=22355.

خوش‌تیپ هم باشی، کافی نیست


یک سندیکای تمام عیار سینمایی همه ذخایر انسانی و مادی را می تواند برای بدنه سینما حفظ کند.این ستاره ها هم متعلق به بدنه ی سینما هستند.چه بازیگر عام خیابانی ،یا بازیگر باسواد محفلی .فرقی نمی کند.تاریخ مصرفشان را پائین نیاوریم.

آیا تهیه کننده های سینمای ایران به لحاظ این مهم که هزینه تولید فیلمشان را به سختی جمع و جور می کنند . و عمدتا وابسته به دولت هستند ، برای ساخت فیلم شان پول دور نمی ریزند؟ یعنی پول مفت به کسی نمی دهند و تمام وام دریافتی شان را به تولید بهینه فیلم اختصاص می دهند؟ و تازه ضرر هم می کنند؟


اما تلاش تهیه کننده برای متضرر نشدن تا کجا می تواند باشد؟چون این پول احتمالا و فقط برای نصفه ای از فیلم کفایت می کند و بقیه بودجه تولیدی از جیب او هزینه می شود؛ تا آنجایی که این تلاش آزاری به بدنه نحیف سینمای ایران نرساند تلاش و تقلای تهیه کنندگان سینما ی ما برای دخل و خرج امری طبیعی می نماید.اما موافقت یک تهیه کننده با دستمزد بازیگران خیابانی ؛به این آزار دامن می زند. بازیگرانی که محبوب عامه مردم هستند و در هر کوچه و خیابان و بازاری حرف از رنگ چشم آنهاست.


سرمایه گذار در سینما هم ؛اگرچه ورودش به این عرصه فرهنگی با خیرمقدم همراه است ، اما می تواند به این آزار دامن بزند. آنجایی که سرمایه گذار یک فیلم اعلام می کند فقط با حضور آن بازیگر زن یا مرد در فیلم است که حاضر به سرمایه گذاری است این آزار به بدنه ی نحیف سینمای ایران شکل می گیرد. تهیه کننده می خواهد ضرر نبیند ، سرمایه گذار می خواهد ضرر نکند ، اصلا هیچ کس نمی خواهد ضرر کند . اما هیچ کس به فکر خود سینما نیست . دولت وامش را داده ، بخش خصوصی هم جلو آمده و بدنه سینما هم به سبب حضور این دو کار پیدا کرده . من راضی تو راضی ، پس بی خیال ناراضی !


نه ارشاد در زمینه ی سرو سامان دادن به تمام اهالی سینما از هر صنف توان و یا دغدغه دارد و هم خود بدنه به تنها تن خویشتن با همه آرزویی که برای این سرانجام دارد ، نمی تواند کاری انجام دهد. اینکه انجمن بازیگران سینمای ایران پیشقدم شوند هم نکته ی گمراه کننده ای است . این انجمن هنوز با سندیکا شدن دهه ها فاصله دارد. همه هم این را می دانند . توپ را به زمین بدنه ی سینما انداختن کاری است که عمده ی دولت ها در حوزه سینما انجام داده اند .


پس بازیگر خیابانی هم در این آشفته بازار مطرح می شود . جوان پسند ها ردیف اولند. آنها برای سه یا چهارسال محبوب عمده بچه های کوچک و نوجوان هستند. اما خب هم بچه ها بزرگ می شوند و هم ستاره های خیابانی ، گذران عمر می کنند. اما این پروسه ادامه می یابد ؛ شانس این است که برای گذران سینما از همین بچه ها یکی برای روز های آینده بشود سوپر استار. صاحب جمال پیدا می شود. سرمایه گذار از راه می رسد . تهیه کننده ی طفلک از بانک سرکوچه وام می گیرد.چهارسال بعد دوباره همین پروسه است و همین داستان ...


آنهایی هم که سوادی اندوخته اند و در محفل درس و دانشگاه و اساتید خاک صحنه خورده پرورش می یابند اما چه کنند؟ آنها هم باید گذران کنند. همیشه که بیضایی ، کیمیایی و تقوایی فیلم نمی سازند. فیلم های کیارستمی و قبادی هم که بازیگر ندارد. پس همین بازیگران محفلی به راه بازیگران خیابانی می افتند. با این تفاوت که به سبب گرید و وجهه ی محفلی شان و بدرستی البته 10 سال دیرتر از مو قع شکوفا می شوند.اینها همه آزار هایی است که بدنه ی سینمای نحیف ایران تحمل می کند.


دستمزد و درجه بندی آن یک کار فراگیر و مربوط به تمام اصناف سینماست . انجمن بازیگران مگر یک جزیره تنهاست ؟ همه باید از هر صنفی در این بدنه پاپیش بگذارنند تا بشود کاری کرد . چرا از آنچه کشورهای صاحب سینما انجام داده اند حداقل الهام کوچکی نگیریم؟ در این حد که ببینیم آنها چه کرده اند. سینمای ما زمین تا آسمان با هالیود تفاوت دارد اما شاید بتوانیم از آنچه آنها 80 سال است که تجربه اش کرده اند ؛ چیزی برای سینمای خودمان برداشت کنیم.


بحث دستمزد پیش از این همه جا و بیشتر از هر جا در هالیوود برقرار بوده و جدل در این باره شاید پیشینه ای 80 ساله داشته باشد. حداقل از زمانی که " چاپلین " فقید در سال 1915 برای هر فیلمی ،هفته ای 15000 دلار دستمزد می گرفت ؛ بحث دستمزد بازیگران " فرست کلاس" هم مطرح بوده.


با این تفاوت که در هالیود، ،اگر کسی ادعای بی جا در باره دستمزدش داشته باشد ، آنوقت سندیکای بازیگران با قدمتی 70ساله و 7800عضو ، گوش مدعی را می پیچاند و اگر به بازیگری در پروژه ای، بر اساس "کارت رده" اش دستمزدی کمتر داده باشند ؛ گوش تهیه کننده ،توسط سندیکای تهیه کنندگان با 3800 عضو و قدمتی 49 ساله گرفته می شود.


ایکاش ماهم قدر خودمان را بدانیم. همین ستاره ها متعلق به بدنه ی سینما بودند.چه خیابانی چه محفلی اش . بی برنامه هم که پیش می رویم اما اینکه اراده ی متولیان این حوزه عدم نیاز به چنین مطالعات وبرنامه هایی را نشان می دهد ، بیشتر سوگوارمان می کند. سوپر استار ی که صاحبی دلسوز و حرفه ای و غیر دولتی داشته باشد ؛ عمر حرفه ای بیشتری هم دارد. به این بازیگران بقیه اصناف سینمایی را هم اضافه کنید.


http://www.khabaronline.ir/news.aspx?id=22296

دستمزد پدر خوانده را می‌خواهند


90 هزار دلار دستمزدی که یکی از سوپراستارهای سینمای ما برای سه روز کار طلب کرده ، با توجه به حال و روز گل و بلبلی سینما ی ایران جای تعجب ندارد.

اگر در مثل مناقشه نباشد ، او پولی را می خواهد که "پدرخوانده" ی تاریخ سینما وقتی هم سن او بود دریافت می کرد. بد نیست با آمار و ارقام و بسیار مختصر پیشینه این "پدرخوانده "ی محبوب و صدالبته آشنا را یادآوری کنیم .آن وقت احتمالا دیگر احتیاجی به مقایسه ی کارنامه حرفه ای و این حرفها هم نباشد.


250هزار دلار ،تمام دستمزد عالیجناب تاریخ سینما ، "مارلون براندو " ی فقید از فیلم جاودانه ی تاریخ سینما "پدر خوانده"است. آن هنگام او 48 ساله بود . بایک خروار جایزه ی سینمایی و یک کریدیت بین المللی که لیدر های دنیا آرزوی داشتنش را به گور می بردند. می گویند یادداشت 70 کلمه ای او که توسط یک دختر کارائیبین در مراسم اسکار خوانده شد و در اعتراض به نژاد پرستی بود ، بیش از 10 فکت و راهکار عملی داشت .


آخرین دستمزد براندوی نازنین اما 3میلیون دلار بود .او برای 6 روز حضور در سر صحنه فیلم " امتیاز" (محصول 2001 )این مبلغ را دریافت کرد. بله ! روزی نیم میلیون دلار ! او 6 روز سر صحنه حاضر شد تا نماهایش کامل شود و 21روز نیز به دعوت هم بازی اش رابرت دنیرو ی نازنین به صورت افتخاری چند ساعتی یا دقایقی سر صحنه می آمد . و نه دیناری برای این کار؛ اضافه خواست - که اگر لب تر می کرد ، دلار ها بود که به پایش می ریختند - و نه منتی به سر کسی گذاشت . روز آخر فیلمبرداری هم رو به همگان کرد و گفت :


رابرت می ترسد من بمیرم ؛ هی پروژه هایی رو می کند که من هم در کنارش 2 یا 3 نمایی داشته باشم . بعد رو به رابرت دنیرو ادامه داد : هی باب (رابرت)عزیز بالاخره من می میرم ؛ دیگر مصرفی ندارم . کار بدرد بخوری هم نکردم ولی خدا را شکر که تو هستی ...


"ادوارد نورتون " بازیگر همین فیلم گفته است :


... ایکاش او جملات دیگری می گفت . این حرف او باعث مصیبت شد. حرف او زلزله ای تولید کرد که از هیچ کس برنمی آمد غیر او. وقتی براندو ی بزرگ این حرف را ؛ به دنیرو زد ،هر دو یکدیگر را سخت در آغوش گرفتند و بی اغراق تا 10 دقیقه اشک می ریختند و هر لحظه هم کسانی به حلقه ی ایندو می پیوستند ، بزرگترین حسرت عمرم این است که چرا جلو تر از بقیه به حلقه ی دونفره آندو نپیوستم . از بس که حرف او مرا تکان داده بود . چند دقیقه بیزار از زندگی ومات و مبهوت گوشه ی استودیو فریز مانده بودم .می دانید معنی این 2 کلمه حرفش چی بود؟...


دقیقا سه سال بعد در جولای 2004 مارلون براندو در هشتاد سالگی مرد. 7 بار نامزدی او برای کسب جایزه اسکار ، و همین تعداد برای جایزه بفتا ، و گلدن گلاب ، یک نخلی که از کن و امی گرفت ، و یک دو جین نامزدی و جایزه ی دیگر اگرچه برای او وزن و اعتبار آورد اما مهمترین عامل در افسانه ای شدن او، میزان تاثیرگذاری اش در فرهنگ عامه آمریکایی جماعت درهر زمان چه اوج یا تثبیت و پرکاری او یا در زمان کم کاری و بازنشستگی است. طرفه آنکه او بر تمام علامندان سینما یش از هر نقطه دنیا که بودند تاثیرگذار بود. ضمن اینکه آمریکایی جماعت مواضع فرهنگی و هم چنین سلیقه ی او در موارد صلح جهانی را تعقیب می کرد و جویا یش بود . بله همان یادداشت در مراسم اسکار وجود پر هیبت او را ثابت کرد.


او که اسطوره فناناپذیر تاریخ سینماست اما بسیار منطقی شروع کرد و دستمزد گرفت . از سال 1950 یعنی در 26 سالگی اش که شناخته شد آن چنان کار کرد که در 20 سال بعد از این هم بالا ترین دستمزد ها را همراه با احترام بگیرد ، این جدول را ببینید،که شامل برخی از فیلمهای مهم او به همراه زمان قرارداد و میزان دستمزد اوست :


مرد محصول 1950با دستمزد 000/50دلار برای 3ماه و نیم کار


اتوبوسی به نام هوس محصول 1951 با دستمزد 000/75 دلار برای 2 ماه کار


زنده باد زاپاتا محصول 1952 با دستمزد 000/100دلار برای 4ماه کار


در بارانداز محصول 1954 با دستمزد 000/100دلار برای 2ماه کار


دزیره محصول 1954 با دستمزد000/75 دلار برای 2 ماه و نیم کار


پسران و عروسکها محصول 1955 با دستمزد 000/200دلار برای 2 ماه کار


شورش در کشتی بونتی محصول 1962 با دستمزد 000/250 دلار برای 3ماه کار


تعقیب محصول 1966 با دستمزد 000/900دلار برای 2ماه ونیم کار


پدر خوانده محصول 1972 با دستمزد 000/250 دلار برای 25 روز کار


آپوکالیس محصول 1979 با دستمزد 000/000/1دلار برای 1 ماه کار


فرمول محصول 1980 با دستمزد 000/000/3 دلار برای 14 روز


فصل خشک محصول 1989 با دستمزد 000/000/6دلار برای 20 روز


دیسکاوری محصول 1992 با دستمزد 000/000/5دلار برای 10 روز کار


امتیاز محصول 2001 با دستمزد 000/000/3دلار برای 6روز کار


براندو در تمام دوران بازیگری اش برای آثار فرست کلاس خود ارزش قائل بود و وجودش کردیت کار را به لحاظ فرهنگی و هنری بالا می برد .هم چنانکه از "فرانسیس فورد کاپولا" کارگردان " پدر خوانده " و " آپوکالیس " دستمزدی کم گرفت. چرا که یک سوپراستار خیابانی نبود. چه ،اگر هم می خواست در سه سوت می گرفت . او برای فیلمهای تجاری اش نیز محتاط بود . این از مارلون براندویی که تقریبا بی مانند است .


در پست دیگری درباره 2نسل بعد از براندو ، با محوریت فیلمها و دستمزد 2 کاراکتر : " آل پاچینو " و " لئوناردو دی کاپریو " این بحث پایان می یابد . و در این بین گریزی هم خواهیم زد به : سوپر استارهای خودخوانده سینما ی خودمان با توجه به کارنامه ی سینمایی شان ، پرنسیپ و گرید اجنماعی شان و البته درخواست دستمزدهای پدر خوانده ای شان!


http://www.khabaronline.ir/news.aspx?id=22155

۱۳۸۸ مهر ۲۹, چهارشنبه

جومونگ زنده با قصاب
سریال های کره ای علی الظاهر قرار نیست فقط یک دوره ی کوتاه روی برد باشند تب یانگوم هنوز نخوابیده و جومونگ و سوسانو هنوز حرف و حدیث شان در جامعه ما محفل آرا است فقط کافی است اسم آنها را بیاورید چیزی شبیه همین بلایی که سر دوست ما آمد
سی و پنج سال است که مردم ما با سریال های تلویزیونی خو گرفته اند . در طی این سالهای طولانی بودند مجموعه هایی که بدرستی و در مقاطعی حتی اسباب دلخوشی ما را فراهم می کردند و انگیزه ای می شدند که هفته ای با نشاط سر شود و پخش قسمت بعدی از راه برسد . گاهی داستان آنقدر برای بیننده ها جذابیت پیدا می کرد و پیگیری اش لذت بخش بود که حتی تصور اینکه روزی این سریال به انتها میرسد ، علامندان را به وحشتی عمیق فرو می برد. این وسواس ها ، بی تابی ها وعلاقمندی ها بود که سرانجام برای سریال های پر مخاطب به معنای واقعی ، نوعی " برند " ایجاد کرد. برندی عام به نام سریال های" خیابان خلوت کن " .
این برند اگرچه به تولیدات ایرانی هم تعلق می گرفت اما برند خارجی اعم از نمونه های آمریکایی ، ژاپنی ، استرالیایی ، انگلیسی و آلمانی در این 35 سال بسیار بیشتر داشتیم . که البته هرکدام هم دوره خودشان را داشتند . تا رسیدیم به حالا که مجموعه های کره ای مشغول ترکتازی هستند .
دور دور کره ای جماعت است که بعد از پراید شان ، تولیدات تلویزیونی شان را هم برند شناسایی کنیم ، داستان دارد فقط از یک برند عام ، فاصله می گیرد . سریال های کره ای علی الظاهر قرار نیست فقط یک دوره ی کوتاه روی برد باشند . آنها مثل بقیه سریال ها وارد فرهنگ عامه شدند . اما مثل نمونه های ایرانی یا خارجی دیگر که مدتی بعد خود به خود اثر گذاری شان تعطیل شد و با گذاشتن چند یادگاری از این فرهنگ بیرون آمدند ؛ نیستند . و چرا ؟ جامعه اینگونه می پسندد یا رسانه های نوشتاری ما قهرمانان این سریال ها را آنچنان در بوق کرده اند که بیرون آمدنی در کار نیست؟ کشتی درون بطری را تصور کنید . آدم ناشی دست به ترکیب هر کدام بزند هم فاتحه کشتی خوانده شده هم بطری . بلد کار می تواند هم کشتی را دربیاورد و هم بطری را گزندی نرسد . دسترسی به فرهنگ عامه یک امر بدیهی است . خودمان داخلش داریم سر می کنیم و روزگار می گذرانیم . اما سرند کردن و لایروبی کردن گاه و بیگاه آن بر عهده کیست ؟تب یانگوم هنوز نخوابیده و جومونگ و سوسانو هنوز حرف و حدیث شان در جامعه ما محفل آرا است ..فقط کافی است اسم جومونگ و سوسانو را بیاورید . چیزی شبیه همین بلایی که سر دوست من آمد :

دوستی روایت میکرد که بالاخره بعد از چندین بار سنگ قلاب کردن فک و فامیل پر تعداد عیالش ، دیگر ترفندی دست به نقد نیافته و مجبور شده به قول خودش " 72 ملت خودی "را در یک روز تعطیل به همراه خانواده ی عیال و برای صرف ناهار به منزلش دعوت کند. بعد از ناهار هر کس به کاری مشغول میشود ، فسقلی ها سراغ پلی استیشن میروند . بانوان به صرف چند سری غیبت از قلم افتاده دور هم می نشینند . بعضی از نچسب های فامیل به ماهواره پناه برده و مسن تر ها هم در آستانه زدن یک چرت اساسی و مرغوب بودند . دوست ماهم علی الظاهر از سر بیکاری ، واز سر بی جایی میرود در آشپزخانه و چشمش به نیازمندی های یک روزنامه می افتد و همین جوری که مشغول تورق بوده ، گویا نوشته های دو کادر بالایی و پایینی از یک صفحه ای توجه اش را جلب میکند و از فرط هیجان رو به بقیه خلق الله هوارد می زند : فروش جومونگ زنده با قصاب .
دوستم میگفت در کسری از ثانیه تمام خلق الله یا روی روف آشپزخانه اوپن بودند و یا توی خود آشپز خانه . به جز عمه و عموی عیالش . چراکه خان عمو به گردنش سوار شده بود و عمه خانم هم به گردن خان داداشش . هردو برخاسته از چرت اساسی و از فرط هیجان ناشی از شنیدن این خبر در خواب و بیداری ، اولی با حرکتی محیرالعقول به مانند یک " سرگئی بوبکا " از آن طرف نیم دیوار به این سو ی آشپزخانه پریده بود و دومی به مثابه یک "یلنا ایزین بایوا "
دوستم می گفت تا آمدم به خود بجنبم سیل سئوالات شروع شد : ا جومونگ رو میخوان سر ببرن ؟ قصابش کره ای ؟ نکنه هنوز تو تهرونه ؟ مگه قرار نبود ایرانگردی کنه ؟ میگن این هفته به اصفهان رسیده ؟ هر جای تهرون یا ایران هست باید خبر بشه و گرنه آبرو مون میره . زنش رو هم سر میبرن ؟ تیتر زده زنده سر بریدنش ، این یعنی چی ؟ ...
و دوستم می گفت خدا خیر بدهد این پیرمرد 80 ساله و این پیرزن 85 ساله را . چرا که تا عمو و عمه ی عیال دو تایی و هم زمان با هم این جمله رو نپرسیدن و بابتش همه ی فک و فامیل از خنده روده بر نشدن حرف ها جدی نشد : شاید جومونگ زده باشه قصاب نا بکار رو ناکار کرده باشه ، خدا رو چه دیدی !
دوستم می گفت اینجوری غائله ختم به خیر شد و تونستم نوشته های هر دو تا کادر رو جدا گانه ، با صدای بلند بخونم । توی کادر اول نوشته بود : فروش دی وی دی های جومونگ ! و کادر دوم : گوسفند زنده با قصاب !

http://www.khabaronline.ir/news-20734.aspx
سبیلش را ریزش دادند



برخی اعتقاد دارند ، بنیاد سینمایی فارابی برای اهالی یا همان بدنه سینمای ایران ، حکم برادر ارشد را داشته است؛ برادری که تمامی خانواده به او اتکا داشتند। اما پاره‌ای از مدیران باحال، از همان 20 سال پیش این سبیل را کم کم ریزش دادند و گرنه خود این سبیل به تنها تن خویش اصلا اهل این ریزش‌ها نبود. حتی حالا که فارابی نهمین رئیس اش را شناخته باز هم در مورد این بنیاد سینمایی مدام حرف و حدیث های متفاوت رو میشود و حتی گاهی دامنه این دیالوگ ها به واکاوی عملکرد سال های دور و نزدیک این برادر بزرگ سینمای ایران نیز ، می رسد.
عده ای می گویند بنیاد سینمایی فارابی ، چشم و چراغ روزگار دور معاونت امور سینمایی و اصلی ترین بازوی کار آفرین آن به میمنت و مبارکی قرار است تبدیل شود به یک دفتر تولید فیلم محض. چیزی شبیه همه ی دفاتر اینگونه با این تفاوت که تعداد اطاق ها یش بیشتر از دفاتر دیگر است. و در کنار نامش میشود یک پرانتزی باز کرد با این عبارت : سازمان تولید فیلم فارابی . اینها اعتقاد دارند ، بنیاد سینمایی فارابی در حکم برادر ارشد است . برادری که تمامی خانواده به او اتکا داشتند . اما سبیل پرپشت این برادر چهار شانه و البته کمی تا قسمتی خوش تیپ از همان 20 سال پیش ، شروع به ریزش کرده بود. گویی که رندان این جماعت را اعتقاد بر این است که پاره ای از مدیران باحال ، از همان 20 سال پیش این سبیل را کم کم ریزش دادند و گرنه خود این سبیل به تنها تن خویش اصلا اهل این ریزش ها نبود.
عده ای هم اعتقاد دارند بعضی از برادران از این برادر چهار شانه و سبیل کلفتش بسیار حساب می بردند اما وقتی هم او ؛ به تعدادی از این داداش های نازنین اعتماد کرد و مسولیت های خود را به آنها واگذار کرد ، به قول معروف پشمش ریخت. حتی کار به جایی رسیده بود که تا چند وقت پیش برادر سبیل پرپشت جز یکی دو تا مسولیت بقیه را به دیگر برادران سپرده بود . داستان همان پیرمردی که یک روز صبح تمام بچه هایش را صدا کرد و هرچه داشت به نام آنها کرد اما شب که به خانه برگشت هیچ کس در را به رویش باز نکرد . از همان پشت در یکی از بچه ها و احتمالا ته تغاری پیرمرد به او گفت مگر آبرو و خانه زندگی نداری که مزاحم خلق الله میشوی.
عده ای دیگر طرح خانه ی سینما را پیش می کشند. طرحی که میگفت سینمای ایران دیگر احتیاجی به فارابی آنهم با این سازو کار ندارد . مانده بود یک فستیوال فیلم فجر که آن را هم از این این برادر چهار شانه و البته کمی تا قسمتی خوش تیپ سابق گرفتند ، چیزی در همان مایه های کندن آخرین تار سبیل . و حالا که بنیاد سینمایی فارابی نهمین رییس اش را شناخته است . او احتمالا مدیر خوش بختی است که در حقیقت مدیر عامل یک سازمان تولید فیلم خواهد بود وبس . کاری که در سالهای دور و در سالهای پرپشتی سبیل ، یکی از روتین ترین ( یا پیش پا افتاده ترین ) کارهای فارابی به حساب می آید...
برخی دیگر اساسنامه رو می کنند و می گویند :در همان سالهای 62 و 63 ماده یک اساسنامه این بنیاد ساز و کارش را اینگونه عنوان می کرد : بنیاد سینمایی فارابی نهادی غیردولتی ، غیرانتفاعی و عام المنفعه است که در زمینة امور سینمایی کشور فعالیت می کند که در حال حاضر با نظارت وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به عنوان یکی از بازوهای اجرایی سیاستها و جهت گیریهای فرهنگی ـ هنری امور سینمایی کشور عمل می کند . این بنیاد همچنین در فرهنگ نوین سینمایی ایران نقش هماهنگ کننده دارد و در زمینة تولید و توزیع فیلم در داخل و خارج از کشور فعالیت می کند .کمک به خودکفایی سینمای ایران و رفع مشکلات اقتصادی ، فرهنگی و هنری تولید فیلم از وظایف این بنیاد است .پس خب خود کرده را تدبیر نیست . میخواستی نبخشی که مثل آن پیرمرد شب توی کوچه نخوابی.
عده ای دیگر که سرد و گرم چشیده سینما و سیاست هستند اما اعتقاد دارند که این برادر بزرگ هرگز چیزی به کسی نبخشیده و همواره طبق اساسنامه اش گذران کرده . یعنی همان بازوی اجرایی در اعمال سیاستهای وزارت ارشاد بوده و حتی از این قضیه پرده بر میدارند که در دوره ای که برادر بزرگ یعنی همان فارابی با سبیل پرپشت سالهای دور، میخواسته برخی مسئولیت ها و وظایفش را به دیگران واگذار کند عده ای توی کار فارابی می گذاشته اند و اگر هم چیزی از شرح وظایف فارابی کم شده بود ، دوباره به او بر می گرداندند.
همین جماعت اما می گویند: همه ی اینها به کنار ، به زیرکی بعضی از این برادران باید صد ها آفرین گفت که از قبل می دانستند که آخرین سبیل قرار است کنده شود از این رو هیچ کدامشان در میان بهت و حیرت خلق الله ، مدیریت فارابی را نمی پذیرفتند । یعنی چه فارابی با سبیل پرپشت چه با سبیل تنک ، چه باک که کارتابل از بهارستان می رسد...
http://www.khabaronline.ir/news-20511.aspx
شوالیه های دست در جیب !




در یک کلام استارت زندگی 2 نفره بین بیننده های جوان سریال " دلنوازان " با کاراکتر های جوان این مجموعه فرسنگها فاصله را فریاد می زند । در عمده سریال های تلویزیونی ، و حتی در تولیدات مناسبتی یا والدین و یا خود کاراکتر های جوان سریال ها در نقش شوالیه های دست در جیب ظاهر می شوند। جیبی که اگرچه ته ندارد اما محتویاتش هم ته نمیکشد. آیا حفظ شانیت شوالیه های متمول ، با دلخون کردن جماعت جوان به عنوان اصلی ترین و پرشمار ترین گروه مخاطب ، امتیاز محسوب می شود ؟!

روال ساخت و سازهای تلویزیونی در شبکه های مختلف سیما به لحاظ مخاطب شناسی و درک بیننده ، عجیب تر از قبل شده است . فرض ما بر این است که نسل جوان ما با درصد بسیار بالا نسبت به دیگر گروه های سنی بیننده این تولیدات هستند و از سویی سریال هایی که در این فصل ممتاز به روی آنتن می روند این شانس را دارند که به سبب کم اشتغالی دانش آموزان و دانشجویان در فصل پاییز بسیار بیشتر دیده شوند . عمده ی داستان ها هم یا با محوریتی کلان مربوط به جوانان است . اما عجیب اینجاست که این جوانان بیرون از جعبه جادو با جوانان داخل جعبه هیچ قرابتی ندارند .
البته بحث تحلیل محتوایی یا جامعه شناختی یا معنا شناختی و رفتار شناختی این ساخت و ساز ها ؛ باشد برای آنهایی که بضاعت قلمی شان برای تلویزیون و حتی سینمای ایران افسونگری ها می کند. بحث ما نیاز بینندگان میلیونی مربوط به طبقه ی فرودست و کمی تا قسمتی شاید قشر متوسط و عمدتا جوان ؛ به عنوان پای ثابت این سریال هاست که آنچه می بینند هرگز با زندگی خانوادگی و اجتماعی شان هم خوانی ندارد که هیچ ؛ تفاوت هایش از زمین تا آسمان است .
از سویی دیگر در مراحل افتتاح پروژه های اینچنینی و یا در گفتگو ها ی مدیران بارها اعلام میشود که مثلا این شبکه یا آن مدیر و مسئول در سیما تمام همتشان را مصروف این مهم می کنند که مشکلات و موضوعات مرتبط با جوانان ؛ در تولیدات تلویزیونی محور اصلی با شد . چراکه دغدغه ی خاص آنان جوانان هستند و عمده کارشان به عنوان متولیان این رسانه ی فراگیر ارائه تولیدات مربوط به جوانان است . با این سیاست راهبردی ، که برنامه سازان در تولیداتشان جوان امروزی و دغدغه هایش را در نظر بگیرند . هم مشکلات روزمره را نشان دهند و هم برای آنها راهکار ارائه کنند و در تولیدات نمایشی و داستانی نیز قصه ها به گونه ای روایت شوند که هم بیننده جوان با کاراکتر ها همذات پنداری کند ؛ یعنی خودش را شبیه همان کاراکتر ببیند یا حداقل سرنوشت وی برای بیننده مهم جلوه گری کند و هم اینکه در گیر و دار این همذات پنداری ها یکی دو راهکار هم در حین شکل گیری روند داستان به بیننده ارائه شود ..
با همه ی این حسن نیت ها اما در عمل اینگونه رفتار نمی شود . و قهرمانان جوان این سریال ها ؛ شخصیت و نوع زندگی مرتبط و یا مشابه با مخاطبین جوان به لحاظ همان ترسیم مشکلات و معضلات از خود نشان نمی دهند .
تازه ترین دستپخت که به لحاظ کار قبلی سازنده اش ، قابل هم اعتنا باشد ( نقدها و یادداشت ها را همان افسونگران البته خواهند نوشت) سریال " دلنوازان " است . این سریال از جایی آغاز می کند که رسیدنش برای یک شهروند شریف و عادی پروسه ای احتمالا 30 ساله خواهد بود.
در واقع مثل معروف هذه منبر ؛ هذه مسجد اینجا کارکرد رئال پیدا می کند. همه چیز برای ازدواج مهیاست . حال این ازدواج از سر اجبار باشد یا نباشد ، با عشقی آتشین آغاز شود یا به سردی خربزه خوردن وسط زمهریر باشد. با زیرکی و دغلی کاسبکارانه شکل بگیرد یا از سر ساده دلی و ساده انگاری .و یا شاید ازدواجی باشد از سر مچ گیری و انتقام و غیره و ذلک. این ها مهم نیست . یعنی ازدواج برای جوانان این سریال مشکلات پیش زمینه ای و زمان بر ندارد. حالا پرنسیپ تا نخورده خانواده ها چالش بعدی باشد ، خوب بگذارید باشد چرا که این اقتضای دعواهای دراماتیک در یک سریال تلویزیونی است.
جوان این سریال البته مشکل دارد اما گیر او هیچ تناسبی با دغدغه های دیگر هم سن و سالهای بیننده اش مانند پیش زمینه ی ازدواج و سپس خود ازدواج در کنار 2 فاکتور شغل و کار درست و حسابی و تهیه مسکن ندارد. در یک کلام استارت زندگی 2 نفره بین بیننده های جوان سریال " دلنوازان " با کاراکتر های جوان این سریال فرسنگها فاصله است . حتی مشکلات پا به سن گذاشته های این سریال هم با پدر و مادری که کنار فرزند جوان شان مشغول تماشای " دلنوازان " هستند تفاوت های بنیادین دارد . در عمده این سریال ها ودر همین تولید مورد بحث ، داشتن خانه ی خوب بالای 500 میلیون تومان و ماشین بالای 50 میلیون تومان به یک فرض تبدیل شده است . وقتی هم که بخواهند ازدواج کنند عمده مشکلشان مثلا رفتن با پای پیاده تا محضر سر کوچه شان است . چراکه با یک بشکن و بالا انداز که همیشه تیپیکالی از نوع عاطفی - فرهنگی هم دارد سریال های ما به این نقطه عطف ها میرسند. پس یک حداقل 50 میلیون تومان بابت ملزومات عروسی نورچشمی ها شان و 100 میلیون بابت جهیزیه به لیست بالا و جیب قهرمانان سریال هایی مانند " دلنوازان " اضافه کنید . آنها والدینی هستند که در نقش شوالیه های دست در جیب ظاهر می شوند. جیبی که اگرچه ته ندارد اما محتویاتش هم ته نمیکشد.
اما بیننده جوان ، اوضاع دیگری دارد با فاصله ای بسیار بسیار دور از این دست به جیب شدن ها . او جیبی را می شناسد که هم ته دارد و هم اینکه ته می کشد. جدای از این جوانان ، پدر یا مادر آنها هم از این دست به جیب شدن ها و فاصله ها خواهند گفت. موقعیکه در فکر وام 2 میلیون تومانی ، فرش قسطی ، مهمان کمتر برای عروسی و سالن ارزانتر و... هستند و یا هنگامی که نورچشمی شان در بدر بدنبال کار میگردد .
اصلا چه اشکالی دارد با حفظ اعتدال ؛ عناصر داستان را با محوریت طبقه متوسط پی بگیریم و داستانک ها و قصه های فرعی را حتی با همان شوالیه های دست در جیب ؟ تنها اتفاقی که می افتد این است که زانتیا میشود پراید و برج و پنت هاوس میشود یک آپارتمان . اگردر یک سریال تلویزیونی پسر و دختری جوان به خانه بخت بروند ، هیچ کس با همین پراید ترو تمیز و آپارتمان مثلا100 متری شان حتی اگر سر و شکلی هم داشته باشد مشکلی ندارد . حتی این تملک می تواند برای بیننده جوان حس نشاط و پو یایی و امید هرچه بیشتر به آینده را ایجاد کند . چرا که هیچ کس مانند یک جوان به فردایش امید نبسته است . طبیعی است وقتی او چنین کاراکتر های متوسطی را ببیند که در حال اوج گرفتن هستند او نیز انگیزه می گیرد و بیش از پیش و بدرستی در مییابد که پیشرفت برای او و امثال اوست .اما وقتی مدام به او شوالیه هایی آنهم از نوع خطرناک دست در جیب نشان بدهند اول چیزی که از دست بدهد همین امید او به آینده است .
تمام این مغایرت ها و تفاوت ها را از آن سبب گفتیم که ادعا و انشاالله نیت سالم دست اندرکاران و مدیران سیما رویکرد حداکثری شان به مقوله جوانان است به استناد به عمده ی گفتگو هاشان و حرف و سخن آنها از برنامه های آینده و غیره و ذلک . ضمن اینکه امید واریم دیالوگ های تکراری بر توجیه ساخت و سازهایی با محوریت " شوالیه های دست در جیب "را نشنویم ، مانند : ای آقا این یک فیلم یا یک سریال است . ساخته شده تا مردم سرگرم شوند . وآرزوها شان را در قالب یک قصه ببینند . و دیگر اینکه : با نمایش کاراکتر های متمول و خانه زندگی درخور و اتومبیل با کلاس ، شان خلق الله حفظ شده و این مهم باعث نشاط می شود و هم اینکه اگر کسی از آن طرف آب این تولیدات راببیند همین رویکرد حفظ پرستیژ را دارد.
حفظ شانیت شوالیه های متمول ، با دلخون کردن جماعت فرودست از همان داستانهایی است که باید همان افسونگران و نویسندگان با بضاعت در باره اش بنویسند।
http://www.khabaronline.ir/news-20283.aspx
سفر هیات سینمایی آکادمی اسکار در مارس گذشته برای نخبگان سینمای ایران بواسطه همان برگذاری کارگاه ها و کلاس ها حقیقتا پر بار بود . یعنی برای کلیت سینمای ایران منفعت داشت ، این بازدید هم می تواند پر از ره آورد فرهنگی باشد.چنانچه اگر همان دیدار سیاسی مسافران عتبات برای معرفی هرچه بیشتر سریال یوسف پیامبر باشد ؛ بازهم این اقدام برای سینمای ما پرسود است. داستان اینجاست که برخی دوستان با دست پس می زنند . کاری از نظر آنها صواب است که خود انجام دهند...
مارس گذشته یک هیات سینمایی آمریکایی به دعوت خانه سینما به ایران آمد. سید گانیس و فرانک پیرسون پیرمردهای این گروه بودند که اولی در آن زمان هنوز رییس آکادمی بود و دومی سال ها پیش در این سمت قرار داشت . بقیه خلق الله هم یکی رییس یونیورسال بود و دیگری سناریستی زبر دست و کهنسال و همچنین خانم آنت بینگ هم بود .( اورا با فیلم زیبای آمریکایی به یاد بیاورید ). این جماعت یعنی یک گروه فرهنگی از یک انستیتوی علمی - هنری به نام " آکادمی علوم و هنرهای تصاویر متحرک " یا همان آکادمی اسکار یک پروسه ی 270روزه را طی کردند تا بتوانند به ایران بیایند.
ظاهر امر اینگونه می نماید که " خانه سینما " به عنوان یک نهاد سینمایی غیر انتفاعی و غیر دولتی از تعدادی از اعضای آکادمی اسکار به عنوان ایضا یک سازمان غیرانتفاعی و غیر دولتی و سینمایی دعوت می کنند که سفری فرهنگی به جمهوری اسلامی ایران داشته باشند. پس باز هم ظاهر امر اینگونه مینماید که تشریفات اداری از سوی هر 2 کشور انجام گردیده و پس طی پروتکل های مرتبط ، میهمان به میزبان میرسد . چند بازدید ، تشکیل کلاس و کارگاه فیلمنامه نویسی و تهیه کنندگی و موضوعات مرتبط با تخصص میهمان ها در جمع نخبگان سینمای ایران از اصلی ترین دستاوردهای این دعوت بود. اما از آنجایی که هر رفتی ، آمدی هم دارد . آکادمی اسکار از خانه سینما دعوت کرد که به ینگه دنیا قدم بگذارد.دعوتی که با طی تشریفات اداری و گذز از یک پروسه چند ماهه انجام گرفت. و چند نفر از اعضای خانه سینما همین حالا در شهر فرشتگان یعنی لس آنجلس ؛ بسر میبرند و برنامه ی کاری شان هم 2 روزی است شروع شده است . و عمده ی این برنامه ها جدای از نمایش فیلم های ایرانی و سعی در معرفی فرهنگ و سینمای ایران ، تدارک برنامه های آموزشی در شان اعضای این هیات به عنوان بخشی از نخبگان سینمای ایران در قالب کارگاه و سمینار است .
اما همه ی اینها را گفتم تا به چند نکته با مزه برسیم । اول کنایه های بخشی دیگر از اهالی سینما است که دست بر قضا آنها هم تا چند روز دیگر مسافرند و قرار است به عتبات عالیات مشرف شوند. نیش و کنایه های آنها مربوط است به همکارانشان که مسافر ینگه دنیا شدند . و اما این کنایه ها بازهم به تقسیم بندی آدمها و درجه بندی آنها به خودی و غیر خودی ؛ و اعطای کارنامه های دوزخ و بهشت منتهی شده است . که صد البته جهنمی ها همین مسافران ینگه دنیایی اند و بهشتیان بخش کنایه زن . جالب اینکه سفر ینگه دنیایی ها به عنوان نماینده سینمای ایران و گروهی هنری و سینمایی تماما فرهنگی است . کسی قرار نیست با نماینده یا سناتور یا مقام سیاسی دیدار کند در حالیکه در سفر دوستان مسافر عتبات و عالیات طبق اظهار خودشان قرار ملاقات با ریاست جمهوری عرلق پیش بینی شده . دیگر اینکه واقعا نفع فرهنگ و هنر و سینمای ما در چیست ؟ سفر هیات سینمایی آکادمی اسکار در مارس گذشته برای نخبگان سینمای ایران بواسطه همان برگذاری کارگاه ها و کلاس ها حقیقتا پر بار بود . یعنی برای کلیت سینمای ایران منفعت داشت ، این بازدید هم می تواند پر از ره آورد فرهنگی باشد.چنانچه اگر همان دیدار سیاسی مسافران عتبات برای معرفی هرچه بیشتر سریال یوسف پیامبر باشد ؛ بازهم این اقدام برای سینمای ما پرسود است. داستان اینجاست که برخی دوستان با دست پس می زنند . کاری از نظر آنها صواب است که خود انجام دهند و لاغیر . حالا می خواهد سفر به عتبات عالیات باشد یا سفر به ینگه دنیا و یا سفر به ونزوئلا . قدیمی ها وقتی در سفری آنچنان که باید بهشان خوش نمی گذشت ویا دچار مریضی می شدند ؛ می گفتند : آب آنجا به ما نمی سازد . اگر برای یک سفر چند روزه ی فرهنگی آب لس آنجلس به تعدادی از اهالی نازنین سینمای ما نمی سازد ، خب ممکن است به بقیه بسازد. هم چنین اگر کسی به این سفر یا بازدید دعوت نشده نباید دلخور باشد . چه باک که آب شهر به او نمی ساخته و خود خبر نداشته . پس چه جای نیش وکنایه ؟!
ازدواج یک مرد 56 ساله با زنی 30 ساله ، در هر کجای دنیا که باشد باعث تعجب ، حرف و حدیث و ایجاد سو نامی شایعات است । اما این سونامی ها بعد از مدتی فروکش می کند و تبدیل به موج های کم ارتفاعی می شوند که گاهی می آیند و گاهی هم نه । و در این هنگامه است که داماد پیر و عروس جوانش بعد از تحمل چندین سونامی ، زندگی جدید خودرا در آرامش پی میگیرند. اما اگر این داماد 56 ساله پسر " کرک داگلاس " اسطوره سینمای کلاسیک باشد و عروس 30 هم یک بانوی اهل ویلز در انگلستان به نام " کاترین زتا جونز " آن وقت شرایط کمی تا قسمتی که هیچ به اندازه دریای مانش تفاوت می کند.چرا ؟ چون خود " مایکل " خان و " کاترین " خانم ، بیقرار آمد و رفت این سونامی ها بودند . اگر هر سونامی برای زوج ناشناخته اول سفیر بی بروبرگرد مرگ نام می گرفت ، برای زوج دوم هر سونامی نوای دلنشین شهرت بیشتر ، تبلیغات مفت افزونتر و توی چشم بودن و ماندن را به همراه داشت . آنها دست بر قضا سونامی خود ساخته هم داشتند و هنگامی از آن استفاده می کردند که دیگر تکرار 56 سالگی داماد و 30 سالگی عروس از سوی رسانه ها ، دل آشوبه گرفتن مردم بیچاره را به همراه داشت.پس سونامی اختراعی آنها اگرچه " بیس " اصلی اش همان قضیه ازدواج بود اما شاخ و برگش تفاوت اساسی با خبر های پیشین داشت . سونامی خبری آنها 6 ماه پس از عروسی شان شکایت از چند تا خبرنگار و عکاس بدبخت بود ، که " داگلاسی " ها ادعا کرده بودند بدون اجازه از مراسم عروسی شان رپرتاژ خبری و تصویری تهیه کرده بودند. 4 ماه ماه بعد " داگلاسی " ها دریافت غرامت 2 میلیون دولاری بابت این اقدام خبرنگاران ، از سوی موسسه متبوع آنها برای صرفنظر از شکایتشان را رو کردند. چند ماه بعد اعلام شد عروس خانم بابت این فضولی ها به افسردگی دچار شده اند و خلاصه تا 2 سال بعد از ازدواج پیرداماد 56 ساله و جوان عروس 30 ساله ، آنها روی بورد رسانه ها بودند .و سرانجام نه خونی از دماغ کسی آمد ، نه کسی به زندان رفت ونه کسی پولی داد و نه کسی پولی گرفت .غرض جلب توجه بود و تبلیغات مفت که به دست آمد و کاترین زتا جونز هم چندین نقش خوب و اسکاری گیرش آمد و مایکل داگلاس هم چند فیلم پرهزینه تهیه نمود.معدودی از سوپر استارهای ماهم علی الظاهر راهش را یاد گرفته اند . وقتی به اشتباه " سوپراستار " این لفظ و عبارت پرحاشیه والبته پر معنا در ذات ، در سینما ی ما جا افتاد ، معلوم بود که به هرحال برمبنای وزن و اقبال وصدالبته شرایط فرهنگی یک سوپراستار سونامی هایی هم از نوع هالیودی اختراع که نه ، کپی شوند.آچمز شدن یک تهیه کننده از طرف یک بازیگر یقه گیر ، ورزشکار و مربی شدن یک سوپر استار ، سونامی های مواج در باره نامزدی ویا ازدواج های خیالی و صوری و در کنارش سونامی های پر سوز و گداز مربوط به جدایی و طلاق . و حتی سونامی های سیاسی از قبیل " پناهندگی " ، " دستگیری در راهپیمایی آنهم با ضرب و شتم " ، " ممنوع از کار شدن برای رای دادن به شخص خاص " ، و " تهدید به ترور و ربوده شدن " بخش کوتاهی از این راه افتادن های برخی و معدودی از این سوپر استار بعد از این های تلویزیون و سینمای ماست .سینما در کلیت اش به سوپر استار" بعد از این " ، احتیاج روزمره ندارد . اما به شهادت و گواه تاریخ سینما ، احتیاج هنر هفتم به سازندگان حقیقی این سوپر استار ها ، احتیاجی حیاتی است . مثال ساده و دم دستی اش تاثیر " مارتین اسکورسیسی " و "استیون اسپیلبرگ " بر یک بازیگر جوان است . دی کاپریو " بعد از بازی در " تایتانیک " ، در 22 سالگی سوپر استار ی بالقوه بود . 3 سال بعد در سال 2000و با دستمزدی 20 میلیون دلاری در فیلم " ساحل " بازی کرد . فیلم مزخرف از کار درآمد و حتی مدیرکمپانی فاکس میخواست برود خودش را دار بزند . خود سوپر استار جوان هم قاط زده بود. اینجا بود که خالق سینمایی اش او را پیدا کرد. اسکورسیسی پدرانه او را زیر بال و پر گرفت و از دی کاپریو ، یک سوپر استار واقعی ساخت . وگرنه کم نبودند بازیگران شناخته شده ای که علیرغم استعداد ، بعد از مدتی گم و گور شدند و فقط عنوان سوپر استار بالقوه اسبق و بازیگر عادی حال حاضر نام گرفتند. اگر سوپر استار های ما هم دستی به سرو رویشان کشیده شود و مورد تفقد واقع شده وحفظ شوند ، این روند بردی 2سویه نام می گیرد. و اگرچه ایجاد امواج بلند و کوتاه شایعه ، در باره آنها کمی تا قسمتی مربوط به ذات حرفه شان است اما ، در صورت اعمال همان تفقد و دستگیری و لطف پدرانه پر بیراه نیست که از ساخت و سازهای سونامی گونه کاسته شود.
اهالی سینمای ایران را ساکنین عمارت و بنایی فاخر تصور کنیم که گاه و بیگاه همسایه و مستأجر جدیدی به جمع‌شان اضافه می‌شود که در واقع قرار است مدیر عمارت هم نامیده شود.
گاهی و البته بندرت یکی از همین همسایه‌ها یا مستأجر‌ها به عنوان مدیر این بنای ارزشمند و مسئول اهالی انتخاب می‌شود. روندی که ابتدا به ساکن بسیار منطقی و حتی عادی جلوه‌گری می‌کند. اما همواره این اسباب‌کشی‌ها و آمد و رفت‌های مدیر - مستأجر‌ها با چالش‌های اساسی روبه‌رو بوده.
رئیس جدید سینمای ایران در این چند روزی که به قول معروف جاگیر شده و مستأجر و یا همسایه «دوباره بازگشته» نام گرفته، اقدامات و رفتارهایی انجام داده که تا اینجای کار، او را با مستأجران (مدیران) قبلی متفاوت نشان می‌دهد. حداقل لبخند رئیس جدید، سبز می‌نماید و این نوع لبخند متعلق به کسی است که آدمها را سیاه و سفید نمی‌بیند که هیچ، علاقمند لیست‌های خاکستری است.
آنچه که در این 20 ساله اخیر و پس از اسباب‌کشی هر یک از مدیران سینمایی پس از چندی مستأجری (مدیریت) در معاونت سینمایی وزارت ارشاد روی داده، نمایش کمی تا قسمتی اقتدار همراه لبخندی ظاهراً از سر خیر و دوستی توسط مستاجر جدید برای همسایه‌های اصلی و قدیمی‌اش یعنی بدنه سینمای ایران بوده، آن هم در همان اوان و کشاکش اسباب کشی.
به طور مرسوم از لحظه‌ای هم که «مدیر- مستأجر» جدید استقرار می‌یافت و با خانه نو آشنا می‌شد دو یا سه روز مهمترین کارش، اول حفظ آن لبخند کذایی بود و بعد از آن هم سرند کردن ساکنین مجموعه و تقسیم آنان به همسایه‌های خوش اخلاق، فضولباشی‌های مجموعه، هم سایه‌های مشکوک، افراد شرور و هم سایه‌های مورد دار، و . . . اما او که تازه واردی بیش نبود و هر آیینه به تنها تن خویش نمی‌توانست خوب‌ها را از بدها تشخیص دهد (اگر بدی وجود می‌داشت) سرانجام به لیستی پر از اشتباه دست می‌یافت و سه سال اول «مدیر- مستأجر»ی‌اش را بر مبنای همین لیست گذران می‌کرد و سال آخر را بر مبنای عکس و برگردان هر آنچه که در همان لیست کذایی دسته‌بندی کرده بود. چرا که فهمیده بود که لیستش از بالا تا پایین و از راست به چپ، حتی اگر آن را سر و ته می‌گرفت جایی سیاه سیاه بود. جایی سفید سفید. هیچ همسایه خاکستری در این لیست نبود. چرا؟ چون این لیست در حالی تنظیم شده بود که «مدیر- مستأجر» جدید همان لبخند کذایی از نوع سیاه و سفید را بر لب داشت. با این ظاهر و با این تفکر، معلوم بود او بزرگترین قشر از همسایگانش را که به واسطه ذات کاری و حرفه‌ای‌شان به خاکستری می‌زدند را نتواند بشناسد و او حوصله سبزی نداشت تا این جماعت خاکستری را سرند کند که هیچ او لبخندش هم سبز نبود. عمدتاً این بیست و چند سال رفتار این «مدیر- مستأجر»‌ها این‌گونه بود. هرچند تعدادی از آنها واقعاً اهل خدمت به اهالی بودند و نیت‌شان خیر بود اما نوع نگاه آنها متأسفانه با تمام اخلاص‌شان، راه به جایی نمی‌برد. اما نگاه «مدیر- مستأجر» جدید و نام آشنا، علی‌الظاهر هم خوانی‌هایی با اهالی دارد.
حوصله سبز رئیس، یعنی پرهیز از انتصاب‌های هفته اول یا همان چند روزه اول مستأجری در این بنای مرتفع فرهنگی و شناخت از سر حوصله و دوباره همسایه‌های قدیمی. نا سلامتی خودش در همین بنا و عمارت همسایه دیگرانی بوده که قبل‌تر‌ها به غلط یا درست، کم یا زیاد به آنها، از سوی «مستأجر- مدیر» قبلی سیاه و سفید نگاه می‌شد. یعنی می‌شود امیدوار شد به اینکه اگر رئیس جدید لیست هم داشته باشد (که قطعاً دارد و کلان هم دارد) آدم‌های این لیست را سیاه و سفید نمی‌نگرد.
جدا از حوصله سبز، از سویی رئیس جدید لبخند سبزی هم دارد. رفع توقیف از چند فیلمی که بعضی از همسایه‌ها ساخته‌اند، فارغ از اینکه آن همسایه چه رنگی است و اصلاً رنگی دارد یا ندارد پس نشانه چه چیزی می‌تواند باشد جز همان حوصله و لبخند سبز؟!
باری این سبزی‌ها دلگرم‌کننده است، او به خانه استیجاری‌اش برگشته و همسایه‌ها را می‌شناسد اما خب امیدواریم اگر همسایه‌ای طرحی برای این بنا و عمارت داشت بتواند یکراست برود سراغ رئیس، یا اگر همسایه‌ای دچار جریان بدگویی شد، بتواند از خودش دفاع کند یا اگر مثلاً قرار است به همسایه‌ها امکاناتی داده شود به همگان، یکسان فرصت داده شود.
اگر حوصله سبز و لبخند سبز جواد شمقدری به عنوان همسایه قدیمی این بنا و عمارت و ایضاً مدیر - مستأجر جدید آن، ماندگار باشد، نامش بر سر در این عمارت باقی خواهد ماند। باید تا مدتی امیدوارانه حوصله و لبخندش را سرند و نظاره کرد مبادا سبزی‌اش کم یا زیاد شود. این‌گونه است که همگان از همسایه‌های قدیمی و مستأجران قدیمی و مهمانان می‌توانند درب این عمارت را برای هرچه خیر و صلاح آن است باز نگه‌ دارند.
دو خواهر و یک کش



داستان فیلم «دو خواهر» یک روایت دو خطی دارد। اینکه مهتاب و مینا با دو برادر آشنا می شوند। یکی به نام امیر با موهای بسته و دیگری افشین با موهای باز। نیکی کریمی و الناز شاکر دوست به ترتیب کاراکترهای مهتاب و مینا را بازی کرده اند و محمدرضا گلزار هم به ترتیب در نقش های امیر و افشین ظاهر شده است।یعنی کارگردان محترم به واسطه کاربرد گریم و یک کش جادویی توانسته این دو تا خواهر و به تبع آن - جسارتا - تماشاگران عزیزی که این بازیگران را دوست دارند با تمام حواشی ریز و درشتشان از جمله ممنوع از کار بودن یکی دو تا از آنها، سر کار بگذارد و البته که از همان ابتدا نیتش خیر بوده।

باری مهتاب استاد دانشگاه است و مینا رییس یک کارخانه. دو خواهر با این گرید و طبقه اجتماعی خاص هرگز نمی توانند تشخیص دهند که این دو برادر یکی هستند چرا؟ چون ظاهرا کارگردان فرضش بر این بوده که این کش جادویی است و امیر با موی بسته و افشین با گیسوان افشان، به تنها تن همان کش، کاری می کند کارستان در حد دادن دو تا تایپیکال متفاوت به یک نفر و تماشاگر هم که اینها را دوست دارد پس بی خیال گریم راستکی و آبروداری کردن.بامزه اینجاست که اولین کسی هم که متوجه می شود امیر و افشین یکی هستند کسی نیست جز یک گارسون شریف، اما هشدارهای او به جایی نمی رسد. چرا؟ چون احتمالا به زعم کارگردان، یک گارسون شریف بسی بیشتر از یک خانم استاد دانشگاهی که حداقل در طی سالها، کارش با هزاران شاگرد روبرو بوده، مردمشناس است و ایضا همین گارسون شریف هزار بار مردم شناس تر از بانویی است که مدیر یک کارخانه است و ضرورت شغلی اش ایجاب می کند در کارهایش همواره تیز هوش عمل کند. اما و اگر اینگونه هم نباشد چه عیبی دارد. تماشاگرها که این بازیگرها را دوست دارند حالا داستان هرچه می خواهد باشد. ضمن اینکه از کاربرد کش کذایی هم غافل نباید شد و رویای کش و گیشه اینگونه است که خلق میشود.
یادمان نرود که کش این شی دو حرفی خاصیت بزرگ شدن دارد و پول این شی سه حرفی قابلیت قلمبه شدن। این دو از گیشه، این شی چهار حرفی بدست می آیند، اما گذشته ها به ما می گوید آبرو از این گیشه های چاق به دست نمی آید.
http://www.khabaronline.ir/news-19385.aspx
حرف‌ها و سکوت‌های هزینه‌بر
در این چند روزه که از انتصاب جواد شمقدری به معاونت امور سینمایی وزارت ارشاد گذشته، در بین اهالی سینما یک طیف بیش از هر جماعتی اظهار نظر و آنهم اظهار نظر کلی کرده اند। و آن سو تر جماعتی نیز فعلا هیچ نگفته اند. این نوشتار قصد امتیاز دهی به دو طرف و یا نفی و انکار آنها را ندارد. مهم این است که آینده ی سینمای ایران با این دیالوگ ها و یا سکوت ها بیمه نخواهد شد.
ظاهرا آمدن یک رییس و رفتن دیگری نباید این همه با اما و اگر ها و خوف و رجا به ویژه برای اهالی آنجا همراه باشد . .اما این مرگ و شیون ها حداقل روندی 20 ساله دارد . دست کم از دولت ششم به این طرف که با اتمام جنگ بودجه بیشتری در اختیار سینما قرار می گرفت ، این نوع گمانه زنی ها و این اظهار نظرها حال بسته به بعضی شرایط ، همواره وجود داشته و هر وقت که رییس سینمای ایران معرفی شده و حتی قبل از انتخاب و انتصابش ، این بسته های کلی ارایه می شد و به تبع آن در این سالها اهالی سینما - درست یا غلط - از هر طیفی به نحوی نگران آینده خود می بودند در حالی که اگر تعاریف و زیرساخت ها در حوزه سینما درست پرداخت شده بود همگان می توانستند فقط نگران فرهنگ و سینما ی ایران باشند.
اما جماعت اول که آمدن شمقدری، کارگردان سینمای ایران را با ترمز بریده در گفتار، درجا تنها انتخاب و بهترین انتخاب عنوان کرده اند کسانی هستند که یا واقعا در تیم او به کار گرفته شده اند و با این اظهار نظرهای کلی و بسته مانند اوضاع و احوال را می خواهند سرند و رصد کنند و یا اینکه دلسوزان شیفته ی کار و آرزومند خدمتی هستند که قصد دارند با این گفتار ها سیگنال های این آرزومندی را به دوستان و یا خود مشاور هنری دولت نهم و رییس امروز سینمای ایران ارسال کنند.
این جماعت مشعوف و ذوق زده از خدمت زمین و زمان را در این چند روزه به هم می دوختند تا ثابت کنند رییس جدید آدم سیاسی نیست و مدام هم بر این اشتباه فاحش می افزودند . عده ای دیگر که وزن شان را نمی توان حتی با رمل و اسطرلاب اندازه گرفت نیز ؛ خرسندی مقامات از این انتصاب را به عناوین مختلف تکرار می کردند و مدام از این بزرگواران به اشتباه خرج می کردند بی آنکه از خود رییس جدید و از داشته هایش بگویند.
جماعت سکوت کرده نیز اگر چه همه شان در سکوت شان مشترکند اما چند تفاوت اساسی با هم دارند . تعدادی از آنها اگرچه اظهار نظری ندارند اما بشدت و حتی بسیار بیشتر از جماعت اول ، اوضاع و احوال را می پایند و به رصد مشغولند . فکر و ذکر آنها در این ایام پیدا کردن رگ خواب هاست . کاری که همیشه کرده اند، نان به نرخ روز خورهایی که به هر قیمتی که شده به جرگه اهالی شریف و بزرگ سینما پیوسته اند و اصلا به تنها چیزی که فکر نمی کنند رسالت کاری شان است. چراکه تکیه به رسالت هرگز برای این جماعت نان و آبی و قدر و مقداری نداشته و ندارد.
سکوت کرده های محض که اهل سرند کردن هم نیستند اما 2 گروهند: یا از خود راضی ها و سهل والوصول هایی می باشند که از شرایط کاری و آینده حرفه ای خود مطمئن هستند به توسط رانت های همیشه موجودشان و یا جماعت نا امید ی هستند که به حق یا نا حق اگرچه عضو این اهالی شریف سینما به حساب می آیند اما اجازه کار کردن و فیلم ساختن (کم یا زیاد) نداشته اند و یا اینکه علیرغم داشتن این اجازه دیگر هم دل و دماغی برایشان نمانده است.
اما یک دسته دیگر هم می تواند وجود داشته باشد که تیمی یک نفره است و آنهم خود جواد شمقدری است . که بیاید و دست بر قضا کلان ترین و پرهزینه ترین گفتار های دوستانش را خود سرند کند. هر چه باشد او با یک سابقه 15 ساله کارگردان سینمای ایران است و در موقعیت کنونی رییس آن و به جای این گفتار های کلان و هزینه بر، بدنه سینمای ایران و ساختار های آن را مطالعه نماید. او یک آدم سیاسی است. بحثی در این وجود ندارد.اگرچه سابق بر این چیزی حدود 20سال پیش، هر کس که در دولت در مناصب به ظاهر غیر سیاسی از وزیر و معاون و مشاور او قرار داشت عنوان می کرد که آدم سیاسی نیست چراکه مثلا در وزارت ارشاد یا کشاورزی و یا حتی بازرگانی مشغول خدمت است؟! و دست بر قضا خلق الله هم می پذیرفتند اما حالا نگاه ها عوض شده است و صحیح هم همین است . کسی که در دولت به خدمت مشغول است آنهم در سطح وزیر و معاون و مشاور و یا به عنوان مشاور ریاست جمهوری به بدنه کابینه مساعدت می کند، در هر جایی و وزارت خانه ای که باشد، باید آدم سیاسی باشد و گرنه که می رفت میشد کارشناس.
مهم این است که همین ابتدای کارخود رییس این شائبه ها را که با کار عملی نیکو و گفتار نیکو و بی واسطه جواب دهد. این اطمینان را به همه اهالی سینما بدهد که برای اعتلای خود این اهالی شریف و سینمای ایران است که آمده و اگر سلایق سیاسی هم دارد ( که قدر مسلم کلان هم دارد ) آن را به جا و در جهت تکریم اهالی واقعی سینما و شکوفایی سینمای ایران خرج خواهد کرد و علایق سیاسی اش را می گذارد برای جایی دیگر و شاید وقتی دیگر!
این روش حداقل این حسن را دارد که او هزینه های اضافی را نیامده از گردن خود رها کرده و فکر و نیرو ی خویش را در جا و سر ضرب مصروف انجام تعهد و دینش به سینمای ایران خواهد کرد।

http://www.khabaronline.ir/news-18691.aspx

۱۳۸۸ شهریور ۳۱, سه‌شنبه




اتفاقات بامزه سینمای ایران در امور ساخت و ساز و یا در امور پشتیبانی مانند خرید فیلم و این حرف‌ها، کم‌کم دارد به جوک‌های سوپرتکراری تبدیل می‌شود। در جایی که بحث‌های نظری کلان مثل همان قضیه تعاریف «سینمای معناگرایانه» و «سینمای دینی» و «سینمای باطن‌گرا»‌ راه انداخته می‌شد، آن‌سوتر و در اداره تابعه دیگر بحث خرید لامپ‌های سقف فلان سینماست و نبود نقدینگی برای خرید همین کالای دم‌دست سر کوچه!
متولیان سینمای ما دست به کمر می‌گذارند و با قامت افراشته از «تولیدات بصری»‌ خود حظ وافر می‌برند و نامه «فدایم‌ شوی» تولید انبوه می‌کنند و آخر سر بحث را به کمبود نقدینگی می‌کشانند و اداره تابعه دیگری می‌رود راست راست در بازارهای جشنواره‌های جهانی فیلم می‌گردد و زنبیل «فارابی» پر می‌شود و وقتی زنبیل کذایی را دم درب معاونت سینمایی و اداره کل ارزشیابی و نظارت می‌گذارند، هیچ کس حاضر نمی‌شود محموله را بردارد। اصلاً معلوم نیست داستان از کجا شروع می‌شود و به کجا ختم می‌گردد। گویی دور خودمان حصار کشیده‌ایم و در بوق دمیدیم که؛ سینمای حقیقی یعنی همین سینمایی که ما داریم! پس بروید فلان فیلم ساخت خودمان را ببینید و این‌قدر بخندید تا کف کنید و یا اینکه بروید بهمان فیلم ساخت خودمان را ببینید و از ترس سکته کنید। همه جور فیلم و ژانری در بدنه سینمای ایران ما تولید می‌کنیم. یک بامزگی دیگر هم اینجاست که فیلم‌ها با موضوعات یکسان، فله‌ای ساخت و ساز و فله‌ای اکران می‌شوند. روندی که نشان از سیاست‌های معاونت سینمایی وزارت فرهنگ و ارشاد در این زمینه دارد. با این سیاستگذاری، خلق‌الله در فروردین و اردیبهشت ماه 88 می‌توانند فیلم‌های «اخراجی‌های2» و «اخراجی‌های2» و اگر خواستند فیلم «اخراجی‌های 2» را ببینند. در خرداد و تیر 88 نیز فیلم‌های کمدی و ترسناک (به دلیل قرابت و نزدیکی این دو ژانر با یکدیگر) به طرز نصف به نصف اکران می‌گردد...حالا بضاعت خودمان را کنار بگذاریم و شاکر باشیم به همین سیاست‌ورزی‌های معاونت سینمایی نازنین خودمان؛ چرا نمی‌شود حداقل در همین تهران خودمان فیلم خارجی متناسب با شرایط فرهنگی‌مان، مثل فیلم‌های خارجی که تلویزیون پخش می‌کند، روی پرده سینما ببینیم!‌ به خداوندی خدا قسم!‌ دیدن این فیلم‌ها در سالن سینما، روی پرده نقره‌ای، هزاران هزار کیلومتر سال نوری تفاوت دارد با این گونه دیدن. در آمریکا 35000 سالن سینما وجود دارد. یعنی این تعداد سینما در 50 ایالت پراکنده است. تعدادی از این سالن‌ها به صورت پردیس ساخته شده‌اند. یعنی حدود 27 درصد این سینماها هر کدام چندین سالن جداگانه و VIP برای نمایش فیلم دارند. 56 درصد از این تعداد سینماها درجه ممتاز دارند و مابقی یعنی 17 درصد باقی‌مانده تعلق می‌گیرد به سینماهای قدیمی و سرکوچه‌ای؛ همان سالن‌هایی که هنوز هم 2 فیلم با یک بلیت نشان می‌دهند. اما خوراک این سالن‌ها چگونه تأمین می‌شود؟ با 8000 فیلمی که در سال در آمریکا تولید می‌شود. از این مقدار حدود 4500 فیلم متعلق هستند به آثار تلویزیونی، آثار مستند و گزارشی و فیلم‌های سینمایی به اصطلاح رده B و C. آنچه باقی می‌ماند، 3500 فیلمی است که هر یک بنابر بضاعت تصویری و نمایشی‌شان می‌آیند به کارزار اکران جهانی! از این مقدار 250 فیلم موفق به داشتن تور جهانی می‌شوند و بقیه اگر دخل نکنند،‌می‌روند می‌چسبند به همان اکران داخلی‌شان...حالا سؤال اینجاست که اگر بگردیم میان همان 250 فیلم، نمی‌توانیم حداقل 20 فیلم، فقط 20 فیلم را شناسایی کنیم که کمی تا قسمتی بنابر مقتضیات ما، قابل نمایش در سینماهای ایران باشد؟اگر جواب خیر است، پس چطور آقای «فارابی» در این 4 سال و قبل‌تر از آن زنبیل به دست در بازارهای فستیوال‌های جهانی فیلم می‌چرخند؟ آخرین سفر هم که مربوط به دو ماه پیش بوده و دوره 62 کن!‌البته برخی اعتقاد دارند فیلم‌های متناسب با فرهنگ و شأن جامعه ما نه تنها توسط بنیاد محترم سینمایی فارابی شناسایی می‌شوند، بلکه در اقدامی کارشناسانه (و متهورانه) خریداری هم می‌گردند، قانونمند و قانون‌مدار بررسی کنیم شاید گفته شود این بنیاد که وظیفه و قدرتی برای نمایش آنچه خریده ندارد و باید معاونت سینمایی و اداره کل ارزشیابی و نظارت، محموله فرهنگی ارسالی از سوی فارابی (همان نازنین زنبیل) را ببینند تا پروانه نمایش صادر کنند.برخی هم می‌گویند این اداره کل، بررسی‌اش را انجام می‌دهد اما سر آخر اعلام می‌نماید فقط باد بوده است و بچه‌ای در کار نیست. یعنی آنچه که خریداری شده،‌ توسط دوست و برادر جناب «فارابی» از بیخ بی‌خودی بوده و با فرهنگ ما هیچ مناسبتی ندارد.برخی هم می‌گویند تلویزیون با حال خودمان پیش‌قدم شده و می‌خواهد این آثار را یک‌جا و یک‌ضرب بگیرد زیر بال و پرش! که این یعنی به مرور و در اعیاد می‌توانیم فیلم خارجی ببینیم و خدا را شاکر باشیم. بخش خصوصی نیز که رفته تغییر شغل داده و اصلاً در زمینه کارهای فرهنگی نمی‌شود خصوصی رفت، باید عمومی کار کرد. پس شیفتگان سینما می‌مانند با همان «جعبه جادو» که از داخلش چیزی را ببینند که قرار بوده بر روی «پرده عریض نقره‌ای» شاهدش باشند. این هم یک آمار اکران، در سال 1388 که 6 ماه از آن را پشت‌سر گذاشتیم، فقط دو فیلم خارجی به اکران سینماهای تهران راه یافتند: یکی «فرار از گوانتانامو» و دیگری «کینه2»‌. دنبال آمار سال‌های پیش هم نگردید چرا که شاید 2 شما تبدیل شود به 4. اما دنبال راه حل چه؟ بگردیم یا نه؟ بدبختانه به نظرم جواب یک نه! بزرگ است. چیزی شبیه آرزوهای هنوز به گوررفته و نرفته...

۱۳۸۸ تیر ۲۹, دوشنبه


چالش‌هاي معنا و دين در سينماي ايران


در مباني نظري و كلي سينما و در تئوري‌هاي فني آن همان قدر كه اتفاق نظر است در ارتباط با مباني معناشناختي، دعوا است ।و اين دعوا از همان زمان مرحوم سرگئي آيزنشتاين و كولوشف، يعني از حدود 75 سال پيش آغاز شد و هنوز هم ادامه دارد.بحث سينماي ديني هم از مواردي است كه احتياج به ديالوگ دارد و مناظره و مكاشفه اين گونه است كه بحث موازي‌اش يعني تعريف و جايگاه سينماي معناگرايانه هم به ميان مي‌آيد.آنچه به نظر مي‌رسد اين است كه بظاهر دست به قلم‌هاي ما و فيلمسازان وطني پس از آثار تاركوفسكي كه در ايران فرصت اكران همه‌جوره داشتند، بتوانند در چند مجله اين نوع سينما را معنا كنند و به تبع آن، جايگاه و تعريفي هم براي سينماي ديني به دست بيايد، چرا كه عمده آثار آندره تاركوفسكي در اين بخش جاي مي‌گيرد.فيلم‌هاي استاكر و ايثار را از او به ياد بياوريد. كاراكترهاي اين فيلم‌ها به روايت موضوع بسيار مهمي مي‌پردازند كه به آن آفريدگار هستي‌بخش مي‌توانيم بگوييم و در واقع اينها همان نشانه‌هاي معنوي هستند كه در عمده آثار تاركوفسكي مي‌بينيم.نشانه‌هايي كه در سينماي معناگرا تفسير مي‌شوند، اما با چيره دستي و ذهن پويا و خلا‌ق تاركوفسكي چنين نشانه‌هايي ماورايي‌ تا حد ممكن رئال جلوه‌گري مي‌كند. از اين روست كه فيلم‌هاي معناگرايانه او با تماشاگر ارتباط برقرار مي‌كنند وگرنه ساخت و ساز در اين حيطه بسيار مشكل است. آيا سينماي تاركوفسكي سينماي ديني است؟او در آثارش به جستجوي خداوندگار مي‌پردازد و بس! پس آيا او ژانر جديدي خلق كرده است؟ آيا مي‌توان در فيلمي غيرمعناگرايانه از ذات حضرت احديت ياد شود - مثلا با يك اينسرت شات از نعمات الهي - و اين قسمت را به كل تعميم دهيم و بگوييم هر فيلمي مي‌تواند معناگرايانه باشد؟آيا سينماي معناگرا همان سينماي فرا واقع‌گرا و غيررئال است؟ و سينماي ديني مي‌تواند سينماي معناگرايانه را پوشش دهد و ژانري شناخته شود كه سينماي معناگرا در واقع زيرمجموعه‌اش يا شبه‌ژانر آن باشد؟با اين تعاريف مثلا آخرين ساخته مجيد مجيدي‌(به عنوان يك كارگردان رئاليست) بيد مجنون و 3 فيلم قبلي‌اش بچه‌‌هاي آسمان و رنگ خدا و باران جزو سينماي معناگرايانه جاي مي‌گيرند يا اين كه جزو سينماي ديني به حساب مي‌آيند؟ تاركوفسكي و 2 فيلمش استاكر و ايثار و مجيد مجيدي و رنگ خدا و باران را مثال زدم تا نمونه‌اي دم دست خارجي و وطني را در ارتباط با بحث نوشتار الگو قرار دهم.اگر رنگ خدا به سير و سلوك مي‌پردازد و روايت بصري‌اش نمادگرايانه و سرشار از كشف و شهود است، در استاكر و در ايثار هم معجزه است كه روي مي‌دهد و همه اين روايت‌ها همانا در جستجوي مطلق كل بودن و در جستجوي آفريدگار و خداوند متعال بودن را تصوير مي‌كنند.آثاري كه ولو به نمادگرايي محض هم كه شده راوي اين‌گونه سير و سلوك‌ها هستند، با اين حساب اما آيا هر فيلم معناگرايي قرار است به خداشناسي بپردازد؟ آيا قرار است اين خداشناسي فقط از ديدگاه نوع مذهب سازنده اثر معنا و تفسير و تاويل شود؟ ضمن اين كه وقتي صحبت از سينماي معناگرا مي‌شود، سرضرب عبارت سينما ماورا هم به ميان مي‌آيد.يعني صحبت از مقوله‌اي كه با حواس پنجگانه نمي‌توان آن را حس و لمس كرد و به تجربه‌اي رسيد. با اين تعريف، آيا سينماي معنوي هم مي‌تواند همان سينماي معناگرايانه باشد؟ يا سينماي معنوي مي‌تواند همان سينماي ماوراانگارانه باشد؟به نظر مي‌رسد اين‌گونه نيست و تعاريف هريك از اين مقوله‌ها احتياج به تبصره‌هاي كافي و وافي دارند.در اين ارتباط بد نيست فيلم‌هاي روح (محصول 1990) و فيلم جن‌گير (1973) و يا حتي فيلم مهم و تاثيرگذار پولانسكي يعني بچه رزمري (1969) را به ياد بياوريد. اين 3 فيلم را مثال زدم، چون به احتمال فراوان جزو همان فيلم‌هاي دم‌دست هستند و در حافظه سينمادوستان باقي مي‌مانند.در تمام اين آثار از چيزي فراتر از ماده صحبت مي‌شود، يعني ماوراي ماده؛ يعني صحبت از آيتم‌هاي غيرقابل لمس و حسي در حالت طبيعي بدن. با اين حساب مي‌توانيم فيلم‌هاي بالا را با يك تعريف كلي جزو سينماي معناگرايانه يا سينماي ديني و حتي سينماي معنوي جاي دهيم؟!قطعا بچه رزمري فيلمي معناگرايانه است، اما هرگز ساختاري معنوي ندارد. فيلم روح نيز اين‌گونه است. در فيلم جري‌زوكر‌(صحنه‌اي پس از قتل را در ذهنتان مرور كنيد) المنت‌هاي ماورايي فراوان است، اما آيا فيلم روح اثر ديني (مسيحي) است يا ساختاري معنوي دارد؟ هيچ‌كدام از سه فيلم بالا در سكشن فيلم‌هاي ديني يا معنوي جاي نمي‌گيرند، ولي بايد آنها را آثاري معناگرايانه بدانيم.در سينماي وطني البته بحث در رابطه با سينماي ديني، سينماي معنوي، سينماي معناگرايانه و سينماي ماورايي و ... دارد به سن و سالي حدود 15سال مي‌رسد؛ يعني هنوز در تعريف اين مقوله‌ها بحث و نظر درمي‌گيرد و در مهم‌ترين چالش‌ها اما فقط پاي 2 مقوله بيشتر پيش كشيده مي‌شود: سينماي ديني و سينماي معناگرايانه.سينماي ديني الزاما يك تصوير غيرمادي را بايد ارائه كند. پس هر فيلمي كه به اين عنوان شناخته مي‌شود بسته به داستانش سينماي معناگرايانه هم در خود دارد. اما احتمالا و قريب به يقين همان‌طور كه در فوق به ساخته‌اي خارجي و وطني اشاره كردم در سينماي معناگرايانه آثاري توليد مي‌شوند كه هرگز ديني نيستند.پس آيا به اين نتيجه مي‌رسيم كه سينماي ديني همان سينماي معناگرايانه نيست؟ به نظر مي‌رسد كه اين‌گونه است، اما اين مقوله به چند توضيح نياز دارد. در واقع تعاريف اين نوع سينما و ژانرها براي سينماي وطني ما (و آنچه به عنوان توليدات سينماي ايران كه مهر وزارت ارشاد را براي اكران بر خود بايد داشته باشند)‌ بايد به تعاريف خاص و كاربردي‌شان برسند تا اين بحث و جدل‌ها و چالش‌ها منتج به آيتم‌هايي گردد كه همگان ملتفت آن شوند.سينماي معناگرايانه و سينماي ديني در ساختار سينماي ايران، هر چه باشند همديگر را نفي نمي‌كنند كه در زمينه‌هايي اسباب تقويت هم نيز هستندپيش از اين عده‌اي اعتقاد داشتند سينماي معناگرا در قياس با سينماي ديني نسخه سكولار آن است يا به ارتباط ديگر نسخه لائيك آن! نكته كليدي اينجاست كه عبارت «Spritual» از سوي گروهي كه به تئوري بالا اعتقاد داشتند درون و باطن ترجمه مي‌شود و از اين‌روست كه عنوان باطن‌گرايانه براي اين نوع سينما پيشنهاد مي‌شود.روندي كه دست بر قضا پس از پايان «بيست و سومين جشنواره فيلم فجر» آغاز شد و استناد منتقدان اين بود كه فيلم‌هاي پخش شده در بخش «سينماي معناگرا» عمدتا آثاري را نمايش داده كه با هر بينش و مشربي سازگار است به جز اسلام. با اين ادله بود كه عبارت ديگر به نام سينماي باطن‌گرايانه به ميان آمد و اشاره اصلي آن به تمايز معنويت و دينداري بود.در واقع بايد پايان جشنواره بيست و سوم فيلم فجر را دوراني بدانيم كه چالش‌هاي جديدي در رابطه با تعاريف سينماي ديني و سينماي معناگرا شكل گرفت و عبارات فراوان‌تري جداي از عبارات قبلي به «سينماي ماورا» اطلاق شد.از اينجا به بعد بود كه تمام اين چالش‌ها به 2 بحث اصلي رسيد و 2 گروه اصلي كه اولي بحث‌هاي كارشناسي را دنبال مي‌كردند و گروهي كه روش عملي را برگزيدند: گروه اول مي‌گفتند: آيا اين اصطلاحات سينماي معناگرايانه، سينماي ماورا، سينماي معنوي، سينماي ديني و سينماي باطن‌گرايانه مي‌تواند به سينماي وطني ما و سينماي متعلق به نظام جمهوري اسلامي كه متولي‌اش وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي است اطلاق شود و اين روند آيا صحيح است يا خير؟ و آيا اصطلاح سينماي معناگرايانه بدين وجه تعريف و تعميم مي‌يابد كه سينماي غيرمعناگرايانه! هم داريم يا نه؟ (مي‌بينيد سر آدم سوت مي‌كشد از تعدد عبارات)‌.اما گروه دوم وارد كار عملي شدند و ساخت و ساز در اين حيطه را در دستور كار قرار دادند،‌ يعني ساخت آثاري در حيطه سينماي معناگرايانه (ساخت آثاري در اين ژانر كه بنياد سينمايي فارابي متولي آن بود)‌ و نشان دادن اين مهم كه در سينماي ايران هم مي‌توان چنين آثاري را توليد كرد.اما نتيجه تمام اين چالش‌ها به نظرم سر خانه اولش برگشته است. يعني هنوز همان سوال‌هاي اوليه باقي است: آيا سينماي معناگرايانه همان سينماي ديني است؟ آيا سينماي ديني همان فيلم‌هايي با مضمون معنويت است؟ آيا سينماي ماوراگرايانه عبارت بهتري نيست؟ آيا اصلا سينماي معناگرا ربطي به سينماي ديني دارد؟ و آيا...اما عبارت بهتر و صحيح‌تر كدام است و كدام عبارت باطل است و مي‌تواند فرافكني در پي داشته باشد؟ اگر از اين پرسش‌ها خارج شويم و فقط اين نكته مهم را در نظر بگيريم كه در ذيل مي‌آيد، شايد بتوانيم به راهكاري برسيم: خاستگاه سينما و كاربري سينما و اصلا سينماي جمهوري اسلامي ايران مگر تعريف نشده است؟ همان‌گونه كه صداوسيماي جمهوري اسلامي ايران داريم با چارچوب كاري و موظف، سينماي جمهوري اسلامي ايران هم داريم و با اين حساب اصلا بحث درباره سينماي ديني با اين شيوه و طريق احتمالا به جايي نمي‌رسد.در نظام جمهوري اسلامي ايران وقتي فيلم توليد مي‌شود و به اكران مي‌رسد، به معناي اين است كه اين فيلم در چارچوب سياست‌هاي نهادي است، قانوني كه مهرش را بر اين كالاي خاص (بخوانيد كالاي فرهنگي) زده است.پس احتمالا نمي‌شود فيلم‌هاي معناگرايانه وطني را آثاري ضدديني بدانيم و يا اين‌كه نسخه سكولار و يا نسخه ضددين و لائيك سينماي ديني نامگذاري كنيم.آنچه واقعيت دارد اين است كه خاستگاه سينماي مغرب‌زمين است و نگاه اين نوع سينما به مقوله مذهبي و يا مقوله دين يا در وادي ژانر‌هاي مذهبي يا ديني بسيار متفاوت است با مشرق‌زمين و بسيار متفاوت است با سينماي اسلامي ايران، در سينماي ‌ديني وطني يعني آثاري كه سينماي ايران در اين ژانر مي‌سازد، نگاه نمادگرايانه و يا سمبوليك و پررمز و راز است و ديدگاه‌هاي عرفاني در آن لحاظ شده و از جمع اين آيتم‌هاست كه در اين نوع سينماي ديني؛ اگرچه رسيدن به ذات مقدس حق‌تعالي هدف اصلي است، اما اين هدف به خودشناسي هم مي‌رسد كه براي شخص مسلمان بسيار زيبنده است.در سينماي ديني غرب اين روند اگرچه كمي تا قسمتي در سال‌هاي دور قابل مشاهده بود، ليكن در سينماي حداقل 50 سال اخير غرب چنين روندي وجود ندارد و با تلفيق رومانس است كه يك فيلم در سينماي ديني‌شان شكل مي‌گيرد.بر اين مبناست كه فيلم‌هاي معناگرايانه‌شان دست بر قضا مي‌تواند هيچ ربطي هم به معنويت نداشته باشد؛ مثل همان فيلم روح ساخته جري زوكر كه در ابتداي نوشتار ذكر كردم.سينماي معناگرايانه و سينماي ديني در ساختار سينماي ايران، هر چه باشند همديگر را نفي نمي‌كنند كه در زمينه‌هايي اسباب تقويت همديگر نيز هستند، اما المان‌هاي مختص به خود را نيز دارند.اين دو نه قابل انكارند نه قابل امتزاج؛ اما به احتمال فراوان مي‌توانند كنار هم قرار بگيرند.