‏نمایش پست‌ها با برچسب چهره‌ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب چهره‌ها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ آذر ۱۷, سه‌شنبه

فاطمه رجبی : مرحوم کردان از 2 نفر نمی گذرد



ساعت 9 صبح سوم آذرماه مراسم تشیع پیکر علی کردان وزیر کشور سابق از مقابل نهاد ریاست جمهوری در خیابان پاستور تهران برگزار شد.

دراین مراسم افراد شاخصی از مقامات دولت نهم و دهم مانند محمد رضا رحیمی معاون اول رییس جمهور ، کلهر مشاور رسانه ای رییس جمهور، حسین فدایی نماینده مجلس، نجار وزیر کشور، پرویز داودی معاون اول رییس جمهور در دولت نهم،علی اکبر صالحی رئیس سازمان انرژی اتمی ایران ، محمدرضا میرتاج الدینی معاون امور مجلس رییس جمهور، جهرمی مدیرعامل بانک صادرات، الهام سخنگوی دولت نهم و عضو حقوقدان شورای نگهبان، محمدعلی رامین معاون مطبوعاتی و اطلاع رسانی وزارت ارشاد، حسینی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، مرتضی تمدن استاندار تهران، سعید مرتضوی دادستان سابق تهران حضور داشتند। از نمایندگان مجلس نیز تعدادی در کنارغلامعلی حداد عادل رییس کمیسیون فرهنگی مجلس و باهنر نایب رییس مجلس در این مراسم حاضر بودندو آیت الله مهدوی کنی نیز بر پیکر وی نماز گذارد . طبیعتا آشنایان و مردمی که حشرونشری با او داشتند نیز در این مراسم حاضر بودند.

اما یکی از چهره های مهم در این مراسم فاطمه رجبی همسر غلامحسین الهام دولتمرد چند شغله دولت نهم بود. همو در یادداشت خود در باره مراسم تشیع مرحوم کردان ضمن تشریح این مراسم و ذکر این مهم که پیش از این فقط یکبار کردان را دیده و آنهم در حرم مطهر حضرت امام رضا ع به نقل قولی پرداخته که در مراسم تشیع شنیده بوده :

امروز در تشییع شنیدم که کردان گفته بود، از دو نفر نمی گذرم، این دو نفر چه کسانی هستند؟ حساب همه ما با کرام الکاتبین است و روز حساب به آن رسیدگی خواهد شد।کلام آخر آن که از امشب و نه، حتی از دیروز، کردان مزد خادمی امام رضا علیه السلام را دریافت کرده و می کند، این «قول حق» امام معصوم علیه السلام است. کردان آقازاده نبود. از حلقه مافیا نبود. اما خادم امام رضا علیه السلام بود.

آنگونه که اکثر خبرگزاری ها وسایت های خبری نوشته اند ؛ پیکر مرحوم کردان وزیر سابق کشور بر روی دوش دژبان مستقر در نهاد ریاست جمهوری تشیع می شد و در طول مسیر تشیع جنازه بارها بین مردمی که تلاش می کردند زیر تابوت کردان را بگیرند با نیروهای دژبان که زیر تابوت را گرفته بودند تنش به وجود آمد. در طول مسیر تشیع جنازه از مسجد سلمان نهاد ریاست جمهور ی تا میدان پاستور شعارهایی نظیر «عزا عزا است امروز روز عزا است امروز کردان مظلوم ما پیش خدا است امروز » وهمچنین عزا عزا است امروز روز عزا است امروز رییس جمهور ما صاحب عزا است امروز، را سر می دادند .و مجری مراسم بارها با قطع شعارها گفت: امیدوارم کردان مظلوم سلام ما را به امام وشهدا برساند .

اگرچه ایشان در یادداشتش به گمانه زنی هایی برای شناخت این 2 نفر اقدام کرده و طبق گفته خودش ،هم در مراسم حاضر بوده و هم با دو گوش مبارکشان این خبر را شنیده است . با این حال باید تکاپوی خبری ایشان آفرین گفت که هیچ کجا از شنیدن اخبار حقیقی غافل نمی مانند چرا که در یک مراسم تشیع مردانه ، دسترسی به اخبار در گوشی بسیار مشکل می نماید. با توجه به این که در بحبوحه تشیع جنازه یک آدم عادی هم وقتی و جایی برای صحبت های در گوشی نیست ؛ چه برسد به تشیع فردی مثل مرحوم کردان با این همه مسئول و مقامی که در مراسمش شرکت کرده بودند و شلوغی هایی که به طور طبیعی در چنین جاهایی بوجود می آید. ضمن اینکه عکسهای مراسم تشیع ایشان در تهران نشان نمی دهد که خانمی در جمع باشد .حتی اگر او سرکار خانم فاطمه رجبی همسر دکتر الهام باشد.

۱۳۸۸ آذر ۱۲, پنجشنبه

سیاستمداری که سه بار زن شده ؟!


این هم عکس قهرمان این خبر ؛ مادام پرزیدنت دوریس لوتارد

این طرز خبر نویسی و یا تیتر زدن بروبچه های مطبوعات را باید یک هدیه الهی بدانیم که مفت و مجانی به خوانندگان حال اساسی می دهند. مهمتر اینکه بعضی وقتها این ادخال السرور در باره رویداد ها و یا اشخاصی است که عمرا اگر همه ما برویم خود کشان هم بکنیم محال است چیزی دندان گیر نصیبمان بشود . چیزی شبیه همین اخبار مربوط به انتخاب رئیس جمهور جدید سوئیس .

بله ! انتخابات ریاست جمهوری در کشور سوئیس شاید برای مردمان آن کشور هم آنچنان مهم نباشد . پارلمان آن کشور می آید و رئیس جمهور را انتخاب می کند و این سمت مقامی تشریفاتی به حساب می آید. با این همه اگر خبر انتخاب خانم دوریس لوتارد به این سمت را اینگونه تیتر بزنیم که رئیس جمهور سوئیس برای سومین بار زن شد ؛ این خبر دیگر خبری سیاسی نیست . بلکه یک خبر فان است با حاشیه های مربوط به: پرورش اندام ، کلینیک زنان و زایمان و جراحی بعضی از قسمتهای بدن و سپس حاشیه های ازدواج و شب زفاف و دست آخر هم اینکه داماد خوش دست بوده و خدا را شکر رییس جمهور سوئیس هم برای بار سوم روسفید از اتاق بیرون آمده .

حالا داستان چه می تواند باشد ؟ آیا دوریس لوتارد رفته بعد از هر ازدواج ، سری به این کلینیک ها زده و به خودش رسیده است تا آقا داماد را از وقایع قبلی بی خبر بگذارد؟ و اگر این دفعه سوم باشد که بابا دست مریزاد....

داستان این است که تا سال 2007 ؛ سوئیسی ها 2 تا مادام پرزیدنت داشتند . و با انتخاب سومین زن به این مقام ، حالا سه تا دارند.پس نه دوریس لوتارد اهل دور زدن داماد جماعت بوده و نه چیز دیگری . و درحقیقت یک خبر مربوط به حوزه بین الملل و اروپای غربی و خبری مربوط به انتخابات پوشش داده شده .

باز هم از بچه های باحال خبر تشکر می کنیم و منتظر حال های اساسی تر باقی می مانیم و هیچ کجا هم نمی رویم.


http://www.khabaronline.ir/news-28144.aspx

چشم در چشم بز جماعت


این بزی که در تصویر می بینید ممکن است هر آن از ترس لین کسیدی (جورج کلونی) سکته بزند و برود آن دنیا .

1- اول از هرچیز یک یا دو تریلر توپ از فیلم را اینجا ببینید شاید به صرافت افتادید و این یادداشت را تا پایان خواندید. ضمن اینکه مردهایی که به بزها خیره می شوند یک کمدی سهل و ممتنع است و به دیدنش می ارزد.


2- از نام فیلم به گمراهی نیفتید. این فیلم هیچ شباهتی به آثار کمیک جنگی که اخیرا ساخته شده اند، ندارد. فیلم تندر آسیایی را به یاد بیاورید. اگرچه از دیدن فیلم کلی حال می کنیم و کاراکترهایش برایمان جذاب جلوه گری می کنند ، بویژه تام کروز با آن گریم منحصر بفردش ، اما تندر آسیایی نهایتا یک فیلم خوش ساخت برای پر کردن اوقات فراغت شما بود . در حالیکه مردهایی که به بزها خیره می شوند حرف حساب دارد آنهم در قالب هجو . ضمن اینکه به لودگی هم نمی افتد.


3- اگر فکر می کنید آقا یا خانم بزه در این فیلم فقط به عنوان یک استعاره و یا سواستفاده از نامشان استخدام شده اند، باید بگویم سخت در اشتباهید. اگر تریلر های بالا را حوصله نکردید ببینید ؛ بد نیست سرفرصت این کار را بکنید فقط مواظب باشید از دیدن یک بز سرحال و کمی تا قسمتی گردن کلفت در حالیکه دارد بروبر به جورج کلونی و سایر رفقا زل می زند ، جا نخورید. دیگر اینکه آنها باهم در برنامه ی تلویزیونی درون سازمانی شرکت می کنند و از اینکه احتمال دارد همین بز ؛ وسط برنامه یکراست برود آن دنیا چیزی نمی گویم. از بزغاله ی نازنین ماجرا هم همینطور. از پسرخاله اش نیز ایضا. اگرچه این بز آخری ، یک چیز کار درستی است و برای سربه نیست کردنش یک گردان جورج کلونی لازم می شود ...


4- فیلم کلاسیک و ماندگار سیدنی پولاک تازه درگذشته مان؛ آنها به اسبها شلیک می کنند مگر نه ؟ را بیاد بیاورید. وقتی قرار شد این فیلم در سال 1969ساخته شود ؛ علیرغم نام طولانی و عجیب و غریب اش ، هیچ کس از نام فیلم تعجب نکرد و چرا؟ چون 35 سال بود که مردم با این عنوان آشنا شده بودند. هوراس مک کوی در سال 1935 نوول اش را با این عنوان به بازار نشر فرستاد و همواره کتابش با استقبال نسل های مختلف روبرو می شد. اما وقتی قرار شد مردهایی که به بزها خیره می شوند ساخته شود ، خیلی ها از این عنوان فیلم ؛ نزدیک بود از تعجب شاخ در بیاورند . اگرچه جان رانسون خالق رمان مردهایی که به بزها خیره می شوند ، 5 سال پیش از این ، کتابش را چاپ کرده بود . و خودش هم یک چهره موفق رسانه ای به شمار می آمد.


5- مردهایی که بزها خیره می شوند یک کمدی جنگی مستقل جمع وجور و 25 میلیون دلاری است. و با تکیه بر هجو تصویری و کلامی ؛ کلیت ارتش آمریکا و عملیات های نظامی و مهمتر از همه خلق و خوی افسران آنها را به چالش می کشد. در یک کلام این فیلم هجو میلیتاریسم آمریکایی است و بس! این روند فقط به روزگار اخیر اشاره ندارد یعنی در فیلم ما فقط با جنگ های اخیر مثل همین حمله به عراق روبرو نیستیم ، داستان از جنگ با ویتنام آغاز می شود و به جنگ با عراق ختم می گردد.


6- نوع روایت فیلم نیز کارآمد است. در واقع اینجا خود جان رانسون به واسطه پیشینه ی رسانه اش آمده و فیلم را از نگاه یک ژورنالیست و گزارشگر تعریف می کند. گزارشگری به نام باب ویلیتون ( بابازی ایوان مک گریگور) با افسری به ظاهر مخ تعطیل به نام لین کسیدی ( با بازی جورج کلونی ) آشنا می شود و رفاقتی دیرینه بین آنها شکل می گیرد . در این بین لین آنچه که در این سالهای خدمتش در عملیات های گوناگون انجام داده برای باب تعریف می کند و او هم بنا بر علاقه و پیشه اش به نگارش این خاطرات همت می گمارد. اما 2 دهه پس از این آشنایی است که لین دوباره سری به این خاطرات می زند و درمی یابد آنچه انجام داده و یا گفته فراتر از دیوانگی های تمام عیار نام می گیرد ، بویژه آنجایی که اشاره دارد در بسیاری از عملیات ها ی نظامی به گونه ای غیر عادی افسران ، سربازان را مسخ می ساختند تا بهتر بتوانند بجنگند . آن قضیه بز و بزغاله و خیره شدن به چشمان معصوم آنها نیز از همین رخداد های بیمارگونه نشات گرفته ، جایی که با خیره شدن به چشم های یک بز در فرصت مقتضی می شود آنها را با یک تله پاتی کله پا کرد...


7- فیلم چندین کاراکتر محوری دارد اما همگی آنقدر عالی کار می کنند که گویی سهمی برای کارگردان اثر گرانت هاسلو باقی نمی گذارند . منظورم این است که این فیلم قطعا اثری بازیگر محور است . بویژه کلونی که در نقش افسری مخ تعطیل گاهی چنان پوزخند های زهر آگین می زند گویی او و امثال او فرماندهانشان را سر کار می گذاشتند نه آن ژنرال های از خود راضی با آن طرح های مسخره شان . طرح هایی شبیه همین آموزش کشتن بز از طریق تمرکز بر روی چشم های حیوان بی نوا!


8- فیلم از 20 روز پیش در 2400 سالن در آمریکای شمالی به اکران سراسری در آمده و تا پایان هفته دوم چیزی حدود 27 میلیون دلار فروخته . که برای یک اثر مستقل قابل قبول است . منتقدین سینمایی نیز آنهایی که سرشان به تنشان می ارزد ؛ فیلم را پسندیدند و معدل امتیازات آنها به مردهایی که به بز ها خیره می شوند ، سه و نیم ستاره ارزیابی شده .


9- بعید نیست با توجه به خریداری و پخش دیگر آثار ضد جنگ آمریکایی از سیما مثل در دره الاه و آثاری از این دست ، این فیلم نیز پس از خریداری از تلویزیون خودمان هم ، پخش شود . امید واریم این اتفاق بیفتد .


10- و در آخر اینکه کوین اسپیسی نازنینمان هم در این فیلم نقش کاراکتر لری هوپر را بازی می کند. اگر دلتان برای کارهایش تنگ شده سری به آنونس های بالا بزنید . راه دوری نمی رود.


http://www.khabaronline.ir/news.aspx?id=27643


خنده مهناز و رقص کبری


مهناز ترین چهره ی سینما ،مطبوعات،عرصه سیاست وخیابان به خلق الله با خنده ای مهناز گونه ادای احترام می نماید


مرحوم جعفر شهری زندگی سنتی و فرهنگی شهروندان تهرانی 10 تا 15 سال پس از کشف حجاب را اینگونه بررسی می کند که در خانواده های بالا شهری آن موقع اگر دختری نوجوان در مدرسه اش ، در جمع فامیل یا در مجالس عروسی دارای روحیه ی اجتماعی بود و اهل گفتگو و به قول معروف دختری سرزنده جلوه گری می کرد ، همگان مثلا این مهناز خانم را دختری بسیار اجتماعی ، دارای فرهنگ عالی و روابط عمومی مطلوب ونمونه ای از نجابت اصیل عنوان و معرفی می کردند . یعنی بی حجابی غیر معقول مهناز و بی پروایی غیر منطقی اش حتی با سایز2 مینی ژوپ و آرایش غلیظ و غیره و ذلک از او دختری با فرهنگ می ساخت . حتی اگر این دختر توجوان معدل مدرسه اش 11 و نمره انظباطش 2 شده بود و ...

اما اگر باغبان و یا سرایدار همین خانواده مهناز خانم درپائین همین شهر و در همان زمان ؛ دختر نوجوانی همسن سال مهناز داشت و برخاسته از طبقه ی متوسط یا فقیر ؛ اگر همین سرزندگی را در جمع محرم و زنانه انجام میداد مثلا در مجلس عروسی برادرش یا خواهرش و فقط جلوی چشم محارمی مثل عمه و خاله و مادر و خواهر کمی تا قسمتی حرکات موزون انجام می داد به واسطه همین رقص نصفه و نیمه آنهم در مجلس محارم اش، همگان مثلا این کبری خانم نوجوان را دختری سبکسر معرفی می کردند. حتی اگر معدل مدرسه اش و نمره انظباطش 20 شده بود.و بر خلاف مهناز آفتاب و مهتاب نیز او را ندیده بودند.

و اولین افراد دست برقضا خانواده ی خود مهناز و کسان نزدیک به گرید آنها بودند که چنین عنوانی به کبری و کبری ها می دادند.در آن زمان به زعم آنها خندیدن یک دختر ؛ آنهم یک سوگلی از میان خیل انبوه سوگلیان ، فقط برازنده ی مهناز و مهناز هااست با این تعریف که این خنده و کرشمه از نوع اجتماعی و فرهنگی است اما رقص کبری آنهم در بین محارم و در پستوی خانه چیزی برابر فاحشه گی است.

حالا در دوره زمانه خودمان آقایان آمده اند شب شهادت حضرت مسلم از پهلوان ترین اسطوره های مذهبی و تاریخی مان جشن و سرور اخراجی باشی راه انداخته اند و ککشان هم نمی گزد. در همان شب پرده برداری شان را عبادت می خوانند و ساخت اخراجی های 3 را تقرب به درگاه احدیت نام می نهند. و فی المجلس بلیط بهشت را به نام خود و کسان خود می زنند. اما اگر در چنین شبی اهالی و بدنه سینما در مجلسی خشک و خالی چیزی مانند جلسه درک فیلم و پرسش و پاسخ داشته باشند ، همین ها فریاد بمباران و تهاجم فرهنگی سر می دهند و شعار وااسلاما ...

آن سو تر فیلمسازان و تهیه کنندگانی به سان کبری قرار دارند که یا فیلم شان توقیف شده و یا هویت فرهنگی شان ! با این تفاوت که هیچ کس هم به آنها نمی گوید چرا اثرشان رفته بالای درخت. حداقل به کبری می گفتند رقص تو کفر است و خنده مهناز ثواب . اینجا حتی برای این جماعت و اعضای بدنه ی سینما و این اهالی اینقدرارزش قائل نیستند که بگویند رقص فرهنگی شان چرا مقبول نیست. اگرچه این رقص ، به سان خلق یک قیلم باشد . به هر حال کارهای آنها را به حساب نمی آوردند . به هیچ می انگارند . اما برای خود به هر ضرب و زوری و بهانه ای هم که شده مراسم تجلیل برگزار می کنند. از بس که شیفته ی خنده همان سوگلی هایشان هستند و به فکر ادخال السرور مومنان می باشند.

آوینی جان ؛ مرتضی نازنین به خداوندی خدا که جایت خالی است. صندلی تو را کف رفته اند.


http://www.khabaronline.ir/news.aspx?id=27560

استیو مک‌کوئین؛ بچه جنوب شهر خودمان


این عکس مربوط به سال 1351 است. او به جرم رانندگی با سرعت بالا دستگیر شده بود.

این چند روزه همه رقم خبر و اثر به سر و رویمان ریخته بود که دروازه بانی یادمان برود . استیو مک کوئین 22 روز پیش مرد. سالمرگ او 7 نوامبر است . یعنی 22 روز که از بیست و نهمین سالگرد درگذشتش گذشته ادای احترام می کنیم و چرا :

1- برای بچه تهرونی ها ؛ آنهایی که بین 40 تا 45 سال دارند. استیو مک کوئین نماد سرزنده گی و سینماست . وقتی بچه بودیم اوسرحال ترین و فعال ترین بازیگر هالیوود بود و عمده کارهایش را در سینماهای همین تهران خودمان می توانستیم ببینیم . برای ما او باحالترین بود . با آن قیافه ی جنوب شهری اش . دوست فسقلی من در کلاس سوم دبستان آن زمان اعتقاد داشت که استیو جایی در جنوب شهر خودمان زندگی می کند. با گذشت 32 سال او هنوز هم همین اعتقاد را دارد.

2- وقتی او مرد ما به نوجوانی رسیده بودیم و از مرگش هم هیچ خبری نداشتیم . اولین کتابی که من دزدیدم ؛ به خاطر او بود. من این کتاب را از یک آقایی که دوست پدرم بود کف رفتم . بیژن خرسند اول بار در سال 1361 کتاب دائره المعارف سینمایی اش را بیرون داده بود. تصور آن زمان ما اینگونه بود که اصلا مگر می شود دائره المعارف سینمایی دربیاید و اسم ورسم او در آن نباشد؟ باری اگرچه کتاب عالی نبود اما خب طبع امیر کبیر بود؛ و برای من ؛ این عالی ترین کتابی بود که تا به حال دزدیده ام و یا حتی خریده ام . چراکه از استیو مک کوئین 2 صفحه پر داشت با بیوگرافی ترو تمیز و مهمتر اینکه تا سال 80 از فیلم هایش اسم برده بود .و این مهم ما را منتظر می گذاشت تا دنبال فیلم های جدیدش بگردیم. انتظاری که سه سال به طول انجامید.

سه سال بعد دوباره امیرکبیر این کتاب را با ویراستاری چاپ کرد و منهم سر براه شده بودم و مثل بچه آدم رفتم کتاب را خریدم و مثل قحطی زده ها روی پله های کتابفروشی مروارید نشستم و شروع کردم به ورق زدن تا رسیدم به صفحه استیو نازنین. و دیدم نوشته مرگ 1980. اینکه چطور با چشمان اشک بار سوار اتوبوس های دانشگاه شدم و رسیدم خونه بماند. سریع رفتم سراغ چاپ قبلی و دیدم که بعله . ما سرکار بودیم . استیو مک کوئین واقعا مرده . وقایع سال 80 به طور نصفه و نیمه گرد آوری شده بود. و خبر مرگ او هم از قلم افتاده ...


3- سالها گذشت و عشق او در دلمان باقی ماند . پانزده سال پس از مرگش اما برایم ثابت شد که چقدر او بزرگ بوده است . پس از آنکه کتاب همسرش باربارا میتنی را پیدا کردم. کتابی با عنوان : مسیر آخر ( با عنوان اصلی :steve mcqueen:the last mile )که در باره زندگی حرفه ای و خانوادگی استیو مک کوئین بود .نه از این کتابهای خاطرات باسمه ای . پر بود از رفرنس و مهمتر اینکه اصلا گزینشی نوشته نشده و فقط عکسهای جذاب را گرد آوری نکرده بود . در این کتاب واقعیت های باحال نوشته شده بود نه چیزها ی حوصله بر.

39 موزه و مرکز فرهنگی به نام او تاسیس شده که فقط 17 تایش در ایالت زادگاه اش ایندیانا فعال است .برای مردم ایالت ایندیانای آمریکا استیو مک کوئین نماد همیشگی ایالت است. او جزو مفاخر فرهنگی آمریکایی ها هم به شمار میرود. اگرچه بچه شیطانی هم بوده و در دارالتادیب چند سالی را گذرانیده بود. و اگرچه عاشق موتور سیکلت های سنگین و ماشین فورد موستانگ هم بود اما فقط در آمدش را صرف خودش نمی کرد. از یک میلیون دلاری که او در سال 1968 و برای فیلم بولت گرفته بود ، 75 هزار دلار نصیب بنگاه خیریه بچه های سرطانی ایندیانایی شد. در واقع از این سال است که دستمزد او در هالیوود بالای میلیون دلار میرود به اضافه درصدی که از فروش می گرفت. این درصد فروش درتمام سالهای بعدی و برای تمام 8 فیلمش - غیر فیلم آخرش_ فقط برای این مهم در قرار دادش ذکر می شد تا سر ضرب در اختیار فعالیت های عام المنفعه قرار بگیرد. از سه میلیون دلاری که برای آخرین حضورش روی پرده نقره ای بدست آورد اما عمده اش خرج سرطانش شد.

4--نمیدانم داستان مرگ او را می دانید یا جایی خوانده اید یا نه اما تا اول اکتبر سال 1980 هیچ کس بجز باربارا مینتی همسرش از بیماری مهلک او خبر نداشت. پسرش چاد مک کوئین گفته باربارا میتنی پدرمان را برداشت و برد مکزیک . بعدهم گفتند از سرطان خون و سرطان ریه دارد می میرد. وقتی من به محل اقامتش رسیدم با مردی روبرو شدم که هیج نشانی از بیماری در او نبود اگرچه رنجی بی پایان در چشمهایش می درخشید. او می خواست همان تصوری که یک عمر مردم دنیا از او داشتند باقی بماند. یادم می آید همان موقع ها که من بیست ساله بودم و چند روزی دیگر به عمر پدرم نمانده بود ، یک هنرپیشه زن درجه دوم تلویزیونی سرما خورده بود و رسانه ها کل وقتشان را به او اختصاص داده بودند. در حالیکه استیو مک کوئین به کوترز مکزیک فرار کرده بود تا از دست این روزنامه های آشعالی فرار کند. این روزنامه ها می خواستند هرچه فجیع تر تصویری از دوران مریضی او بدست بیاورند و تیراژ شان بالا تر برود. یادم می آید نیویورکر مگزین ( با مجله ی وزین و معتبر نیویورکر اشتباه نشود) بابت یک عکس استیو مک کوئین در حالت مریضی اش 45 هزار دلار پرداخت می کرد. عکسی که آنها داشتنش را به گور بردند...

5- سر زدن به آرشیو مطبوعات سالهای 13555 و 1356 خودمان نیز نشان می دهد شخصیت واقعی استیو مک کوئین هرگز برای آنها جالب نبوده . تاسیس بنگاه خیریه ایندیانا ، سال 1968 است . باشگاه ورزشی خیریه او در همین سال تاسیس شد اما عمده ی مطالب در باره استیو مک کوئین نه تنها در باره فیلم هایش نیست ؛ که در باره حواشی زندگی اوست . مطبوعات ایرانی با سرک کشیدن در مجله های خارجی عشق می کردند حتی بعد از طلاق دوم او ، چیزی در باره الی مک گرا پیدا کنند و وصلش کنند به استیو مک کوئین. هیچ کدام ننوشتند یا نمی دانستند او فارغ التحصیل اکتورز استودیو هم بوده ؛ آنهم با بورسی که از نیروی دریایی گرفته بود. تعداد ترجمه ها و نقدهایی که برای کارهای دهه ی هفتادی مک کوئین در مطبوعات ما چاپ شده - البته با توجه به بضاعت آن زمان_ یک طرف و تعداد مقالات و خبرهای بلک باستر و بلک میل یک طرف دیگر. خبرهای مورد دوم ده برابر بیشتر است.

6-مردم آمریکا استیو مک کوئین و پل نیومن نازنین را طی دهه های 50 و 60 و تا اواسط دهه ی 70 نماد خانواده می دانستند و چرا ؟ چون این دو نفر جزو مشهورترین و محترمترین نام های دنیای سینما بودند که ازدواج موفق داشتند. اما همین مردم آمریکا در دوره ای هرگز نتوانستند استیو مک کوئین را به سبب ازدواج با الی مک گرا ببخشند. او پس از هفده سال زندگی با نیل آدامز و با داشتن دو فرزند بزرگ او را طلاق داد و با الی مک گرایی ازدواج کرد که تنها توانست دو سال تحملش کند. اولین دلیل رد کردن مک گرای از خود راضی هم این بود که مک گرا همواره مخالف کارهای خیریه او بود و حتی می خواست در سال 1975بنگاه خیریه ایندیانا را به دولت بسپارد. 2 سال پیش از مرگ بود که مک کوئین با باربارا میتنی ازدواج کرد . مطبوعات ما اما فقط همان 2 سال با الی مک گرا را از او می دیدند و یا به رسمیت می شناختند.

7- سال دیگر سی امین سالمرگ اوست . برای همین آمریکایی ها قرار است به قول معروف خودکشان کنند. مراسم ایالتی و مراسم فدرال خواهند داشت و مهمتر اینکه فهرست برنامه های سال آتی در همین بیست و نهمین سالگردش اعلام شد. یکسال وقت ؟ از پنج جوانی که او در حین خدمت سربازی اش درنیروی مارین ( تفنگداران دریایی) از مرگ حتمی ؛ نجات شان داده بود و حالا به زعم فداکاری او 70 ساله شده اند تا تهیه کنندگانی که با او کار کرده اند و هم چنین اعضای بنگاه خیریه او و فان کلاب های بین المللی و ... از او به عنوان جوانمرد یاد خواهند کرد.

8-ما برای هنرمندان چه می کنیم؟ منظورم قبر مجانی و برگزاری مجلس ختم در مسجد بلال نیست . دوستی می گفت بعد از انتخابات بیمه ی درمانی بعضی از این هنرمندان رفته بالای درخت ، اگر این طور باشد سئوال منهم بدجوری بی ربط است. عزت الله انتظامی متولد 1303 و علی نصیریان و جمشید مشایخی هر دو متولد 1313 هستند ؛ محمد علی کشاورز نازنین را از قلم انداختم . او متولد 1309 است. عمده صنوف حتی ورزش کاران ما به یمن وصل شدن به جریانات سیاسی وارد مقوله های فرهنگی هم می شوند .و باز هم در بورس دیده شدن باقی می مانند.

آقای کشتی گیر سابق ،موسسه فرهنگی راه می اندازد و از چهره ها استفاده می برد. خود را جلو می اندازد و در هر مراسمی در خط مقدم رویارویی با عکاسان وفیلمبرداران قرار می گیرد . فردایش در همین مجلس ختم این عناصر هنری و فرهنگی حاضر می شود و داد سخن می دهد. این ها در مرگ و زندگی هنرمندها زندگی نمی کنند ، ارتزاق می کنند.


http://www.khabaronline.ir/news.aspx?id=27375

قواعد بازی مرد چشم آبی

رئیس مطبوعات ما تکریم اهالی شریف این عرصه را حداقل در سخنانش به جای آورده و خب طبیعی است که دستش حسابی فشرده شود و نوای "دم مرد چشم آبی گرم " همه جا شنیده شود .

اگر همه ما در زندگی حرفه ای مان بتوانیم قاعده بازی را رعایت کنیم یا حداقل کسی را داشته باشیم که در حین بازی مدام قواعد را به ما گوشزد کند آنوقت است که نه تنها کسی آسیب نمی بیند بلکه زیربنا هایمان نیز تقویت می شود.

در زندگی ژورنالیست ها این موهبت وجود دارد که هر روزنامه نگاری بتواند وارد بازی شود .این توانی بالقوه برای همه روزنامه نگاران است . قواعد بازی اتفاقا در زندگی حرفه ای روزنامه نگار های ما هم بسیار سخت است و هم بسیار آسان . آسان از آن جهت که فرض بر این است که هر ژورنالیستی آدمی است عاشق مردمش و ثبات کشورش و پایبند به اعتقادات مذهبی و باورهای دینی و در مجموع فردی است با درک بالا و قدرت آنالیز برای محاسبه ی نیازهای حال حاضر جامعه و با داشتن این ویژگی ها می تواند قواعد بازی را رعایت کند. و سخت است از این جهت که برخی از مسئولین مطبوعاتی فقط خودشان را واجد شرایط فوق می دانند . آنها به ژورنالیست ها با نگاهی حداقلی ؛ و پر از تردید نگاه می کنند. طرفه اینکه بعضی از مسئولین هنوز در حال و هوای دهه های گذشته هستند. و از شرایط روز روزنامه نگاری هیچ اطلاعی ندارند. و اعتقاد دارند بستن سنسور به دست و پای روزنامه نگار برای آنکه خدای ناکرده اشتباهی از او سر نزند دم دست ترین راهکار است.صادقترین آنها فعلا در دید و بازدید هایش به حرف ر رسیده و تا این دیدارها به حرف ی برسد احتمالا آن نگاه حدالاقلی هم مهمان مطبوعات نخواهد بود. تا آن زمان اما تلفات و هزینه ها از هر 2 سو نیز ادامه خواهد داشت و ضرورت بکارگیری قواعد بازی را بیشتر جلوه گری خواهد بخشید.

مرد صادق چشم آبی و رئیس مطبوعات در اولین جلسه ای که با خبرنگاران داشت اعلام کرد که لیست نشریات را به ترتیب حروف الفبا تنظیم کرده و به دیدار خبرنگاران رفته و تا اینجای کار به حرف ر رسیده است . اگر مبنا را فقط همین دیدار ها در نظر بگیریم در جا باید بگوئیم رئیس مطبوعات و اطلاع رسانی مملکت ما قاعده بازی را حسابی رعایت کرده است . چرا که هنوز روی صندلی ننشسته ؛به دیدار بازیگران اصلی این عرصه آمده و احترام و تکریم به جای آورده و خب طبیعی است که دستش حسابی فشرده شود و نوای "دم مرد چشم آبی گرم " همه جا شنیده شود . باری او قاعده بازی را خوب و شیک شروع کرد. او از بیمه و امنیت شغلی خبرنگاران گفت و آینده زیبا و جذابی را برایمان تصویر کرد.

در ادامه اما بنظر می رسد قواعد بازی بهم خورده است چرا که مرد چشم آبی هنوز به حرف ر نرسیده ؛ حرف س را مرخص کرده بود و حرف خ را هم به کما فرستاد ، ضمن اینکه اگرچه حرف ه در آخرین رده است اما حرف ه نیز با رانت یا بدون آن به غشی 2 روزه مبتلا شد.

گاهی قاعده بازی فقط از سوی یک طرف رعایت می شود. قاعده بازی می گوید شان معاون مطبوعاتی و شان مطبوعات توامان باید حفظ شود واین شانیت برای ما و او احترام می آورد. هم چنین در قواعد بازی باید این شان و احترام بیهوده هزینه نشود. روزنامه خبر یک هفته پس از میهمانی با مرد چشم آبی به کما می رود ؛ شاید خبری ها صبوری مرد چشم آبی را کمترین اقدام از سوی او می دانستند شاید هم نه ؛ بااین همه اما قاعده بازی را مدیران خبر رعایت می کنند و اینجا در کنار شانیت البته کمی تا قسمتی مظلومیت هم نصیبشان می شود . خب آنها جزواولین میزبانهای مرد صادق چشم آبی بودند و خیلی هم زود جواب بازدید شان داده شد ... اینجا قاعده بازی فقط از سوی یک طرف بازی رعایت شد و خبری ها چقدر شرافتمندانه و چقدر حرفه ای این بازی را تمام کردند.

اما گاهی قاعده بازی از سوی 2 طرف رعایت نمی شود. این بدترین حالت ممکن است.قاعده بازی می گوید اگر یک آگهی نامربوط در یکی دو روزنامه کار شد ؛ باید به جای در بوق کردن ماجرا لازم است به بقیه روزنامه ها زینهار و آماده باش دادو دروازه بانی کرد تا این اشتباه در جای دیگر تکرار نشود با علم به اینکه مدیران مسئول جراید از این هشدار ها استقبال می کنند. اما وقتی به جای رعایت قاعده بازی کار به لابی کشی می رسد و بد تر از آن بوق ها بصدا درآیند ، از آن شانیت چیزی به جا نمی نماند . باید خیلی خوشبین باشیم که باور کنیم همشهری با مرد چشم آبی از این ببعد باهم آبشان به یک جوی بریزد.

قاعده بازی دعوا راه نمی اندازد ، از بروز آن جلوگیری می کند. اما قواعد بازی برای کسی که حتی بدرستی بد اخلاقی کند یا صبور نباشد شانیت بهمراه نمی آورد. البته گاهی فداکاری هایی لازم می شود که طرف بازی با اعمال آن زمان می خرد و هم به شان خود می افزاید و هم به شان طرف عصبانی خدشه ای وارد نمی کند.

قاعده ی بازی می گوید باید به داشته های قبلی اهالی احترام گذاشت. بد نیست گاهی به جای استارت ابتدایی ؛ نگاه کنیم ببینیم تا قله چقدر فاصله داریم . قاعده بازی می گوید این طرز نگاه برای یک مدیر بویژه اگر رئیس مطبوعات هم باشد ، همدلی بوجود می آورد. فرستادن 12 سئوال به مدیران مسئول و اخذ این جوابها و سپس پالایش این موارد اگر چه بسیار عالی است اما در حقیقت و فقط آب زدن دوباره به دستمالی است که روی پیشانی مریض محتضری قرار داشته ، و این عمل کمی تا قسمتی و برای دقایق بسیار اندکی ممکن است برای مریض سود داشته باشد. قاعده بازی می گوید دید و بازدید مدیر خیلی خوب است اما قواعد بازی می گویند به جای شروع از نقطه صفر بهتر است بگردیم ببینیم طرح ها و پیشنهاداتی که پیش از این برای مطبوعات ارائه شده کجاست و چگونه می شود از آنها استفاده کرد. اگر همدلی باشد عصبانیت و بی صبری از بین می رود و آنگاه قاعده بازی از سر گرفته می شود.

در ضمن قاعده بازی می گوید اگر رنگ چشم مردی را اشتباه نوشته باشی کل نوشته ات میرود بالای درخت؛ از اینرو امیدوارم رنگ چشم جناب آقای دکتر رامین را درست تشخیص داده باشم. تصورم این است که ایشان را اول بار 10 یا 11 سال پیش در دبیرستان فرهنگ یا یک مکان آموزشی دیگر دیدم.در عکس ها یشان نیز بین سبز و آبی و رنگ هیزل عسلی ، بنظر همین آبی های لایت درست تر باشد. چه کنم خیر سرم دارم قواعد بازی را رعایت می کنم.

http://www.khabaronline.ir/news.aspx?id=26782

قواعد بازی مرد چشم آبی

رئیس مطبوعات ما تکریم اهالی شریف این عرصه را حداقل در سخنانش به جای آورده و خب طبیعی است که دستش حسابی فشرده شود و نوای "دم مرد چشم آبی گرم " همه جا شنیده شود .

اگر همه ما در زندگی حرفه ای مان بتوانیم قاعده بازی را رعایت کنیم یا حداقل کسی را داشته باشیم که در حین بازی مدام قواعد را به ما گوشزد کند آنوقت است که نه تنها کسی آسیب نمی بیند بلکه زیربنا هایمان نیز تقویت می شود.

در زندگی ژورنالیست ها این موهبت وجود دارد که هر روزنامه نگاری بتواند وارد بازی شود .این توانی بالقوه برای همه روزنامه نگاران است . قواعد بازی اتفاقا در زندگی حرفه ای روزنامه نگار های ما هم بسیار سخت است و هم بسیار آسان . آسان از آن جهت که فرض بر این است که هر ژورنالیستی آدمی است عاشق مردمش و ثبات کشورش و پایبند به اعتقادات مذهبی و باورهای دینی و در مجموع فردی است با درک بالا و قدرت آنالیز برای محاسبه ی نیازهای حال حاضر جامعه و با داشتن این ویژگی ها می تواند قواعد بازی را رعایت کند. و سخت است از این جهت که برخی از مسئولین مطبوعاتی فقط خودشان را واجد شرایط فوق می دانند . آنها به ژورنالیست ها با نگاهی حداقلی ؛ و پر از تردید نگاه می کنند. طرفه اینکه بعضی از مسئولین هنوز در حال و هوای دهه های گذشته هستند. و از شرایط روز روزنامه نگاری هیچ اطلاعی ندارند. و اعتقاد دارند بستن سنسور به دست و پای روزنامه نگار برای آنکه خدای ناکرده اشتباهی از او سر نزند دم دست ترین راهکار است.صادقترین آنها فعلا در دید و بازدید هایش به حرف ر رسیده و تا این دیدارها به حرف ی برسد احتمالا آن نگاه حدالاقلی هم مهمان مطبوعات نخواهد بود. تا آن زمان اما تلفات و هزینه ها از هر 2 سو نیز ادامه خواهد داشت و ضرورت بکارگیری قواعد بازی را بیشتر جلوه گری خواهد بخشید.

مرد صادق چشم آبی و رئیس مطبوعات در اولین جلسه ای که با خبرنگاران داشت اعلام کرد که لیست نشریات را به ترتیب حروف الفبا تنظیم کرده و به دیدار خبرنگاران رفته و تا اینجای کار به حرف ر رسیده است . اگر مبنا را فقط همین دیدار ها در نظر بگیریم در جا باید بگوئیم رئیس مطبوعات و اطلاع رسانی مملکت ما قاعده بازی را حسابی رعایت کرده است . چرا که هنوز روی صندلی ننشسته ؛به دیدار بازیگران اصلی این عرصه آمده و احترام و تکریم به جای آورده و خب طبیعی است که دستش حسابی فشرده شود و نوای "دم مرد چشم آبی گرم " همه جا شنیده شود . باری او قاعده بازی را خوب و شیک شروع کرد. او از بیمه و امنیت شغلی خبرنگاران گفت و آینده زیبا و جذابی را برایمان تصویر کرد.

در ادامه اما بنظر می رسد قواعد بازی بهم خورده است چرا که مرد چشم آبی هنوز به حرف ر نرسیده ؛ حرف س را مرخص کرده بود و حرف خ را هم به کما فرستاد ، ضمن اینکه اگرچه حرف ه در آخرین رده است اما حرف ه نیز با رانت یا بدون آن به غشی 2 روزه مبتلا شد.

گاهی قاعده بازی فقط از سوی یک طرف رعایت می شود. قاعده بازی می گوید شان معاون مطبوعاتی و شان مطبوعات توامان باید حفظ شود واین شانیت برای ما و او احترام می آورد. هم چنین در قواعد بازی باید این شان و احترام بیهوده هزینه نشود. روزنامه خبر یک هفته پس از میهمانی با مرد چشم آبی به کما می رود ؛ شاید خبری ها صبوری مرد چشم آبی را کمترین اقدام از سوی او می دانستند شاید هم نه ؛ بااین همه اما قاعده بازی را مدیران خبر رعایت می کنند و اینجا در کنار شانیت البته کمی تا قسمتی مظلومیت هم نصیبشان می شود . خب آنها جزواولین میزبانهای مرد صادق چشم آبی بودند و خیلی هم زود جواب بازدید شان داده شد ... اینجا قاعده بازی فقط از سوی یک طرف بازی رعایت شد و خبری ها چقدر شرافتمندانه و چقدر حرفه ای این بازی را تمام کردند.

اما گاهی قاعده بازی از سوی 2 طرف رعایت نمی شود. این بدترین حالت ممکن است.قاعده بازی می گوید اگر یک آگهی نامربوط در یکی دو روزنامه کار شد ؛ باید به جای در بوق کردن ماجرا لازم است به بقیه روزنامه ها زینهار و آماده باش دادو دروازه بانی کرد تا این اشتباه در جای دیگر تکرار نشود با علم به اینکه مدیران مسئول جراید از این هشدار ها استقبال می کنند. اما وقتی به جای رعایت قاعده بازی کار به لابی کشی می رسد و بد تر از آن بوق ها بصدا درآیند ، از آن شانیت چیزی به جا نمی نماند . باید خیلی خوشبین باشیم که باور کنیم همشهری با مرد چشم آبی از این ببعد باهم آبشان به یک جوی بریزد.

قاعده بازی دعوا راه نمی اندازد ، از بروز آن جلوگیری می کند. اما قواعد بازی برای کسی که حتی بدرستی بد اخلاقی کند یا صبور نباشد شانیت بهمراه نمی آورد. البته گاهی فداکاری هایی لازم می شود که طرف بازی با اعمال آن زمان می خرد و هم به شان خود می افزاید و هم به شان طرف عصبانی خدشه ای وارد نمی کند.

قاعده ی بازی می گوید باید به داشته های قبلی اهالی احترام گذاشت. بد نیست گاهی به جای استارت ابتدایی ؛ نگاه کنیم ببینیم تا قله چقدر فاصله داریم . قاعده بازی می گوید این طرز نگاه برای یک مدیر بویژه اگر رئیس مطبوعات هم باشد ، همدلی بوجود می آورد. فرستادن 12 سئوال به مدیران مسئول و اخذ این جوابها و سپس پالایش این موارد اگر چه بسیار عالی است اما در حقیقت و فقط آب زدن دوباره به دستمالی است که روی پیشانی مریض محتضری قرار داشته ، و این عمل کمی تا قسمتی و برای دقایق بسیار اندکی ممکن است برای مریض سود داشته باشد. قاعده بازی می گوید دید و بازدید مدیر خیلی خوب است اما قواعد بازی می گویند به جای شروع از نقطه صفر بهتر است بگردیم ببینیم طرح ها و پیشنهاداتی که پیش از این برای مطبوعات ارائه شده کجاست و چگونه می شود از آنها استفاده کرد. اگر همدلی باشد عصبانیت و بی صبری از بین می رود و آنگاه قاعده بازی از سر گرفته می شود.

در ضمن قاعده بازی می گوید اگر رنگ چشم مردی را اشتباه نوشته باشی کل نوشته ات میرود بالای درخت؛ از اینرو امیدوارم رنگ چشم جناب آقای دکتر رامین را درست تشخیص داده باشم. تصورم این است که ایشان را اول بار 10 یا 11 سال پیش در دبیرستان فرهنگ یا یک مکان آموزشی دیگر دیدم.در عکس ها یشان نیز بین سبز و آبی و رنگ هیزل عسلی ، بنظر همین آبی های لایت درست تر باشد. چه کنم خیر سرم دارم قواعد بازی را رعایت می کنم.

http://www.khabaronline.ir/news.aspx?id=26782

قواعد بازی مرد چشم آبی

رئیس مطبوعات ما تکریم اهالی شریف این عرصه را حداقل در سخنانش به جای آورده و خب طبیعی است که دستش حسابی فشرده شود و نوای "دم مرد چشم آبی گرم " همه جا شنیده شود .

اگر همه ما در زندگی حرفه ای مان بتوانیم قاعده بازی را رعایت کنیم یا حداقل کسی را داشته باشیم که در حین بازی مدام قواعد را به ما گوشزد کند آنوقت است که نه تنها کسی آسیب نمی بیند بلکه زیربنا هایمان نیز تقویت می شود.

در زندگی ژورنالیست ها این موهبت وجود دارد که هر روزنامه نگاری بتواند وارد بازی شود .این توانی بالقوه برای همه روزنامه نگاران است . قواعد بازی اتفاقا در زندگی حرفه ای روزنامه نگار های ما هم بسیار سخت است و هم بسیار آسان . آسان از آن جهت که فرض بر این است که هر ژورنالیستی آدمی است عاشق مردمش و ثبات کشورش و پایبند به اعتقادات مذهبی و باورهای دینی و در مجموع فردی است با درک بالا و قدرت آنالیز برای محاسبه ی نیازهای حال حاضر جامعه و با داشتن این ویژگی ها می تواند قواعد بازی را رعایت کند. و سخت است از این جهت که برخی از مسئولین مطبوعاتی فقط خودشان را واجد شرایط فوق می دانند . آنها به ژورنالیست ها با نگاهی حداقلی ؛ و پر از تردید نگاه می کنند. طرفه اینکه بعضی از مسئولین هنوز در حال و هوای دهه های گذشته هستند. و از شرایط روز روزنامه نگاری هیچ اطلاعی ندارند. و اعتقاد دارند بستن سنسور به دست و پای روزنامه نگار برای آنکه خدای ناکرده اشتباهی از او سر نزند دم دست ترین راهکار است.صادقترین آنها فعلا در دید و بازدید هایش به حرف ر رسیده و تا این دیدارها به حرف ی برسد احتمالا آن نگاه حدالاقلی هم مهمان مطبوعات نخواهد بود. تا آن زمان اما تلفات و هزینه ها از هر 2 سو نیز ادامه خواهد داشت و ضرورت بکارگیری قواعد بازی را بیشتر جلوه گری خواهد بخشید.

مرد صادق چشم آبی و رئیس مطبوعات در اولین جلسه ای که با خبرنگاران داشت اعلام کرد که لیست نشریات را به ترتیب حروف الفبا تنظیم کرده و به دیدار خبرنگاران رفته و تا اینجای کار به حرف ر رسیده است . اگر مبنا را فقط همین دیدار ها در نظر بگیریم در جا باید بگوئیم رئیس مطبوعات و اطلاع رسانی مملکت ما قاعده بازی را حسابی رعایت کرده است . چرا که هنوز روی صندلی ننشسته ؛به دیدار بازیگران اصلی این عرصه آمده و احترام و تکریم به جای آورده و خب طبیعی است که دستش حسابی فشرده شود و نوای "دم مرد چشم آبی گرم " همه جا شنیده شود . باری او قاعده بازی را خوب و شیک شروع کرد. او از بیمه و امنیت شغلی خبرنگاران گفت و آینده زیبا و جذابی را برایمان تصویر کرد.

در ادامه اما بنظر می رسد قواعد بازی بهم خورده است چرا که مرد چشم آبی هنوز به حرف ر نرسیده ؛ حرف س را مرخص کرده بود و حرف خ را هم به کما فرستاد ، ضمن اینکه اگرچه حرف ه در آخرین رده است اما حرف ه نیز با رانت یا بدون آن به غشی 2 روزه مبتلا شد.

گاهی قاعده بازی فقط از سوی یک طرف رعایت می شود. قاعده بازی می گوید شان معاون مطبوعاتی و شان مطبوعات توامان باید حفظ شود واین شانیت برای ما و او احترام می آورد. هم چنین در قواعد بازی باید این شان و احترام بیهوده هزینه نشود. روزنامه خبر یک هفته پس از میهمانی با مرد چشم آبی به کما می رود ؛ شاید خبری ها صبوری مرد چشم آبی را کمترین اقدام از سوی او می دانستند شاید هم نه ؛ بااین همه اما قاعده بازی را مدیران خبر رعایت می کنند و اینجا در کنار شانیت البته کمی تا قسمتی مظلومیت هم نصیبشان می شود . خب آنها جزواولین میزبانهای مرد صادق چشم آبی بودند و خیلی هم زود جواب بازدید شان داده شد ... اینجا قاعده بازی فقط از سوی یک طرف بازی رعایت شد و خبری ها چقدر شرافتمندانه و چقدر حرفه ای این بازی را تمام کردند.

اما گاهی قاعده بازی از سوی 2 طرف رعایت نمی شود. این بدترین حالت ممکن است.قاعده بازی می گوید اگر یک آگهی نامربوط در یکی دو روزنامه کار شد ؛ باید به جای در بوق کردن ماجرا لازم است به بقیه روزنامه ها زینهار و آماده باش دادو دروازه بانی کرد تا این اشتباه در جای دیگر تکرار نشود با علم به اینکه مدیران مسئول جراید از این هشدار ها استقبال می کنند. اما وقتی به جای رعایت قاعده بازی کار به لابی کشی می رسد و بد تر از آن بوق ها بصدا درآیند ، از آن شانیت چیزی به جا نمی نماند . باید خیلی خوشبین باشیم که باور کنیم همشهری با مرد چشم آبی از این ببعد باهم آبشان به یک جوی بریزد.

قاعده بازی دعوا راه نمی اندازد ، از بروز آن جلوگیری می کند. اما قواعد بازی برای کسی که حتی بدرستی بد اخلاقی کند یا صبور نباشد شانیت بهمراه نمی آورد. البته گاهی فداکاری هایی لازم می شود که طرف بازی با اعمال آن زمان می خرد و هم به شان خود می افزاید و هم به شان طرف عصبانی خدشه ای وارد نمی کند.

قاعده ی بازی می گوید باید به داشته های قبلی اهالی احترام گذاشت. بد نیست گاهی به جای استارت ابتدایی ؛ نگاه کنیم ببینیم تا قله چقدر فاصله داریم . قاعده بازی می گوید این طرز نگاه برای یک مدیر بویژه اگر رئیس مطبوعات هم باشد ، همدلی بوجود می آورد. فرستادن 12 سئوال به مدیران مسئول و اخذ این جوابها و سپس پالایش این موارد اگر چه بسیار عالی است اما در حقیقت و فقط آب زدن دوباره به دستمالی است که روی پیشانی مریض محتضری قرار داشته ، و این عمل کمی تا قسمتی و برای دقایق بسیار اندکی ممکن است برای مریض سود داشته باشد. قاعده بازی می گوید دید و بازدید مدیر خیلی خوب است اما قواعد بازی می گویند به جای شروع از نقطه صفر بهتر است بگردیم ببینیم طرح ها و پیشنهاداتی که پیش از این برای مطبوعات ارائه شده کجاست و چگونه می شود از آنها استفاده کرد. اگر همدلی باشد عصبانیت و بی صبری از بین می رود و آنگاه قاعده بازی از سر گرفته می شود.

در ضمن قاعده بازی می گوید اگر رنگ چشم مردی را اشتباه نوشته باشی کل نوشته ات میرود بالای درخت؛ از اینرو امیدوارم رنگ چشم جناب آقای دکتر رامین را درست تشخیص داده باشم. تصورم این است که ایشان را اول بار 10 یا 11 سال پیش در دبیرستان فرهنگ یا یک مکان آموزشی دیگر دیدم.در عکس ها یشان نیز بین سبز و آبی و رنگ هیزل عسلی ، بنظر همین آبی های لایت درست تر باشد. چه کنم خیر سرم دارم قواعد بازی را رعایت می کنم.

http://www.khabaronline.ir/news.aspx?id=26782

مرده‌ای که آلزایمر هم دارد


بیست سال آزگار است که او خلق الله را سر کار گذاشته . یک بار می گوید یک وجب آرزو هم ندارم و در جای دیگر اما یقه ی زمین و زمان را می گیردو از همه شاکی است.

پیرمرد پرحرف و بی نوای قبلا نیویورکی و به قول خودش در حال حاضر اهل هیچ کجا ، امسال رکورد جدیدی از خود در تعداد مصاحبه های مطبوعاتی و تلویزیونی بر جای گذاشته و رقیبش در این عرصه باز هم کسی نیست جز خودش . آلن به عنوان یک فیلمساز درجه یک تثبیت شده ، طی نوامبر 2007 تا اکتبر 2008 ؛ 48 مصاحبه ی مطبوعاتی انجام داده که این گفتگوها ؛ هم بانشریاتی پروزن و بسیار معتبر مثل " نیویورکر " صورت گرفته و هم با مطبوعات زردی مثل "سان ".


امسال او پرکارتر نشان داده و دست رد به سینه ی هیچ خبرنگاری نزده .چنانکه هم با مجله ی سینمایی "دنمارک فیلم" به عنوان هفته نامه ای بسیار گمنام و با تیراژ 5500 نسخه واقع در شمالی ترین نقطه زمین دیالوگ کرده ،هم با نیوزویک و سانفرانسیسکو کرونیکل که اولی تک است و دومی ششمین تیراژ را در یو اس دارد .


آلن اما طی 15 نوامبر 2008 تا اول نوامبر امسال این رقم را به عدد باورنکردنی 63 عنوان مصاحبه مطبوعاتی ارتقا داده و گستره ی جفرافیایی نشریاتی که با او گفتگو کرده اند فقط قطب شمال را در بر نمی گیرد .


به همه ی این ها اما باید کانال های تلویزیونی اسپانیا و انگلستان را هم اضافه کنید. پیرمرد غرغروی 74 ساله حسابی دم رسانه های این 2 کشور را داشته و چرا ؟ آلن مدتهاست که در لندن و بارسلونا لنگر انداخته و احترام کسب می کند. و آخرین فیلمش را نیز در لندن ساخته است.


مگر خودش در مارس 2001 نگفته بود:


فیلم ساختن خارج از نیورک جانم در حکم مردن است . من فیلمسازی نیستم که در سواحل غم زده ی شهرهای انگلیس بخواهم فیلمی بسازم. کار در لندن ؟ باور نکردنی است . محال است...


او که یکسال و نیم پیش برای ساختن " هرچه که کارگر افتد" دوباره به نیویورک برگشته بود ؛ بازهم با بی محلی هم شهریهایش روبرو شد و مجددا و به اروپایی برگشت که هنوز هم برایش سر و دست می شکند.


همه این ها را برای این گفتم تا به مصاحبه های اخیرش برسیم. جایی که وودی آلن بالاخره به چند نکته مهم اشاره و اعتراف کرد ؛ او در گفتگوی مفصل اش با نیویورکر در هفته آخر اکتبر با جملاتی حسرت برانگیز شخصیت بوریس در آخرین فیلمش را بسیار نزدیک به خود توصیف کرد. و چرا این نکته مهم است؟ برای اینکه او در مصاحبه های مربوط به فیلم " هرچه که کارگر افتد" از هر ترفندی استفاده کرد تا از جواب دادن به این سئوال که چقدر کاراکتر بوریس به وودی آلن راستکی! شباهت دارد، فرار کند. در مراسم افتتاحیه ی این فیلم در نیویورک در 19 ژوئن امسال ، که متاسفانه حقیر هم برگزار شده بود او کج دارو مریز به این پرسش پاسخ داده بود و پیش تر از آنهم در جشنواره ی تریبیکا که متعلق به رابرت دونیروی نازنین خودمان است در آوریل امسال ، با مزه اینجا بود که در پاسخ به شباهتش به بوریس در فیلم " هرچه که کارگر افتد" فرار را برقرار ترجیح داد و کاری کرد که فقط از وودی آلن برمی آید ، او رو به جمعیت فریاد زد :


من مرده ای هستم که تازه کشف کرده آلزایمر هم دارد.و دست همسرش "سون یی پیروین" را گرفت و پرید توی لیموزین و در رفت .


موضوع مهم دیگر در گفتگویش با نیویورکر اما این بود که وودی آلن بسیار عصبی با شاهکارهایش وبا فیلم های جاودانه اش برخورد کرد. مضمون این دلخوری آلن شاید درست باشد. به زعم او نسل جدید پی درپی در این 35 تا 40 سال اخیر اگرچه " پول را بردارو فرارکن" را دیده و بسیار هم لذت برده اما سراغی از سازنده ی این کار در سالهای اخیر نمی گیرد. آلن معتقد است مطبوعات سینمایی آمریکایی و روزنامه ها از کارهای او بعد از "آنی هال" چیزی ننوشتند تا " گلوله ها بر فراز برادوی" ساخته شد. سپس بازهم مطبوعات آمریکایی اورا به گوشه ای انداختند و دیگر کاری به کارش نداشتندو این روند تا کنون ادامه داشته است. جالب اینجاست که آلن اعتقاد دارد عمده ی مطبوعات اروپایی و اصلا در تمام دنیا به جز آمریکا همگان اورا می شناسند و کارهایش را دوست دارند. و مقایسه کرده که اروپایی ها اگرچه زیروبم کارهایش را بارها وبارها در گفتکوها ی مطبوعاتی و یا تلویزیونی شان با او پرسیده اند و می دانند اما بازهم برای چندمین بار و دوباره و دوباره از او می پرسند . او این همه گلایه می کند و از زمین و زمان شاکی است اما در ونیز امسال گفته بود : یک وجب آرزو هم ندارم.


اینجاست که واقعا آن جمله ی بامزه ای که در افتتاحیه ی تریبیکا ی امسال گفته بود عینیت تام و تمام پیدا می کند. او واقعا یک مرده ای است که آلزایمر هم پیدا کرده و به یاد نمی آورد که سهم عمده ی موفقیت هایش مدیون مطبوعات دهه ی 70 است. او از همان موقع عطش سیری ناپذیری برای دیالوگ کردن داشت . روندی که روز به روز بیشتر هم می شود. او با 74 سال سن هنوز مثل جوان های 20 ساله با حضور ذهنی باورنکردنی در گفتگو هایش از گذشته حال و آینده می گوید و این را مدیون حرافی ذاتی اش باید دانست.


برای ایرانی جماعت وودی آلن با فیلم های جاودانه اش احترام پیدا می کند. باور کنیم همین است و بس . مشکل اینجاست که به او احترام می گذاریم اما دیگر دوستش نداریم. مگر می شود "پول را بردارو فرار کن " را برای پانصدمین بار ببینیم و ازخنده نمیریم؟ یا اگر هوس دیدن یک کمدی رومانس به سرمان بزند بازهم برای صدمین بار یکی از انتخاب هایمان ؛ آنی هال خواهد بود. بدبختی اینجاست که دیگر تحمل فیلمی که از سناریو های هزار صفحه ای درست شده باشد را نداریم. کاری که آلن در تمام چهل سال فیلمسازی اش انجام داده . فیلم های او تریلر های کلمات را جابجا می کند و پانزده یا بیست سال است که دیگر فاتحه این گونه فیلم ها خوانده شده. و تماشاگر فیلم های حراف را نمی پسندد. دیگر دهه ی هفتاد نیست که وراجی در فیلم های سینمایی هنر به حساب بیاید و البته وودی آلن استاد تمام عیار این گونه ساخت و ساز ها بود.با همه ی این حرف ها اگر فکر می کنید او یک مرده ی آلزایمر گرفته نیست منتظر آخرین فیلمش بمانید . اینهم اسم فیلمش با تایتل اصلی :you will meet a tall dark stranger . ترجمه اش هم با خودتان . وچرا؟ چون حداقل آلن 25 سال است که حتی با عنوان فیلم هایش هم خلق الله را آزار می دهد . چرا که مشکل فقط به ما برنمی گردد. فرانسوی ها برای هر اکران از کارهای او هفت یا هشت عنوان مجبورند در نظر بگیرند . یعنی در محله ی شمالی پاریس فیلمش یک عنوان دارد و دو تا خیابان پایین تر یک عنوان و پوستر دیگر و... او از این بازی ها کیف می کند و سرآخر هم می گوید آلزایمر مرده ای دارم.


http://www.khabaronline.ir/news.aspx?id=25257

پا برهنه به اسکار می روم !


تازه ترین گفتگوی مارتین اسکورسیسی در باره آخرین فیلمش شاترآیلند ؛ آینده سینمای مستقل و کارنامه ی حرفه ای او

اگر سینما را به معنای واقعی کلمه دوست و هم نفس خود بدانید ؛ همیشه یک امیدواری پنهان خواهید داشت. این امید در زندگی شما تاثیری شگرف می گذارد.


این جمله از مارتین اسکورسیسی نازنین خودمان است. او مهمترین و تاثیرگذارترین فیلمساز صاحب سبکی است ؛ که سینمای مستقل را در این 20 سال اخیر سرپا نگاه داشته و البته تاوان این کارش را هم پرداخته. دیدگاه او باعث شده تا صاحبان پول و سرمایه در این صنعت همیشه به پروپای او بپیچند .و اسکورسیسی بابت اعمال این پست فطرتی ها حقیقتا دلخون است.


آخرین دست پخت همین بچه پرروها ؛ تعویق اکران آخرین ساخته مارتین اسکورسیسی یعنی فیلم " شاتر آیلند" از دوم اکتبر(9 مهر) به نوزدهم فوریه (30 بهمن) بود. این کار را رئیس پامورانت "برد گری " انجام داد. و ادعا کرد خود اسکورسیسی هم هیچ شکایتی ندارد.


اما حرفهای اسکورسیسی در باره سینما و فیلم آخرش(SHUTTER ISLAND) و هم چنین احساسش در باره اینکه با 66 سال سن سالهای آخر دوران حرفه اش را چطور می گذراند ؛ که از شبکه cbs در هفته دوم اکتبر پخش شد ؛ ثابت کرد؛ که استاد هیچ دل خوشی از این تصمیم پارامونتی ها ندارد . آنچه در ذیل می آید اما ترجمه ی گزیده ی تازه ترین مصاحبه ی مطبوعاتی اوست که هفته ی پیش با نشریه " امپایر" انجام گرفته و در آن او بار دیگر و با صراحت بیشتری بر سران کمپانی های فیلم سازی تاخته است. به گفته خودش او نیازی به اسکار فیلم اش " شاتر آیلند"نداشت. اما مهمترین سئوالش این است که چرا تهیه کننده ها ، اینقدر تعهدات اخلاقی شان نسبت به مردم را دست کم گرفته اند و اینقدر با افکار مردم بازی می کنند .

اول از هرچیز بگذارید با یک سئوال غیر متعارف شروع کنم. آیا در 66 سالگی هنوز همان انگیزه ای را برای ساخت فیلم دارید که در سال 1967 داشتید؟ موقعیکه داشتید "اول من حرف می زنم " اولین فیلم بلند سینمایی تان را می ساختید؟ آن موقع شما 24یا 25 ساله بودید.

آن موقع من یک جوان خام 23 ساله بودم . عاشق سینما بودم . اما خب هیچ چیز هم از آن نمی دانستم. فقط این را میدانستم که باید بنویسم و فیلم بسازم.مادرم آن زمان می گفت تو حاضری برای فیلم ساختن آدم بکشی. به هر حال من بزرگ شدم و این شانس را داشتم که از سینما چیز یاد بگیرم .هرچیزی که بدرد کارم بخورد.آن انگیزه را الان هم دارم اما دیگر خام نیستم .شاید بهتر باشد که بگویم انگیزه ام همان است اما پخته شدم و احساس مسئولیت می کنم .

و این احساس مسئولیت دست شما را باز نمی گذارد که هر سال یا حداقل هر دو یا سه سال یکبار فیلم بسازید؟

من هرگز کارم را تعطیل نمی کنم . تنها تفاوتی که دارم این است که احساس مسئولیتم باعث می شود احساس نیاز به دوچیز در من شدت گیرد. اول احساس نیاز به محترم نگاهداشتن دوستدارانم و دیگری احساس نیاز به یادگیری و دانستن بیشتر و بیشتر. برای همین است که برخلاف عمده ی فیلمسازها و همکارانم ؛ من هنوز فیلم کوتاه و یا فیلم مستند هم می سازم. در این پروژه هاست که گیر های کارم احتمال دارد رفع شوند و باعث شوند من از سینما فاصله نگیرم. بنابر این من تعطیلات کمی دارم حتی اگر چند سال یک دفعه یک اثر سینمایی کلان ارائه دهم. این روش باعث می شود تمرکز را از دست ندهم و پروژه ی نیمه کاره نداشته باشم.

واقعا در طی این دوران حرفه ای تان کار نیمه تمام نداشته اید؟چون ممکن است شما برنامه ریزی تان دقیق بوده باشد اما چون سینما کاری جمعی است ممکن است تغییر اولویت های استودیو یا حوادث پیش بینی نشده شما را از هدفتان دور کند...

...( با خنده) چرا یکبار شده مثل داستان اسکار سال 2002 پس ازآن حادثه تروریستی عجیب که باعث شد بر روال کار تاثیر بگذارد. در آن سال انگار اسکار را از دست من گرفتند و از روی سن پرتم کردند روی صندلی ها و گفتند فقط لبخند بزن... ( با خنده) خب این یک کار نیمه تمام بود.

یعنی خود را لایق ترین فرد برای دریافت اسکار بهترین کارگردانی برای فیم تان " دارودسته و نیویورکی" در مراسم اسکار سال 2002می دانید؟

من درجواب کار نیمه تمام دارید یا نه ؟ این مثال یا بهتر بگویم این خاطره را بیان کردم.این بحث ها قدیمی شده .ما که تماشاگرانمان را و دوستدارانمان را نمی توانیم گول بزنیم. اصلا من مدام حواسم به تماشاکر سینماست . آنها لایق ارزشمند ترین احترام ها هستند. اگر سینما به آنها احترام بگذارد ما نیز محترم می شویم.بلایی که به سر دارودسته ی نیویورکی آمد به دلایل بسیار مهملی مربوط میشد. اکران فیلم بارها عقب افتاد ، با این دلیل که مردم به دلیل واقعه 11 سپتامبر دیگر تحمل خشونت ندارند. در حالی که در آن موقع سریالهای خشن و آشغالی فراوانی از تلویزیون پخش می شد که مخاطب فراوان هم داشت. شانس اسکار دی کاپریو و دانیل دی- لوئیس را از بین بردند.

این گونه برداشت می کنم که شما برای بازیگرانتان و تماشاگران فیلم هایتان بیشتر نگران هستید تا برای کارنامه حرفه ای خودتان ؟

دقیقا همینگونه هست. ما فیلمساز ها تنها هستیم. این بازیگرها و عوامل هستند که ما را یاری می دهند. این را هم بگویم وقتی شما در دنیای سینما چند جایزه می گیرید و فعال و مطرح هستید دیگر به تنها چیزی که فکر می کنید اعتبار است . و یادگیری شیوهایی راستین و اصیل و حقیقی برای از دست ندادن آن اعتبار.

برای همین است که چنین فیلمسازی برای خود هزاران برابر بیشتر از همکاران دیگر احساس مسئولیت می کند. اما استودیو ها هرگز در بند این اخلاقیات و به این شدت نیستند. اصلا به دوران سالهای 1930 برگشته ایم . سالهایی که استودیو ها و مدیران اش بر سینما حکم می راندند. بازیگر ناتوان نقش اول می گرفت و کارگردان بی سواد فیلمهای بزرگ.چرا که تهیه کننده ی منصوب سران کمپانی ها فیلم ها را در حقیقت تولید می کردند.

به نظر می رسد از پارامونتی ها بابت تعویق " شاتر آیلند" دلخورید و این حرفها به روشنی به آنها به ویژه "برد گری " بر می گردد. چرا فیلم در تابستان اکران نشد؟ آیا داستان باید در فصل خاصی اکران شود؟

" شاتر آیلند" فیلم فصلی نیست . داستانی دارد که مردم با قصه اش به سبب داستانهای حقیقی و مشابهش آشنایند. همه می دانند این جزیره کجاست و در آن چه می گذشته . اما " شاتر آیلند" ما ؛خب چیزهای فراوانی دارد که باید با دقت ببینید. از مدیران پارامونت ناراضی نیستم. از این طرز فکر صاحبان پول و سرمایه در صنعت سینما است که بیزارم و یا دلخورم.آنها باید به تماشاگر احترام بگذارند . در ضمن چه کسی گفته مواظب جیبشان نباشند؟ آنها 100 درصد منافع اقتصادی شان را در نظر می گیرند. وقتی اکران یک فیلم که امضای اسکورسیسی را در ابتدا و انتهایش دارد ؛ 4 بار به تعویق می افتد ؛ برای همه شایعه و حرف درست می شود خود من هم به نگرانی می افتم...

ببخشید که به نوعی دوباره تکرار می کنم اما یکی از این نگرانی هایتان که الآن به آن اشاره کردید ،از دست رفتن یک اسکار دیگر نیست ؟

...(با خنده ) من در اسکار امسال پابرهنه شرکت می کنم . با پای برهنه روی فرش قرمز راه می روم برای اینکه فیلمی برای عرضه ندارم. در حقیقت این یک اصطلاح است.وقتی فیلمی نداری دیگر فکری برای اسکار باقی نمی ماند. قبلا گفتم ؛ اسکار همان یکبار کافی است. برای لئوناردو نگرانم و برای بچه های دیگر و عوامل دیگر . قرار نیست آنها یا هر کسی و حتی خود من ، همواره در آثار خوب یا ممتازی کار کنیم. فرصت بهترین بودن در سینما بسیار محدود است و شانس ها اندک .باید به بهترین شیوه از این فرصت ها استفاده کرد و در جاده سعادت گام زد .


http://www.khabaronline.ir/news.aspx?id=23802

فدریکو دیروز مرد




این جمله شما را بیاد چه فیلمی می اندازد : زامپانو وارد می شود .نهم آبان سالگرد در گذشت فللینی است.

فدریکو فللینی در 31 اکتبر 1993 در 73 سالگی در شهر رم با دوستانش در سراسر دنیا خداحافظی کرد . ولی چنان کارهای جاودانه ای از خود به جای گذاشت که هیچ کس مرگش را باور نکند. چنانچه 2 اثر نازنین او "جاده " و " هشت و نیم " حداقل چند نسل از تماشاگران و دانشجویان سینما را برای درک فیلمی خاص و رویایی سیراب کرده .اگرچه در تربیت فللینی نقش بی همتای روبرتو روسیلینی کاملا آشکار است ، اما این نبوغ فللینی بود که توانست او را از زیر سایه بزرگان سینمای ایتالیا بیرون بیاورد. و کاراکتر و شخصیت ممتازی و مهمتر از همه مستقل به او بدهد .آنهم در سینمایی که به قول "ویتوریو دسیکا"ی فقید ، آنقدر در ورودی اش به دنیای کارگردانی گشاد و بی درو پیکر است ، که هر جانور بی مصرف و نخاله ای از آن می تواند رد شود و یکی دو فیلمی هم بسازد...

فللینی مولفی دست به قلم بود . این مهم به گفته ی " روسیلینی " ممتاز ترین ویژگی فدریکو به حساب می آمد. برای همین کشف او بود که فللینی در آثار ماندگاری از جمله " رم شهر بی دفاع" همکار ارشد فیلمنامه بود .طرفه اینکه برای همین فیلم بود که مقام فدریکو فللینی در جمع کارگردانان سینمای ایتالیا تثبیت گشت . چراکه به بهترین وجهی مسئولیت دستیار کارگردانی روسیلینی را در همین فیلم به انجام رسانید.


سه سال سال تربیت و آموختن نزد روسیلینی آنقدر پربار بود که فدریکو به طور مستقل جلو بیاید و اولین فیلمش را در سال 1951 کارگردانی کند. فیلم اول او به نوعی هم بیان داستان پر از غم و رنج اهالی نمایش بود. او به رفتار شناختی آدمهایی پرداخته بود که بگونه ای هم صنف به حساب می آمدند. "روشنایی های واریته "به عنوان اولین کار فللینی اکران اروپایی آبرومندی داشت و در انگلستان نیز کارش را تحویل گرفتند. اما این فیلم در آمریکا نیز اکران شد و به عبارتی برای فللینی گرید بین المللی آورد."شیخ سفید" او که سال بعد یعنی در 1952 ساخته شد ، به معنای واقعی کلمه کولاک کرد. طنز تلخ و سیاه فیلم این بار یقه ی بازیگران صاحب نام سینمای ایتالیا را گرفت . فللینی از دنیای سیاه و پوشالی و سرشار از دنائت این ستاره ها ، چنان هجویه ای ساخت که هنوز تازه وسرزنده جلوه گری می کند.


" جاده " اما به تعبیری جزو 5 فیلم کلاسیک و ماندگار سینماست . فیلمی که فللینی در سال 1954ودر 34 سالگی اش آن را ساخت . یک فیلم نئورالیستی محض با داستان بسیار گیرا که موضوع جهانشمول فقرو نداری را روایت می کرد. فیلمی که سینما دوستان ایرانی نیز به آن علاقه مند ند. جاده اما باعث شد هم خود فدریکو به اولین اسکارش برسد و هم اینکه یک آهنگساز نابغه و 2 بازیگر ایده آل به دنیای سینما معرفی شوند. " نینو روتا" موسیقیدان ایتالیایی چنان سهمی در به بار نشستن نماهای فیلم جاده دارد که بسیاری اعتقاد داشتند و دارند که بدون موسیقی روتا ،فیلم جاده احتمالا اینقدر نمادین مطرح نمی شد . هم چنانکه سهم " آنتونی کویین" بازیگر نقش " زامپانو و " جولیتا ماسینا" بازیگر نقش جلسومینا در این فیلم انکارنشدنی است . به قول نویسنگان آن زمان فیلم " جاده " هدیه ای کامل و بی نظیر از طرف خداوند بود که به سینما داده شد. وقتی جاده اکران شد ، فللینی و ماسینا دهمین سال ازدواج موفق شان را نیز جشن گرفتند.

در دهه ی 60 فللینی بازهم پرکار بود و آثارش مثل " زندگی شیرین"و همین مهمترین کارش بعد از " جاده" یعنی فیلم " هشت و نیم " با استقبال روبرو شد و تاثیر گذاری اش بر بدنه سینما هم انکار ناپذیر . با اینحال فللینی در آستانه ی دهه 70 دیگرهر آنچه ساخت کارهایی بزرگ نام نگرفتند. البته او از پا ننشت و تا 70 سالگی برای سینما هم می نوشت و هم اگربه پروژه ای دعوت می شد حتما قبول می کرد. تا اینکه در سال 1990 با ساخت " صدای ماه " از این عرصه کنار کشید.

کارنامه ی حرفه ای او با ساخت دقیقا 25 فیلم بسته شد . 25 فیلمی که فدریکو بین سالهای 1951 تا 1990ساخت و از این بین حداقل 12 فیلم او آثاری خاص به حساب آورده می شوند و این به نوبه ی خودش درجا یک رکورد است و تاثیر گذاری اش ؛از 12 باری که نامزد دریافت جایزه ی اسکار شد ؛ کمتر نیست.

دیگر اینکه فدریکو وقتی شیخ سفید را ساخت به صورتی بنیادین از ستاره های باسمه ای و هرزه سینما دل چرکین بود . به گفته خودش برای ساخت این فیلم ادای وظیفه سنگینی را در خود حس می نمود . او به صورت عملی نیز این مهم را اثبات کرد. در عمده ی سینماهای دنیا ، جایی که پیوند زناشویی سست ترین پیوند ها نام دارد؛ زوج " فدریکو فللینی " و " جولیتا ماسینا " 50 سال تمام در کنار هم به آرامش زندگی کردند . آنها که در سال 1943 ازدواج کرده بودند تا نیم قرن بعد با هم بودند تا اینکه فدریکو در 31 اکتبر 1993 درگذشت و جولیتا نیز بیش ازسه ماه پس از فوت فدریکو دوام نیاورد و او هم در 23 مارس 1994 به فدریکو ملحق شد.


http://www.khabaronline.ir/news.aspx?id=22527

۱۳۸۸ شهریور ۱۰, سه‌شنبه











به بهانه درگذشت «بادشولبرگ»، پرونده‌ او تا ابد باز خواهد ماند
همه تان را لو میدهم من یک آقازاده ام!

آمریکایی‌جماعت یا باد شولبرگ را یک پست‌فطرت تمام‌عیار می‌داند و یا یک ترسوی نان به نرخ روزخور که البته هیچ‌کدام از این 2 واژه، افتخاری برای کسی ایجاد نمی‌کند.
«... فنجان‌ام را سر می‌کشم و همه را لو می‌دهم। برادرم؛ همکارم؛ سگ دوست‌داشتنی مادرم را هم لو می‌دهم. اگر باز هم 27 ساله شوم؛ باز هم همه را لو می‌دهم...»اینها بخشی از حرف‌های «بادشولبرگ»budd Schulberg در برنامه تلویزیونی «هفته آخر تابستان» در سپتامبر 1980 است. بادشولبرگی که 5 آگوست امسال در 95 سالگی مرد و همچنان تا ابد پرونده خیانتش به همکاران و اهالی سینما بازخواهد ماند.


شولبرگ با شروع جنگ‌جهانی اول در 1914 در نیویورک به دنیا آمده و برای آمریکایی جماعت 2 وجه و 2 رو دارد و برای مردمان دیگر سرزمین‌ها فقط یک رو. هنوز هم مانند سال‌های 50؛ هیچ وجه دیگری به او اضافه نشده است. او یک آقازاده بود در بین اهالی سینمای آمریکا و مزخرف‌ترینشان. آمریکایی جماعت یا شولبرگ را یک پست‌فطرت تمام‌عیار می‌داند و یا یک ترسوی نان به نرخ روزخور که البته هیچ‌کدام از این 2 واژه، افتخاری برای کسی ایجاد نمی‌کند. و اما برای مردمان دیگر سرزمین‌ها این بابا یک سناریست بوده و بس. حالا یک سناریو‌اش را عالیجناب «مارلون براندو» بازی کرده و دیگری را «همفری بوگارت».همین و همین. اما ماجرا چیست؟ حتی مرگ شولبرگ هم نمی‌تواند داستان زندگی و شخصیتی او را ببندد؟ اگر کسی رئیس کمپانی پارامونت بعد از جنگ‌جهانی دوم باشد و همسرش نیز یک کارگزار ارشد سینمایی در همین هنگام، نتیجه ازدواجشان ختم می‌شود به یک بچه‌پرروی آقازاده!
بادشولبرگ در 27 مارس 1914 که زاده شد تا 19 سال بعد چنین زندگی‌ای داشت. پدرش بنجامین پرسیوال شولبرگ از 1921 تا 1943؛ یکصد و سه فیلم سینمایی را در مقام تهیه‌کننده تولید کرد و نفوذ و قدرتی بی‌حد داشت. مادرش «ادلاین جف» نیز مدیر روابط‌عمومی و کارگزار ارشد سینمایی به ویژه در کمپانی پارامونت بود. این‌گونه شد که بادشولبرگ آزادانه دست در جیب صبح تا شب در پارامونت دهه 30 چرخ می‌زد و فخر می‌فروخت. با بازیگران و کارگردانان طرح دوستی می‌ریخت و بعد زیرآبشان را می‌زد.این قضیه زیرآب‌زنی برای این آقازاده سینمایی اهل نیویورک از همان اواسط دهه 30 تبدیل به بارزترین وجه شخصیتی شده بود. از همین رو بود که اولین خبری که «باد» نوشت؛ طنزی بود درباره روابط پشت‌پرده در هالیوود. چیزی که پیش از این هرگز عرف نبود. ولی شولبرگ جوان در سال 1937 به عنوان اولین کار سینمایی در مقام نویسنده؛ دیالوگ‌های فیلم «ستاره‌ای متولد می‌شود» به کارگردانی ویلیام وایمن را نوشت که البته باعث مشهورشدنش شد. اما او قانع نبود و تقریباً 8 سال بعد کتابی را بر همان روال که شرح خصوصیات ویژه و مناسبات فردی و خصوصی هالیوودی‌ها بود انتشار داد. کتابی که اگرچه بسیاری از روایاتش حقیقت داشت اما آبروی بسیاری را برد و آنها را از نان خوردن انداخت.کار بدانجا رسید که «بنجامین شولبرگ» هم پسرش را تقبیح کرد (چیزی در مایه‌های همان عاق والدین خودمان). هرچه بود شولبرگ به عنوان نویسنده‌ای که پدرش و مادرش از سران سینمای آمریکا به حساب می‌آمدند، دیگر در مقام خود تثبیت شد تا اینکه داستان «کمیته فعالیت‌های ضدآمریکایی»، سناتور مک‌کارتی و موج مک کارتیسم به راه افتاد.
پیش از این شولبرگ توانسته بود با توصیه‌‌های پدرش در زمان جنگ جهانی دوم در کنار جان فورد فقید و تیم فیلمسازی‌اش قرار بگیرد و چیزی بیاموزد اما نتیجه حضور او باز هم زیرآب‌زنی بود. البته باد‌شولبرگ خودش را یک چپگرا و راستگرا و لیبرال و آزادیخواه و هیچ چیزی معرفی نمی‌کرد، اگرچه با رفتارش و کردارش و نوشته‌هایش مدام به چپگرایی لینک می‌زد؛ چرا که آن زمان این کار مد بود. همین و همین. به قول «راجر ایبرت» نازنینمان اینکه می‌گویند شولبرگ نویسنده‌ای است چپگرا و مبارز و اصلاً او سناریویی در بارانداز را برای واکنش تند به اعتراض‌های اهالی سینما نسبت و او و الیا کازان نوشته دروغ محض است. اگر او چپگرا بود؛ در دادگاه حداقل یک نفر را لو می‌داد نه اینکه مستخدم و دربان پارامونت و دیزینی را هم از قلم نیندازد...
باری هرچه بود، کمیته فعالیت‌های ضدآمریکایی و سناتور مک کارتی؛ بادشولبرگ را به کمیته و دادگاه فراخواندند و شولبرگ هم نامردی نکرد و از دم همه را لو داد. حتی اگر شنیده‌ بود کسی کلمه کارگر را غلیظ تلفظ می‌کند و البته هیچ‌گاه از این کارش خجالت نکشید و درصدد جبران هم برنیامد. او در آن زمان سومین دهه عمرش را می‌گذرانید و در اوج ثروت و شهرت بود اصلاً این دادگاه را برای خودش یک سکوی پرش تصور کرده بود.
او تنها کسی بود که از سنا و از شخص مک‌کارتی درخواست کرد جلسه‌ای خصوصی تشکیل دهند چرا که اطلاعات به درد بخوری به دست آورده است که البته این جلسه تشکیل نشد و ریاست مک‌کارتی و اصلاً این موج مسخره سرعتش فرو نشسته بود. پس از این وقایع شولبرگ دیگر آنچنان کار بزرگی نتوانست انجام دهد و هیچ‌کس در دل او را نمی‌بخشید.
او یک سناریوی دیگر به نام «هرچه قوی‌تر باشند، زمین می‌خورند» نوشت که البته با بازی «همفری بوگارت» فقید همراه شد و باعث گردید کار موفقی از آب درآید. از آن پس عمده فعالیت‌های آقازاده پست‌فطرت ثروتمند به تعویض همسران بود به نحوی که شولبرگ با پایان، ازدواج، سریعاً طلاق انجام گرفته را به ازدواج دیگری پیوند می‌داد و از 1936 تا 1978، 4 بار رسمی ازدواج کرد.از 1936 تا 1942 با «ویرجینیا‌ری»، از سال 1943 تا 1964 با ویرجینیا اندرسون، از همان 1964 تا ژوئن 1977 با جرالدین بروکس و از ژوئن همان سال تا 5 اگوست 2009 که مرد با بتسی آن‌لانگمن ازدواج کرده بود. یعنی او حتی در زندگی خصوصی‌اش نیز مانند زندگی حرفه‌ای‌اش‌ خیانت‌کار شد. بامزه اینجاست که بعد از سال 1957 آنچه کار عمده شولبرگ انجام داده کارهای جنبی سینما و تلویزیون و ورود جدی به عرصه‌ ورزش بوده است. اصلاً بسیاری از متولدین 2 دهه اخیر او را یک تهیه‌کننده ورزشی و نویسنده ورزشی می‌شناسند.
او قبل از اینکه در سال 1951 پایش به کمیته فعالیت‌های ضدآمریکایی باز شود، یک آقازاده رانت‌خوار کم‌مقدار بود و بعد از آن نیز تبدیل شد به یک آقازاده پست‌فطرت تمام. فیلم‌های بسیاری در تقبیح کسانی که با این کمیته همکاری کردند و خلق‌الله را به ناحق بی‌آبرو و بیکار کردند در این 50ساله ساخته شده است. بسیاری از کسانی که در این کمیته شهادت داده بودند که مثلاً همکاری در سینما تمایلات کمونیستی دارد و غیره، بعدها مهمترین کارشان، دلجویی و اعلام برائت از این رفتار بوده است.فقط «باد‌شولبرگ» با گردن افراشته مدام اعلام می‌کرد که هرگز از رفتارش ناراضی نیست که بدین سبب به خودش افتخار هم می‌کند. اصلاً گویاتر از ا‌ین چه چیزی که هموطنان او و همکارانش، نویسنده‌ای اروپایی و خود ما این طرف‌تر، فقط به همین جنبه‌ زندگی او توجه داریم و بس، چرا که شرافتی از شولبرگ در تاریخ سینما موجود نیست.
آنچه مسلم است کارنامه هنری و سینمایی و ادبی شولبرگ با نگارش حدود 27 سناریو و داستان و رمان و کارگردانی یک فیلم و تهیه‌کنندگی چند سریال تلویزیونی در دهه 60 برای کسی مهم نیست। اسکاری که او گرفت نیز اهمیتی ندارد. آنچه اهمیت دارد و باعث می‌شود پرونده حرفه‌ای او پس از مرگش و پس از 95سال زندگی، همچنان باز بماند؛ خیانتش به سینما و اهالی سینما و تاریخ سینماست.







گفتگو با مايكل مان درباره آخرين ساخته‌اش «دشمنان مردم»
ارزش فيلمنامه خوب را مي‌دانم
پس از فيلم «مخمصه» در 1995 حالا ديگر مايكل مان هم براي سينمادوستان ايران به اندازه يك مارتين اسكورسيزي ارزش و احترام پيدا كرده است. فيلمسازي كه هر 4 سال يك‌بار فيلم مي‌ساخت و تمام آثارش بعد از مخمصه به دقت توسط دوستدارانش دنبال مي‌شد.insider در 1999 ، علي در 2001 و پس از آن وثيقه و پليس ميامي (2004 و 2006)‌ ديگر ساخته‌هاي او در اين سال‌ها بودند. اينك مايكل مان 65 ساله با «دشمنان مردم» (Public Enemies) كه از اول جولاي به اكران سراسري راه يافته، دوباره به سينما برگشته است. آنچه در پي مي‌آيد خلاصه گفتگوي مفصلي است كه ورايتي پس از افتتاحيه اين فيلم با او انجام داده است؛ گفتگويي كه در آن مايكل مان از كارنامه حرفه‌اي و سينمايي‌اش و همچنين آينده سينمايي خود و حال و هواي دشمنان مردم سخن گفته است، بخوانيد.

هر4 سال يك فيلم! اين شعار شما بود. بظاهر به علت تغيير اين شعار يا رفتار، دوستدارانتان بايد خيلي خوشحال باشند؟
پيش از اين شرايط چنين پيش مي‌رفت. من هم خب راضي بودم، ولي حالا هم اتفاقي نيفتاده 4سال به 3 سال تغيير پيدا كرده است. آينده سينمايي هيچ‌كس معلوم نيست.
شما براي فيلمنامه دشمنان مردم از يك تيم حرفه‌اي و به قولي بسيار كامل استفاده كرديد. به دنبال چه چيزي بوديد؟
اين كار بهترين چيزي بود كه به ذهنم رسيد و به خاطر تجربيات قبلي. من رونان نبت را به خاطر تجربه‌هاي قبلي‌اش انتخاب كردم. من به ارزش سناريوي ممتاز واقفم و نبت براي اين كار، بهترين بود، چراكه با دنياي تبهكاران آشنايي كامل داشت و پيش از اين سناريوهاي «چهره» و «فرار موفق» را نوشته بود. آن بيدرمن نيز سريال موفق تلويزيوني «پليس آبي» را كار كرده بود.
شما در 38 سالگي فيلم سارق (Thief) را ساختيد. اثري كه هنوز هم در جاي خود محبوب است. حالا هم رفته‌ايد سراغ دشمنان مردم. آيا به ژانر جنايي گانگستري علاقه خاصي داريد؟
البته كه اين ژانر را دوست دارم، چون سينما را دوست دارم. سارق و دشمنان مردم حرف و حديث! خود را دارند، اما شباهت‌هايي هم مي‌شود بين آنها پيدا كرد يا نكرد، آن را نمي‌دانم؛ هرچند يك تبهكار كه قهرمان فيلم يا داستاني است از نظر من و به تعريف من بايد ويژگي‌هايي داشته باشد. طبيعي است اين آيتم‌ها تغييرپذير نيستند. مثل دوجانبه جنگيدن فرانك در فيلم سارق (با بازي جيمز كان)‌ و دوجانبه جنگيدن جان در دشمنان مردم. هر دوتاي اينها هم با خودي‌ها مجبورند در نزاع باشند و هم با ماموران قانون به خاطر ويژگي‌هايي كه دارند. اينها دزد و سارق معمولي نيستند.
با اين حساب عمده فيلم‌هاي شما مي‌توانند در مضمون‌هايشان مشابهات حرفه‌‌اي هم داشته باشند؟
اين تشابهات را نمي‌‌توانيم اندازه‌گيري كنيم، چرا كه با كاراكترهاي متفاوت روبه‌رو هستيم، اما ژانر جنايي معمايي يا ژانر پليسي گانگستري به هر حال زير ساخت خاص خودشان را دارند. داستان‌ها بايد در اين قالب‌ها جاي بگيرند. اگر اين‌گونه باشد مثلا بايد دست هيچ پليسي اسلحه‌اي وجود نداشته باشد.
تشابهات در قالب‌هاي متفاوت قابل‌قبول است و من اين‌گونه كار مي‌كنم.
دشمنان مردم چقدر مستندات دارد و چقدر از نوشته‌هاي قديمي روزنامه‌هاي دهه سي، چهل استفاده كرده است؟
همان‌طور كه مي‌دانيد روزنامه‌هاي دهه 30 از تبهكاران و سارقان بانك‌ها و ماجراهايشان زياد مي‌نوشتند و اين اصطلاح دشمن مردم يا دشمنان مردم هم يك نام ژورناليستي است.
رجوع به روزنامه‌ها و نشريات و مطبوعات آن زمان، فيلم‌هاي قديمي در اين ارتباط و حتي نوول‌هاي مربوط به اين ضد قهرمانان، اولين و شايد اصلي‌ترين كار ما بوده است، اما خب من داستان جان ديلينجر خودم را مي‌خواستم و اصلا قصد نداشتم كاراكتر ديگري را هم بزرگ كنم.
در عمده آثار اين‌چنيني شما، تمي وجود دارد مبني بر خسته شدن و بيرون رفتن از بازي. در مخمصه يا در سارق به خوبي اين ماجرا هويدا بود. در دشمنان مردم هم قهرمان داستان مايل است از بازي كنار بكشد؟
خب اين، هم به ذات و شخصيت قهرمان و ضد قهرمان فيلم و حتي زندگي حقيقي اين‌گونه افراد برمي‌گردد و هم اين كه از نظر من و با ايده من جور در مي‌آيد، جايي كه طرف در اوج بزرگي يواشكي سر بخورد و از گوشه‌اي برود بيرون. در دشمنان مردم درجايي جان ديلينجر عنوان مي‌كند آرزويش كنار كشيدن است البته نه آن‌گونه كه خوار شود؛ روندي كه در فيلم سارق هم به عينه هويدا بود و در مخمصه هم همين‌‌طور. در سكانس آخر، رابرت دنيرو با پسربرادرش به سمت جزيره نيجي مي‌رود و خلاص! اما در آخرين ثانيه‌ها برگشت و اينها به نوعي توازن در داستان ايجاد مي‌كند.
ساخت فيلم‌هاي جنايي پر هزينه را ادامه خواهيد داد؟
پرهزينه بودن فيلم ملاك من نيست. داستان كه كلان باشد براي ساخت و سازش بايد هزينه كرد. دشمنان مردم اگر 100‌ميليون دلار بودجه داشت به خاطر اين بود كه دقيقا رفته به حال و هواي سال‌هاي 1930، فيلم خوب، بازيگران خوب و دلار خوب مي‌خواهد.
دشمنان مردم و تولد اين اصطلاح را به دهه 30 ربط داديد و ژورناليست‌ها. آن دوره ركود اقتصادي حكمفرما بود و عمده مردم، بانك‌ها و موسسات خصوصي مالي و پولي را مقصر در اين نابساماني مي‌دانستند. فيلم شما هم در دوران نوعي ديگر از ركود اقتصادي اكران مي‌شود. چه نظري داريد؟
(با خنده) چه مي‌توانم بگويم. ما پيش‌توليد را در آگوست 2007 شروع كرديم. آن موقع نظريه‌هايي در اين باب عرضه مي‌شد تا اين كه اواخر سال 2008 اين ركود اقتصادي چهره‌اش را نشان داد، اما اين كه آيا جان ديلينجر‌هايي پيدا شوند به سبب ديدن فيلم دشمنان مردم يا حدس و گمان‌هاي ديگر؛ اين ديگر از آن حرف‌هاست... .
آيا واقعا جان ديلينجر عاشق سينما بود يا اين كه يك بزرگنمايي است؟
قطعا او سينما را مي‌پرستيد। جسد او بيرون ورودي سينما شيكاگو يافت شد. در ضمن روزنامه‌هاي آن دوره درباره علاقه مفرط ديلينجر به سينما بسيار نوشته‌اند. اين يك رگه اصيل بود كه بايد به ظرافت در يك فيلم سينمايي مربوط به زندگي او قرار مي‌گرفت. اتفاقي كه اميدوارم بخوبي شكل گرفته باشد.
بود و نبود زندگي ديلينجر

آخرين ساخته مايكل مان درباره جان ديلينجر سارق دهه 30 آمريكاست. تبهكاري كه تبديل به يك اسطوره شد و در اين راستا سهم روزنامه‌اي آن دوران انكار ناشدني است. مان آخرين ساعات زندگي او را به تصوير مي‌كشد، در حالي كه جان ديلينجر در شهر شيكاگو مشغول تماشاي فيلم «ملودرام منهتن» است. در سينمايي كه در محوطه بيروني‌اش پليس‌ها منتظر او هستند و باقي قضايا... .
در دوران ركود اقتصادي آمريكا بين سال‌هاي 1929 تا 1933 سر و كله سارقان بانك‌ها هم پيدا شد. سارقاني بيشمار كه بالاخره در دومين سرقتشان يا دستگير يا اين كه به ضرب گلوله جلوي همان بانك كشته مي‌شدند. از اين ميان تنها 2 يا 3 سارق آنچنان تبحري در كارشان داشتند كه ماجراي سرقتشان به يك سريال عجيب و غريب تبديل شده بود. پليس شيكاگو با دسته‌اي 30 تا 40 نفره شب و روز به دنبالشان بود و نمي‌توانست آنها را دستگير كند. جان ديلينجر يكي از همان سارقان و تبهكاران بود. يك دهاتي اهل تنسي كه به شيكاگو آمد و وجه‌اي مردمي هم پيدا كرد. مردم اعتقاد داشتند دولت آمريكا و سازمان‌هاي اعتباري ‌و بانك‌ها دست در دست يكديگر باعث شدند مردم به فلاكت بيفتند و از كارهاي جان ديلينجر خوششان مي‌آمد، چراكه به زعم آنها او هم به خلق‌الله كمك مي‌كرد و هم اين كه حكومت آمريكا را به دردسر انداخته بود.
هر چه بود و نبود، زندگي ديلينجر منبعي شد براي نگارش داستان‌ها و نوول‌هاي بيشمار و همچنين فيلم‌ها و سريال‌هاي فراوان.
مترجم: مهدي تهراني / منبع: ورايتي
http://www.jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100912334386

۱۳۸۸ تیر ۲۳, سه‌شنبه


خمیر به دست !به انتظار!


این جناب شجونی بشر باحالی است.تخصص های فراوان هم دارد.تخصص های پیداوپنهان.داستان زندان رفتن او وشکنجه شدنش در دوران استبداد گذشته را همه میدانند.او در این ٣٠سال بنظرم این حق را برای خودش محفوظ میداشته که دست بگیر درازی داشته باشد.چیزی معادل حق السهم خواهی برای همان سالیان زندان.البته خیلی ها نه تنها چیزی طلب نکردند,بلکه ایثارگرانه بازهم هرچه داشتند برای مردمشان وسرافرازی ایران عزیزشان در طبق اخلاص گذاشتند. و خیلی هانیز حق السهم خواهی شان برای همان سالیان زندان انچنان به طمع وزیاده خواهی توامان شد,که داد همگان درامد.در واقع حجت‌‌الاسلام و المسلمين جعفر شجوني، عضو شوراي مرکزي جامعه روحانيت مبارز, در قیاس پیش این طایفه ی زیاده خواه یک فروند قدیس است।اما داستان ان تخصص های فراوان است که باعث میشود درجه ژنرالی دررسته های " موقعیت سنجی" و"خمیر به تنور داغ زدن" برازنده ایشان باشد ودراز دستی شان در امور گرفتن, مفید به فایده!ایشان هر وقت که بحرانکی,حرف و حدیثی,چیزی چیزکی و خدای ناکرده بحرانی پیش می اید, خمیر به دست !ابتدا بررسی کرده,مداخلات را ارزیابی نموده,سپس وارد کارزار میگردد।طبیعی است که این جناب جعفر شجوني، ژنرال رسته"خمیر به تنور" اصلا نمیداند(نمیخواهد بداند)که ٢٢خردادی, ٢٣و٢٥خردادی,ظهر٢٩خردادی,عصر٣٠خردادی و...امدند ورفتند.او اصلا نمیداند(نمیخواهد بداند)که مردمی هم وجود دارند که عاشق نظام بودنداما الان ١ ماه است که در زندانهای ناکجا اباد دردمندومجروح محبوسند.این جناب شجونی, این بشر باحال! اگرچه ان روزهای "سبز" خرداد رانمیشناسد ।اما تا دلت بخواهد "بهمن" را از حفظ است।ایام مداخلات است از بهر او।از این شبکه به ان یکی و ذکر داستان زندان !او باز, خمیر به دست !به انتظار است!


شجوني:اقتدار ايران ناشي از روحيه استکبارستيزي آيت الله خامنه ای است।


عضو شوراي مرکزي جامعه روحانيت مبارز با اشاره به انديشه‌هاي رهبر معظم انقلاب در حوزه سياست داخلي و خارجي و روحيه استکبارستيزي ايشان، تصريح کرد: حضرت آيت‌الله خامنه‌اي همچون کوهي استوار در مقابل شيطنت‌هاي دشمنان ايستاده‌اند و به دليل همين ايستادگي امروز ايران به عنوان کشوري مقتدر در دنيا شناخته مي‌شود।حجت‌‌الاسلام و المسلمين جعفر شجوني، عضو شوراي مرکزي جامعه روحانيت مبارز در گفت‌وگو با ايرنا ضمن بيان اينکه حضرت آيت‌الله خامنه‌اي نه رهبر ايران، بلکه رهبر تمام دنيا، اديان و مذاهب و تمام مسلمانان هستند، افزود: در اين دنيا تنها يک حرف حساب شنيده مي‌شود، آنهم از سوي ايران اسلامي به رهبري حضرت آيت‌الله خامنه‌اي است। اين عضو جامعه روحانيت مبارز با اشاره به ساده‌زيستي حضرت آيت‌الله خامنه‌اي به نقل خاطره‌‌اي در اين‌باره پرداخت و گفت: زماني بنده براي سخنراني خدمت ايشان رسيده‌ و همسر خود را نيز به همراه خود برده‌ بودم و ايشان وقتي متوجه شدند، همسر مرا به خانه خود راهنمايي کردند که وي پس از پايان مراسم از زندگي ساده مقام معظم رهبري اظهار شگفتي کرد و بعدا بنده با اجازه حضرت آيت‌الله خامنه‌اي مقداري قند، چاي و ماهي براي ايشان فرستادم। شجوني اضافه کرد: حجت‌الاسلام راشد يزدي که از دوستان مقام معظم رهبري است، نقل کرده‌ که مقام معظم رهبري از جايگاه رهبري حتي يک ريال هم استفاده نمي‌کنند . وي با بيان اينکه رهبر معظم انقلاب، عالمي به روز، روحاني هوشمند، مرجع تقليدي بزرگ هستند که خداوند به ما عنايت کرده، اظهار کرد: بعد از رحلت حضرت امام (ره)، حزن و نگراني شديدي مرا فرا گرفت ولي وقتي ايشان به رهبري انتخاب شدند، خدمت‌شان رسيدم و اين آيه را خواندم «وَقَالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ إِنَّ رَبَّنَا لَغَفُورٌ شَکُورٌ» و گفتم که انتخاب شما حزن و اندوه را از قلب من بر طرف کرد. اين عضو شوراي مرکزي جامعه روحانيت مبارز، حضرت آيت‌الله خامنه‌اي را عالمي برجسته، شخصيتي پاک و آقايي وارسته توصيف کرد و گفت: ما روحانيون بايد لياقت داشتن چنين رهبري بزرگي را داشته باشيم. حجت الاسلام والمسلمين شجوني در پايان با بيان اينکه حضرت آيت‌الله خامنه‌اي ، رهبر تمام کشورهاي اسلامي هستند، گفت: ايشان همان شخصيتي هستند که حضرت امام (ره) مي‌خواستند و بايد فرمايشات‌شان مو به مو اجرايي شود.

۱۳۸۸ تیر ۱۸, پنجشنبه

« سيدني پولاك »

كسي به اسب‌ها شليك نمي‌كند!

مهدي تهراني:سه دهه بعداز شاهكار «آنها به اسب‌ها شليك نمي‌كنند، مگرنه؟» خود سيدني پولاك مورد اصابت قرار گرفت...
هر چند به زعم خودش از ابتداي 1999 فهميده بود كه قرار است سرطان مدام به او شليك كند تا پايان ماجرا كي باشد و چگونه داستان زندگي‌اش به هم بپيچد. طرفه آنكه هر چند او در همين سال دست‌ها را به نشانه خداحافظي بالا برد اما يك هفته بيشتر طاقت نياورد و پروژه‌‌هاي نيمه‌تمام سال 99 را به پايان رسانيد: يكي شركت تاثيرگذار با بازي در فيلم آخر كوبريك فقيد «چشمان تمام بسته» و ديگري به سرانجام رسانيدن و كارگرداني اثر تحسين شده «قلب‌هاي تصادفي» و جالب اينكه او باز هم ادامه داد و با كارگرداني «مترجم» (2005) كه در آن هم حضوري كوتاه داشت و همچنين ساخت مستند «پلان‌هاي فرانك‌گري» (در همان‌ سال)، دوستدارانش را اميدوار به ماندن كرد.
اما جالب‌تر از اين هم وجود دارد: همين حالا كه او به تازگي در گور خفته، آخرين فيلمش در مقام بازيگر يعني از جنس افتخار به روي پرده است و هنگامي كه او در 26 مي درگذشت، 20 روزي از اكران آخرين يادگاري‌اش گذشته بود ضمن اينكه اشاره به فيلم «مايكل‌كلايتون» و بازي سيدني پولاك در نقش وكيل مبرز و مسن به‌نام «مارلي‌بچ» در آن به اين جهت كه فيلم در تهران نيز اكران كوچكي داشت، ضروري است.
حالا كه او مرده، بيش از پيش ته كيسه غول‌هاي دهه هفتادي خالي شده؛ كسي نمانده و اگر مانده در گريد آن غول‌ها نيست. از بين متولدين 1930 تا 1935 و در اين حدود عمدتاً مرخص شده‌اند. مانده‌ ايستوود، جين‌هكمن، داستين‌هافمن، رابرت ردفورد؛ جك نيكلسون و پل نيومني كه البته متولد اواخر دهه 20 است.
اما همه اين نام‌ها به‌رغم بزرگي‌شان در گريد پولاك نيستند و حتي سوابقشان به‌رغم كلان بودن به سابقه پولاك نمي‌خورد.او در 1972 براي اولين‌بار در فستيوال فيلم كن چهره شد و براي كارگرداني فيلم «جريما ‌جانسون» نامزد دريافت نخل طلاي كن شد و به ياد مي‌آوريم كه كن هر چه اعتبار دارد به‌خاطر دهه 60 و 70 ميلادي و آن انقلاب دانشجويي 1968 است و مطرح شدن در آن سال‌ها در كن به غايت سخت و سنگين مي‌نمود.
به هر روي او عالي ادامه داد و پس از تثبيت شدنش در اواسط دهه 70 حدود 10 تا 12 سال در اوج ماند؛ روندي كه فقط براي چند نفر قابل ادعاست. او هر چه ساخت در اين سال‌ها مورد توجه قرار گرفت وبا «توتسي» 1982 و « خارج از آفريقا» 1985 به نوك قله رسيد.كارنامه او در دهه 90 نيز شديداً پر بار است:«هاوانا» 1990 و بازي در اثر تحسين شده «زن‌ها و شوهران» (يا شوهران و همسران) محصول 1992 از اين جمله‌اند.
در بزرگي او همين بس كه او را استاد هدايت و رهبري بازيگران تمام عيار دانستند.يعني حتي غول‌هايي مانند استرايسند و رابرت ردفورد خود را مديون پولاك مي‌دانستند. هر چند اين دين براي يك اثر بوده باشد. او در بازيگري نيز چنين بود. تعامل او با بازيگر مقابلش را تام‌ كروز سفر با سورتمه نام گذارد.
او كه در «چشمان تمام بسته» با پولاك همبازي بود، اذعان كرده بود كه به‌دليل شرايط فوق‌العاده ناجوري كه در زندگي خانوادگي‌اش پيش آمده بود تمركز نداشت و اگر پولاك بازيگر مقابلش نبود و اگر مساعدت و تعامل‌هاي او نبود او نمي‌توانست كارش را درست انجام دهد.
سيدني پولاك در تلويزيون بازي و كارگرداني كرد، به سينما آمد و به اوج رسيد، تهيه‌كننده مقتدر و مدبري لقب گرفت و در معتبرترين فستيوال‌هاي سينمايي به‌عنوان عضو هيات داوران و بعضاً رئيس هيات ژوري(كن 86) حضور يافت. او 50‌سال تمام نماد حقيقي و واقعي سينما بود.

http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=57187
خداحافظ ستاره چشم آبي


مهدی تهرانی:وقتي سيدني پولاك 26مي امسال درگذشت، همه از خالي شدن چنته سينما از غول‌هاي كلاسيك‌اش نوشتيم و اظهار اميدواري كرديم كه يكي، دو نفر باقيمانده از اين گروه ساق و سالم باقي بمانند.
اما 3 ماه گذشت و «پل نيومن» افسانه‌اي هم درگذشت. حالا همه‌مان هرچه به حافظه‌مان فشار مي‌آوريم، نام غولي به ذهنمان نمي‌رسد كه هنوز باقي مانده باشد و طبيعتا ديگر اظهار اميدواري هم وجود ندارد و اين چقدر نااميدكننده و دلسردكننده به نظر مي‌رسد. پل نيومن 5مهر (26 سپتامبر) در حالي‌كه «جوآن وودوارد» گريان كنارش نشسته بود براثر سرطان درگذشت.
كارنامه هنري و شخصيت اجتماعي او آنقدر شفاف و گوياست كه حتي نوجوانان علاقه‌مند به سينما نيز شيفته او بودند چه برسد به بقيه كه با كارهاي دهه 60 او جان مي‌گرفتند و هم‌سن و سالان ما كه كارهاي دهه هفتادي و اواخر دهه 60 او برايمان حكم كيميا را داشت. نسلي كه بعد از «بوچ كاسيدي و سندنس‌كيد» در 1968 و چند سال بعد با «نيش» (1973)- هر دو به كارگرداني جورج روي‌هيل- به او عشق ورزيدند حالا ماتم زده‌اند و رابرت ردفوردي برايمان باقي مانده كه به‌رغم تمام ويژگي‌هاي ممتاز‌ و كاراكتر نجيب‌اش قابل مقايسه با «نيومن» و ديگر غول‌هاي از دست رفته سينماي كلاسيك نيست.
نسل ما اگرچه فروغ «پل نيومن» را با همان «بوچ كاسيدي و سندنس‌كيد» و سپس «نيش» درك كرد اما اين شانس را داشت كه حداقل، «گربه‌روي شيرواني داغ» و « بيلياردباز» را روي پرده و با دوبله خوب تماشا كند.
«تابستان گرم و طولاني» و «تيرانداز چپ‌دست» به همراه «هاد» اگرچه نيز توفيق ديدنشان بعدها روي وي‌اچ‌اس دست داد اما هرچه باشد و هرچقدر دير، شيفتگي‌مان را بيشتر كرد و عجيب داستاني است كه كارهاي او را برعكس ديديم؛ در حقيقت آثار دوره اوج او را وقتي ديديم كه با كارهاي دهه هفتادي‌اش آشنا شده بوديم. كدام بازيگري را سراغ داريد كه اين همه در اوج مانده باشد كه يكي ، دو نسل را حتي به صورت ديدار آثار (به‌گونه‌اي وارونه) به دنبال خود بكشاند و آنها را مجذوب و شيفته بازيگري‌اش كند.
حتي اگر نوجواني با «رنگ پول» او شروع به شناختن «پل نيومن» كرده باشد باز هم علاقه‌مند خوش‌شانسي است‌ يا حتي كسي كه او را در آخرين بازي ماندگارش در كهنسالي و دردمندي، ديده و شناخته و شيفته‌اش شده باشد، باز هم آدم خوش‌شانسي به حساب مي‌آيد؛ ديدن پل نيومن در 77‌سالگي‌اش در «جاده پردپشن»، ديدن همان سكانس «سردابه كليساي اسكاتيش» و ديالوگ موثر او با تام‌هنكس و درخشش چشمان آبي تيله‌رنگ او در سرداب و بيان موثرترين جمله‌اش: « مايكل چشمانت را بازكن...» كافي است، تا يك فوج شيفته او شوند.
او به‌رغم اينكه جوايز اسكار و كن را برد و در مجموع نزديك به يكصد بار كانديداي دريافت جوايز سينمايي از جشنواره‌ها و فستيوال‌هاي مختلف سينمايي شد كه حدود دوسوم آنها را برنده شد، اما از جهاتي در زندگي اجتماعي و خانوادگي‌اش شايد موفق‌تر هم بود. اين ديگر يكي از ويژگي‌هاي منحصر به فرد او بود چرا كه بسياري از اسطوره‌هاي سينماي كلاسيك از حاشيه‌هاي جمع‌نشدني برخوردار بودند. او دوبار ازدواج كرد. «جكي ويت» 9 سال با او زندگي كرد و آنها صاحب 3 فرزند شدند اما نيومن پس از جدايي، با «جوآن وود وارد» در 1958 ازدواج كرد كه ازدواجي سمبليك به لحاظ استمرار و عشق حقيقي در هاليوود به شمار مي‌آيد. آن دو، 50 سال تمام در كنار هم بودند و 3‌فرزند حاصل اين ازدواج بود.
ديگر اينكه همكاران پل‌نيومن بعد از مرگ او همگي جملاتي را برزبان راندند كه به قول رابرت ردفورد تنها براي اسطوره و افسانه‌اي چون پل‌نيومن از منتهاي قلب يك انسان مي‌تواند تراوش شود. به‌زعم او: «پل‌، نماد سينماي كلاسيك و نماد سينماي سالم و پرورنده قلب و ذهن است، حالا كه او رفته بايد سينما را خالي از اصلي‌ترين ستون‌هايش حس كرد.‌»
http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=68886